.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
کمی بعد، لوسیا با دوتا ماگِ قهوه داخل دستش سمتشون اومد و با لبخند کم رنگی
نزدیکشون شد.
ماگِ قهوهای رنگ رو سمت جونگکوک گرفت و ملایم گفت:
_ بگیرش.
جونگکوک نگاهش بهش کرد و بعد با لبخند کوچیکی دستش رو دراز کرد و ماگ رو از دستش گرفت.
دختر چرخید و رفت سمت آنا و اون یکی رو داد بهش.
بعد رویِ کاناپه کناریشون نشست..
دقایقی گذشت که هنوز سکوت عجیبی بینشون افتاده بود، که توسط جونگکوک شکسته شد.
_ من دیگه باید برم.
آهسته از رو مبل بلند شد که لوسیا هم سریع از رو مبل بلند شد و ایستاد و گفت:
_ میری؟!
جونگکوک: اوهوم
لوسیا: پس بزار کُتت رو بدم بهت.
لوسیا سریع سمت اتاقش رفت و بعد برداشتن.
از اتاق خارج شد و سمت جونگکوک قدم گذاشت، کتِ سیاه رنگ چرمش رو جلو گرفت و گفت:
_ بگیرش.
جونگکوک تشکر کوچیکی کرد و کت رو از روی تیشرتِ داخل تنش پوشید. که لوسیا گفت:
_ فردا، لباست رو میشورم و بهت برمیگردوندم.
جونگکوک با ملایمت سرش رو تکون داد که آنا با تعجب گفت:
_ چرا باید لباسِ این داخل خونت باشه؟!
لوسیا: بعدا بهت میگم.
آنا ساکت شد که لوسیا باز برگشت سمت جونگکوک با لبخند کمرنگی دستش رو سمت خروجی گرفت که جونگکوک همراهش سمت در رفت، اما قبل خارج شدنش برگشت سمتِ دختر و بدون فرصت فکر دستاش رو قابِ صورتش کرد و لباش رو روی لباش فشرد، چشمای لوسیا از تعجب باز موند، و به چشمای بستهی پسر خیره شد.
قلبش شروع به تپیدن کرد، انگار میخواست از سینه اش بیرون برنه، کار های این پسر خیلی غیر قابل پیش بینی بود!
با کوتاه مک زدنه لبِ پایین لوسیا عقب کشید، و به خیسیِ روی لب دختر زل زد.
لبخند محوی زد و دستش رو روی موهای دختر گذاشت و با قرار دادن لب هاش روی پیشانیش لحظهای آرامش خاص و عجیبی در وجود لوسیا فرا گرفت.
چشماش رو ناخودآگاه بست و خودش رو غرق این بوسه ها کرد، سال ها بود طعم خوشحالی رو نچشیده بود، چقدر خوب که جونگکوک واقعا ترکش نکرده بود.
بعد اینکه جونگکوک لبش رو فاصله داد چشماش رو باز کرد و نگاهش رو بالا داد.
جونگکوک با صدای بمی گفت:
_ فردا بازم میام ببینمت.
لوسیا هول لبخندی زد و فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک میدونست اون لحن بم و خشدارش چقدر جذابه؟
پسر از خونه خارج شد و لوسیا در رو بست و بهش تکیه داد.
ادامه دارد...
شرط لایک ۱۰۰. کامنت ۵۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
کمی بعد، لوسیا با دوتا ماگِ قهوه داخل دستش سمتشون اومد و با لبخند کم رنگی
نزدیکشون شد.
ماگِ قهوهای رنگ رو سمت جونگکوک گرفت و ملایم گفت:
_ بگیرش.
جونگکوک نگاهش بهش کرد و بعد با لبخند کوچیکی دستش رو دراز کرد و ماگ رو از دستش گرفت.
دختر چرخید و رفت سمت آنا و اون یکی رو داد بهش.
بعد رویِ کاناپه کناریشون نشست..
دقایقی گذشت که هنوز سکوت عجیبی بینشون افتاده بود، که توسط جونگکوک شکسته شد.
_ من دیگه باید برم.
آهسته از رو مبل بلند شد که لوسیا هم سریع از رو مبل بلند شد و ایستاد و گفت:
_ میری؟!
جونگکوک: اوهوم
لوسیا: پس بزار کُتت رو بدم بهت.
لوسیا سریع سمت اتاقش رفت و بعد برداشتن.
از اتاق خارج شد و سمت جونگکوک قدم گذاشت، کتِ سیاه رنگ چرمش رو جلو گرفت و گفت:
_ بگیرش.
جونگکوک تشکر کوچیکی کرد و کت رو از روی تیشرتِ داخل تنش پوشید. که لوسیا گفت:
_ فردا، لباست رو میشورم و بهت برمیگردوندم.
جونگکوک با ملایمت سرش رو تکون داد که آنا با تعجب گفت:
_ چرا باید لباسِ این داخل خونت باشه؟!
لوسیا: بعدا بهت میگم.
آنا ساکت شد که لوسیا باز برگشت سمت جونگکوک با لبخند کمرنگی دستش رو سمت خروجی گرفت که جونگکوک همراهش سمت در رفت، اما قبل خارج شدنش برگشت سمتِ دختر و بدون فرصت فکر دستاش رو قابِ صورتش کرد و لباش رو روی لباش فشرد، چشمای لوسیا از تعجب باز موند، و به چشمای بستهی پسر خیره شد.
قلبش شروع به تپیدن کرد، انگار میخواست از سینه اش بیرون برنه، کار های این پسر خیلی غیر قابل پیش بینی بود!
با کوتاه مک زدنه لبِ پایین لوسیا عقب کشید، و به خیسیِ روی لب دختر زل زد.
لبخند محوی زد و دستش رو روی موهای دختر گذاشت و با قرار دادن لب هاش روی پیشانیش لحظهای آرامش خاص و عجیبی در وجود لوسیا فرا گرفت.
چشماش رو ناخودآگاه بست و خودش رو غرق این بوسه ها کرد، سال ها بود طعم خوشحالی رو نچشیده بود، چقدر خوب که جونگکوک واقعا ترکش نکرده بود.
بعد اینکه جونگکوک لبش رو فاصله داد چشماش رو باز کرد و نگاهش رو بالا داد.
جونگکوک با صدای بمی گفت:
_ فردا بازم میام ببینمت.
لوسیا هول لبخندی زد و فقط سرش رو تکون داد.
جونگکوک میدونست اون لحن بم و خشدارش چقدر جذابه؟
پسر از خونه خارج شد و لوسیا در رو بست و بهش تکیه داد.
ادامه دارد...
شرط لایک ۱۰۰. کامنت ۵۰
- ۴.۵k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط