پارت بلای جونم
#پارت_4🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
درب رو طوری بهم زد که لرزیدم و تند زیر پتو رفتم.
با پاش روسریمو رو از کف زمین برداشت و روی تخت پرتاب کرد و کنار گوشم پچ زد:
_ الکی نقش بازی کن؛ هنوز پشت دره ...
من هنوز نمیدونستم قضیه چیه؟!
انگار بلد نبودم نقش بازی کنم اما بابتش پول گرفته بودم.
با چشم بسته تمام احساساتم رو توی لحنم ریختم.
_ مهام ...
زیر لب "نچ" کرد و دوباره کنار گوشم پچ زد:
_ خیال کردی من عشقتم زود برو سراغ اصل مطلب ...
شاکی رو بهش کردم.
_ دارم الکی نقش بازی می کنم، واقعی که انجامش نمیدی! حتی شوهر های واقعی هم شروع میکنن ...
بیخیال روی تخت دراز کشید و دست روی چشم هاش گذاشت.
_ هر کاری میخوای بکنی بکن؛ فقط تا دو ساعت ادامه بده ...
چشم هام گرد شد و تند سمتش چرخیدم
_ ...دو ساعت؟ چه خبره؟ نا برام نمیمونه!
دندون هاش رو روی هم سایید و فک مردونهش قفل شد.
_ نکنه میخوای فکر کنن مریضم دارم؟!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
𓏲ּ
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
درب رو طوری بهم زد که لرزیدم و تند زیر پتو رفتم.
با پاش روسریمو رو از کف زمین برداشت و روی تخت پرتاب کرد و کنار گوشم پچ زد:
_ الکی نقش بازی کن؛ هنوز پشت دره ...
من هنوز نمیدونستم قضیه چیه؟!
انگار بلد نبودم نقش بازی کنم اما بابتش پول گرفته بودم.
با چشم بسته تمام احساساتم رو توی لحنم ریختم.
_ مهام ...
زیر لب "نچ" کرد و دوباره کنار گوشم پچ زد:
_ خیال کردی من عشقتم زود برو سراغ اصل مطلب ...
شاکی رو بهش کردم.
_ دارم الکی نقش بازی می کنم، واقعی که انجامش نمیدی! حتی شوهر های واقعی هم شروع میکنن ...
بیخیال روی تخت دراز کشید و دست روی چشم هاش گذاشت.
_ هر کاری میخوای بکنی بکن؛ فقط تا دو ساعت ادامه بده ...
چشم هام گرد شد و تند سمتش چرخیدم
_ ...دو ساعت؟ چه خبره؟ نا برام نمیمونه!
دندون هاش رو روی هم سایید و فک مردونهش قفل شد.
_ نکنه میخوای فکر کنن مریضم دارم؟!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
𓏲ּ
- ۲.۱k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط