پارت
پارت ۲۰
ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که البته اصلا شبیه مادربزرگ ها بنظر نمیرسید.
هاشیراما کمی کوشه ی لباس مادارا را کشید و زمزمه کرد:"اون کیه؟"
مادارا اخم کرد:"هر چی شد سمتش نرو، اوکی؟ رئیس اینجاست."
کاگویا از روی صندلی بلند شد، لباسش را مرتب کرد. کفش های پاشنه بلندش باعث میشدند حتی قد بلند تر دیده شود:"در گوشی حرف زدن جلوی رئیس اصلا قشنگ نیست مادارا. انگار این اقا باعث شده قوانین شرکتو فراموش کنی."
و اشاره ای به هاشیراما کرد. مادارا دستش را دراز کرد و سعی کرد هاشیراما را پشت خودش پنهان کند:"اومدم استعفا بدم پیرزن. خیلی واست کار کردم برو همونو بذار رو سرت."
کاگویا اسلحه گران قیمتی را که همیشه همراهش داشت را از روی صندلی برداشت، تیر انداخت داخلش:"خیلی بیتربیتی. حالا که استعفا میخوای کلا از زندگی باید استعفا بدی. دوست کوچولوتم همینطور."
رنگ هاشیراما پرید:"شبیه عزرائیله وای."
ایندرا با خیال راحت نشست روی صندلیش:"اخیش، یذره فیلم سینمایی ببینیم."
کاگویا اسلحه را نشانه رفت طرف پای مادارا، اول یکی از پاهای او را قلم کرد تا نتواند فرار کند:"این برای اینکه شرکتمو به هم ریختی."
و شلیک کرد، مادارا سریع پایش را کشید انطرف و اسلحه خودش را گرفت سمت کاگویا:"هاشیراما برو بیرون."
H:"ولی خودت چی؟"
M:"گفتم برو بیرون."
هاشیراما دوید سمت در و خواست برود که ایندرا در را محکم بست:"نه نه، تو جایی نمیری."
●
T:"از کدوم کوچه گفتی بپیچ؟"
Iz:"به مولا یادم نی خو وایسا. داریم دور خودمون میچرخیم."
ایزونا و توبیراما 'مثلا' راه افتاده بودند که بروند سازمان و کمک کنند، ولی الان حدود نیم ساعت شده بود که داشتند فقط دور میدان میچرخیدند.
دوتا پلیسی که ان گوشه حواسشان به مردم بود نگاهی به هم انداختند:"دارن چیکار میکنن اون دوتا؟"
پلیس دوم سرش را خاراند:"نمیدونم. خداوکیلی یچی زدن."
توبیراما همانطور که هی دور میدان را میپیچید سعی میکرد تابلو ها را بخواند:"خو جی پی اس بزن ایزونااا."
ایزونا که داشت سعی میکرد یک نقشه ی کاغذی چروک را بخواند سرش را تکان داد:"نمیتونم، گوشی هر دوتامون تو خونه س."
T:"خاک تو سرت یه راه نمیتونی پیدا کنی، بده من بابا."
و یکجا پارک کرد تا جایشان را عوض کنند. توبیراما نقشه را گرفت و ایزونا نشست پشت فرمان.
T:"خب...بذار ببینم....اهاااا از اونور باید بریم."
و به یک کوچه اشاره کرد که بنظر میامد راه اصلی باشد. پیچیدند داخل و دریغ از ذره ای فهم که بدانند دارند از شهر خارج میشوند.
●
مادارا داشت سعی میکرد کاگویا را بزند، تا الان یکی از دست هایش تیر خورده بود.
M:"بمیر دیگه زنیکه."
کاگویا جاخالی داد و با ارنج زد توی کتف مادارا، او را انداخت زمین:"هنوز برای من ضعیفی مادارا. یادت نره خودم به قدرت رسوندمت."
و خواست برود سمت هاشیراما. مادارا سریع بلند شد و سعی کرد با چارپایه ی فلزی دم دستش بزند توی سر کاگویا:"تو هیچ غلطی نکردی، همشو خودم یاد گرفتم."
کاگویا چارپایه را گرفت، بعد با چشمهایش به ایندرا اشاره کرد هاشیراما را بکشد.
ایندرا تفنگش را دراورد:"بیا اینجا ببینم."
و هاشیراما را گرفت تا به عنوان گروگان تفنگ را بگذارد روی سر او.
مادارا به تنگنا افتاده بود. نمیتوانست تنهایی از پس کاگویا بربیاید و ایندرا هم هاشیراما را گرفته بود که اصلا شدخی بردار نبود. سعی کرد نقشه بکشد. زیر لب اه کشید:"کاش بودی ایزونا."
ایندرا پوزخند زد وقتی کاگویا را دید. مادربزرگش، که البته اصلا شبیه مادربزرگ ها بنظر نمیرسید.
هاشیراما کمی کوشه ی لباس مادارا را کشید و زمزمه کرد:"اون کیه؟"
مادارا اخم کرد:"هر چی شد سمتش نرو، اوکی؟ رئیس اینجاست."
کاگویا از روی صندلی بلند شد، لباسش را مرتب کرد. کفش های پاشنه بلندش باعث میشدند حتی قد بلند تر دیده شود:"در گوشی حرف زدن جلوی رئیس اصلا قشنگ نیست مادارا. انگار این اقا باعث شده قوانین شرکتو فراموش کنی."
و اشاره ای به هاشیراما کرد. مادارا دستش را دراز کرد و سعی کرد هاشیراما را پشت خودش پنهان کند:"اومدم استعفا بدم پیرزن. خیلی واست کار کردم برو همونو بذار رو سرت."
کاگویا اسلحه گران قیمتی را که همیشه همراهش داشت را از روی صندلی برداشت، تیر انداخت داخلش:"خیلی بیتربیتی. حالا که استعفا میخوای کلا از زندگی باید استعفا بدی. دوست کوچولوتم همینطور."
رنگ هاشیراما پرید:"شبیه عزرائیله وای."
ایندرا با خیال راحت نشست روی صندلیش:"اخیش، یذره فیلم سینمایی ببینیم."
کاگویا اسلحه را نشانه رفت طرف پای مادارا، اول یکی از پاهای او را قلم کرد تا نتواند فرار کند:"این برای اینکه شرکتمو به هم ریختی."
و شلیک کرد، مادارا سریع پایش را کشید انطرف و اسلحه خودش را گرفت سمت کاگویا:"هاشیراما برو بیرون."
H:"ولی خودت چی؟"
M:"گفتم برو بیرون."
هاشیراما دوید سمت در و خواست برود که ایندرا در را محکم بست:"نه نه، تو جایی نمیری."
●
T:"از کدوم کوچه گفتی بپیچ؟"
Iz:"به مولا یادم نی خو وایسا. داریم دور خودمون میچرخیم."
ایزونا و توبیراما 'مثلا' راه افتاده بودند که بروند سازمان و کمک کنند، ولی الان حدود نیم ساعت شده بود که داشتند فقط دور میدان میچرخیدند.
دوتا پلیسی که ان گوشه حواسشان به مردم بود نگاهی به هم انداختند:"دارن چیکار میکنن اون دوتا؟"
پلیس دوم سرش را خاراند:"نمیدونم. خداوکیلی یچی زدن."
توبیراما همانطور که هی دور میدان را میپیچید سعی میکرد تابلو ها را بخواند:"خو جی پی اس بزن ایزونااا."
ایزونا که داشت سعی میکرد یک نقشه ی کاغذی چروک را بخواند سرش را تکان داد:"نمیتونم، گوشی هر دوتامون تو خونه س."
T:"خاک تو سرت یه راه نمیتونی پیدا کنی، بده من بابا."
و یکجا پارک کرد تا جایشان را عوض کنند. توبیراما نقشه را گرفت و ایزونا نشست پشت فرمان.
T:"خب...بذار ببینم....اهاااا از اونور باید بریم."
و به یک کوچه اشاره کرد که بنظر میامد راه اصلی باشد. پیچیدند داخل و دریغ از ذره ای فهم که بدانند دارند از شهر خارج میشوند.
●
مادارا داشت سعی میکرد کاگویا را بزند، تا الان یکی از دست هایش تیر خورده بود.
M:"بمیر دیگه زنیکه."
کاگویا جاخالی داد و با ارنج زد توی کتف مادارا، او را انداخت زمین:"هنوز برای من ضعیفی مادارا. یادت نره خودم به قدرت رسوندمت."
و خواست برود سمت هاشیراما. مادارا سریع بلند شد و سعی کرد با چارپایه ی فلزی دم دستش بزند توی سر کاگویا:"تو هیچ غلطی نکردی، همشو خودم یاد گرفتم."
کاگویا چارپایه را گرفت، بعد با چشمهایش به ایندرا اشاره کرد هاشیراما را بکشد.
ایندرا تفنگش را دراورد:"بیا اینجا ببینم."
و هاشیراما را گرفت تا به عنوان گروگان تفنگ را بگذارد روی سر او.
مادارا به تنگنا افتاده بود. نمیتوانست تنهایی از پس کاگویا بربیاید و ایندرا هم هاشیراما را گرفته بود که اصلا شدخی بردار نبود. سعی کرد نقشه بکشد. زیر لب اه کشید:"کاش بودی ایزونا."
- ۱۹۵
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط