رمان شراب عشق
رمان شراب عشق
بعد از اینکه فهمیدم ارسلان حصابی حرص خورده لبم رو روی لب امیر برداشتم
و دستم رو دور گرندش انتخاتم و بهش گفتم:
_بریم عزیزم
•بریم قشنگم.
و امیر هم دستش رو دور کمرم حلقه کرد. ارسلا سریع تر از ما ساک هارا برداشت
و به سمت دربی که فرودگاه خارج میشود رفت. لبخند زدنن و خوشحال از اینکه
حالش رو گرفته بودم به سمت درب رفتیم.
نیم ساعت بعد:
بعد از یک نیم ساعتی رسیدیم خونه ی پدریمون وقتی بابابزرگ رفت این خونه
رو داد به من و ارسلان که ما ازهم جداشدیم و این خونه برای من شد.
باهم وارد خونه شدیم ارسلان داشت میرفت به سمت اتاقش که بابابزرگ گفت:
+همتون اینجا بشینید چون میخوام مسائلی رو بهتون بگم
*بابابزرگ.........
+حرف نباشه. بدو بیا
ارسلان با بی حوصلگی اومد مبل کناری که من روش نشسته بودم نشست
امیر هم کنار بابابزرگ نشسته بود. بابابزرگ شروع کرد به حرف زدن:
+ارسلان الان دیانا زن امیر هست. و تنها نسبتی که باتو داره دختره عموهست
ارسلان باقیافه ی ریلعمکس ولی چشای خشمگین به بابابزرگ نگاه میکرد و
حرفی نمیزد که مشخص بود سکوتش نشونه ی اینکه نمیخواد بحس رو ادامه
بده. بابابزرگ بعد از کمی سکوت به من خیره شد و دوباره لب زد:
+میرسیم به اصل مطلب. بچه ها من خیلی زنده نیستم. همه ی نوه ام رفتن خارج
بجز دیانا و ارسلان و خبری از من نمیگیرن. من میخوام تاوقتی نبردم نتیجه هام
رو ببینم. پس......
برای زدن ادامه ی حرفش چشماش رو از من قاپید و به سمت امیر برد. دستش
رو زد روی پای امیر و گفت:
............
بعد از اینکه فهمیدم ارسلان حصابی حرص خورده لبم رو روی لب امیر برداشتم
و دستم رو دور گرندش انتخاتم و بهش گفتم:
_بریم عزیزم
•بریم قشنگم.
و امیر هم دستش رو دور کمرم حلقه کرد. ارسلا سریع تر از ما ساک هارا برداشت
و به سمت دربی که فرودگاه خارج میشود رفت. لبخند زدنن و خوشحال از اینکه
حالش رو گرفته بودم به سمت درب رفتیم.
نیم ساعت بعد:
بعد از یک نیم ساعتی رسیدیم خونه ی پدریمون وقتی بابابزرگ رفت این خونه
رو داد به من و ارسلان که ما ازهم جداشدیم و این خونه برای من شد.
باهم وارد خونه شدیم ارسلان داشت میرفت به سمت اتاقش که بابابزرگ گفت:
+همتون اینجا بشینید چون میخوام مسائلی رو بهتون بگم
*بابابزرگ.........
+حرف نباشه. بدو بیا
ارسلان با بی حوصلگی اومد مبل کناری که من روش نشسته بودم نشست
امیر هم کنار بابابزرگ نشسته بود. بابابزرگ شروع کرد به حرف زدن:
+ارسلان الان دیانا زن امیر هست. و تنها نسبتی که باتو داره دختره عموهست
ارسلان باقیافه ی ریلعمکس ولی چشای خشمگین به بابابزرگ نگاه میکرد و
حرفی نمیزد که مشخص بود سکوتش نشونه ی اینکه نمیخواد بحس رو ادامه
بده. بابابزرگ بعد از کمی سکوت به من خیره شد و دوباره لب زد:
+میرسیم به اصل مطلب. بچه ها من خیلی زنده نیستم. همه ی نوه ام رفتن خارج
بجز دیانا و ارسلان و خبری از من نمیگیرن. من میخوام تاوقتی نبردم نتیجه هام
رو ببینم. پس......
برای زدن ادامه ی حرفش چشماش رو از من قاپید و به سمت امیر برد. دستش
رو زد روی پای امیر و گفت:
............
- ۴.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط