پارت
پارت ۱۷
سوناده حدود سیصد تا از ان کوتوله ها را شوت کرد توی عمق جهنم:"برین به درک."
جیرایا و ارتش هم داشتند تلاششان را میکردند.
جیریاا سعی میکرد تا جای ممکن کار را سریع انجام دهد چون حتی از چند متر دورتر هم میشد صدای درگیری شیسویی با دانزو را شنید.
J:"تنهایی دووم نمیاره."
سوناده با انزجار یکی از ان کوتوله ها را زد:"تنها نیست، ایتاچی باهاشه."
J:"اون بنده خدا که نمیتونه، انسانه. تازه مطمئنم حالش زیاد خوب نیست."
و با شمشیرش کوبید توی سر کوتوله ها:"نگرانشونم. دانزو شوخی بردار نیست."
Ts:"به جای این این حرفا دعا کن واسش."
●
ایتاچی به زور داشت سعی میکرد چشم هایش را باز نگه دارد. از بین پلک های نیمه بازش میتوانست ببیند دانزو چه بلایی سر شیسویی میاورد. هر بار که قطرات مواد مذاب روی پوست او میپاشید، هر بار که سعی میکرد دانزو را عقب نگه دارد تا نیاید سمت صندلی، بدن ایتاچی برای حرکت میلرزید.
I:"باید کمکش کنم."
او با بی حالی گفت و سعی کرد دست هایش را از صندلی جدا کند، ولی کو زور؟ ته توانش تا جایی بود که تا نصفه دست هایش را بکشد.
شیسویی داشت سعی میکرد بدون اینکه به دانزو دست بزند، با قدرتش او را عقب نگه دارد:"ای لعنتی، انقدر وول نخور."
دانزو که نمیتوانست جلو برود، کاری کرد از زیرپای شیسویی اتش بلند شود.
S:"خدا لعنتت کنه سوختممم."
و سریع پرواز کرد بالا تا پایش نخورد با اتش.
D:"همه جات سوخته، دیگه قدرتی نداری انقدر زور نزن."
شیسویی یک تکه چوب سوخته ی بزرگ را بلند کرد:"فقط جرئت نداری توی بهشت بجنگی، چون میترسی. از همه ی موجودات اون بالا میترسی."
و محکم با چوب زد تو سر دانزو، کمی از دیوار دره ی جهنم شکست. و بعد، هوای خنک و تازه ی بهشت کمی وارد جهنم شد.
دانزو کمی گیج ماند پس شیسویی سریع دوید تا صندلی ایتاچی را بکشد طرف جایی که هوا تازه تر بود:"بیا، اینجا بهتره. باد بخور باد بخورر."
و سعی کرد با دستش ایتاچی را باد بزند.
ایتاچی خنکی را حس کرد، بالاخره توانست به غیر از دود و سوختگی کمی هوا تنفس کند. چشم هایش را بیشتر باز کرد. دید که شیسویی به زور عصای مزخرف دانزو را نگه داشته:"تو چرا تموم نمیشی؟"
و دوباره همان چوب را از زمین قاپید، شروع کرد دانزو را زدن. یک بار، دوبار، سه، چهار...
دانزو هم بینش او را میزد و کلا داشتند همدیگر را ....اره داشتن همو جر میدادن.
شیسویی چند بار دانزو را برد هوا و محکم کوباندش به زمین، باعث شد بیشتر به ایتاچی باد بخورد. حالا کمی حالش بهتر شده بود:"شیسویی...داری میسوزی."
سعی کرد دست هایش را ازاد کند، اینبار با زور بیشتری.
●
J:"بالاخره تموم شدن زود باش بریم."
جیرایا سریع شمشیرش را غلاف کرد و دوید سمت هر جایی که صدای شیسویی را میشنید. سوناده هم با ارتش پشت سرش راه افتاد:"کجایی شیسویی؟ جواب بده."
او داد زد. بعد صدای شیسویی از انطرف جهنم رسید:"اینجااام. ولی جلوتون یه چیزیه."
و دقیقا یک بز خیلی بزرگ زشت که قیافه ی ترسناکی داشت صاف امد و نشست سر راهشان:"کسی حق رد شده نداره."
جیرایا دندان هایش را فشار داد به هم:"ای بخشکی شانس."
سوناده رفت عقب:"بیا برو از سر راه کنار خیکی گنده بک."
سوناده حدود سیصد تا از ان کوتوله ها را شوت کرد توی عمق جهنم:"برین به درک."
جیرایا و ارتش هم داشتند تلاششان را میکردند.
جیریاا سعی میکرد تا جای ممکن کار را سریع انجام دهد چون حتی از چند متر دورتر هم میشد صدای درگیری شیسویی با دانزو را شنید.
J:"تنهایی دووم نمیاره."
سوناده با انزجار یکی از ان کوتوله ها را زد:"تنها نیست، ایتاچی باهاشه."
J:"اون بنده خدا که نمیتونه، انسانه. تازه مطمئنم حالش زیاد خوب نیست."
و با شمشیرش کوبید توی سر کوتوله ها:"نگرانشونم. دانزو شوخی بردار نیست."
Ts:"به جای این این حرفا دعا کن واسش."
●
ایتاچی به زور داشت سعی میکرد چشم هایش را باز نگه دارد. از بین پلک های نیمه بازش میتوانست ببیند دانزو چه بلایی سر شیسویی میاورد. هر بار که قطرات مواد مذاب روی پوست او میپاشید، هر بار که سعی میکرد دانزو را عقب نگه دارد تا نیاید سمت صندلی، بدن ایتاچی برای حرکت میلرزید.
I:"باید کمکش کنم."
او با بی حالی گفت و سعی کرد دست هایش را از صندلی جدا کند، ولی کو زور؟ ته توانش تا جایی بود که تا نصفه دست هایش را بکشد.
شیسویی داشت سعی میکرد بدون اینکه به دانزو دست بزند، با قدرتش او را عقب نگه دارد:"ای لعنتی، انقدر وول نخور."
دانزو که نمیتوانست جلو برود، کاری کرد از زیرپای شیسویی اتش بلند شود.
S:"خدا لعنتت کنه سوختممم."
و سریع پرواز کرد بالا تا پایش نخورد با اتش.
D:"همه جات سوخته، دیگه قدرتی نداری انقدر زور نزن."
شیسویی یک تکه چوب سوخته ی بزرگ را بلند کرد:"فقط جرئت نداری توی بهشت بجنگی، چون میترسی. از همه ی موجودات اون بالا میترسی."
و محکم با چوب زد تو سر دانزو، کمی از دیوار دره ی جهنم شکست. و بعد، هوای خنک و تازه ی بهشت کمی وارد جهنم شد.
دانزو کمی گیج ماند پس شیسویی سریع دوید تا صندلی ایتاچی را بکشد طرف جایی که هوا تازه تر بود:"بیا، اینجا بهتره. باد بخور باد بخورر."
و سعی کرد با دستش ایتاچی را باد بزند.
ایتاچی خنکی را حس کرد، بالاخره توانست به غیر از دود و سوختگی کمی هوا تنفس کند. چشم هایش را بیشتر باز کرد. دید که شیسویی به زور عصای مزخرف دانزو را نگه داشته:"تو چرا تموم نمیشی؟"
و دوباره همان چوب را از زمین قاپید، شروع کرد دانزو را زدن. یک بار، دوبار، سه، چهار...
دانزو هم بینش او را میزد و کلا داشتند همدیگر را ....اره داشتن همو جر میدادن.
شیسویی چند بار دانزو را برد هوا و محکم کوباندش به زمین، باعث شد بیشتر به ایتاچی باد بخورد. حالا کمی حالش بهتر شده بود:"شیسویی...داری میسوزی."
سعی کرد دست هایش را ازاد کند، اینبار با زور بیشتری.
●
J:"بالاخره تموم شدن زود باش بریم."
جیرایا سریع شمشیرش را غلاف کرد و دوید سمت هر جایی که صدای شیسویی را میشنید. سوناده هم با ارتش پشت سرش راه افتاد:"کجایی شیسویی؟ جواب بده."
او داد زد. بعد صدای شیسویی از انطرف جهنم رسید:"اینجااام. ولی جلوتون یه چیزیه."
و دقیقا یک بز خیلی بزرگ زشت که قیافه ی ترسناکی داشت صاف امد و نشست سر راهشان:"کسی حق رد شده نداره."
جیرایا دندان هایش را فشار داد به هم:"ای بخشکی شانس."
سوناده رفت عقب:"بیا برو از سر راه کنار خیکی گنده بک."
- ۱۴۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط