پارت بلای جونم

#پارت_3🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

با خجالت چشمامو بستم : + خانوم خوشگلم خجالت کشیده!؟
- ارباب یکم آرومتر قربون صدقه برید مامانتون میشنون...
+ به درک بزار همه بفهمن تو فقط مال منی جوجه کوچولوم !

وا رفته نگاه انداختم.
با چه زوری اینجوری کرد؟
که نگاهش چرخید.

_ تا ...تا همینجا کافیه؟

اخم های گره‌ خورده‌ش رو باز کرد و خواست چیزی بگه که تقه ای به درب خورد.

با لحن جدی صداش رو بالا برد:
_ بله؟

صدای پیری از پشت درب که بی شک مادربزرگش بود، به اتاق رسید:
_ مادر جان ...یه لحظه بیا دم در این دستمال رو بگیر ...

رئیس یا حالا دیگه باید مهام صداش میزدم، با کلافگی از تخت پایین رفت و بهم اشاره کرد.

متعجب بهش خیره شدم که خودش سمتم خم شد و تند و بی هوا و بدون اجازه، روسریمو رو باز کرد.

بدون نگاه کردن سمت درب رفت و روسری رو روی زمین طوری که درست توی تیر راس نگاه مادربزرگش باشه، انداخت و درب رو باز کرد.

_چه خبره؟ نصف شبی!

آروم خم شدم که مادربزرگش چیزی داد به دستش
_ منو می بخشی مادر، نمیخواستم مزاحم کارتون بشم ...منتها رسم قدیمیه!

عضلاتش از پشت ستودنی بود.
انگار من بین بازوهاش ‌گم می شدم.
_ لازم نکرده، شما برو بخواب! من فردا اینو تحویلت میدم.
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
𓏲ּ ʟɪɴᴋ: @Balay_joonam🍯៹⭑
دیدگاه ها (۰)

#پارت_4🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛💛...

#پارت_5🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛💛...

#پارت_2🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛💛...

/ℛℐ𝒩𝒢 ℳ𝒜𝒮𝒦/ᴾᵃʳᵗ ¹⁵..و اون سریع فشار دستاش رو دورم کم کرد و ب...

( ظهور ازدواج )( پارت۳۲۵ فصل ۳ ):نگاه نکن.. اما با وحشت و ...

٬٬روی نیمکت پارک نشسته بود و کلاغ ها رو میشمرد تا بیاد بهشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط