*راز دل*
*راز دل*
ماه وش :
داشتم میز شام رو می چیدم کیهان اومد پایین وگفت : از مادرت خبر داری
- نه
کیهان : نکنه شماره ای مستانه رو نداری ؟!
- نه
چرا نگرفتی ازش
از گوشی همراهش زنگ زد به مستانه یکم منتظر موند
کیهان: سلام ...آره خودمم بانو خانم چطورن؟....کی بهش گفته بود ...کی
اخم کرد وگفت : باشه ...کمکی چیزی خواستی زنگ بزن تاروف نکن ....خدا حافظ
- چی شد مامانم خوبه
کیهان : خوبه برای احتیاط گفتن امشب بمونه ...زن عمو گفته بود
- مادر اون
کیهان : اره داره برای کیارش رضایت می گیره ولی تا تو رضایت ندی هیچ فایده ای نداره
- تا ابد تو زندان می مونه ؟!
کیهان : نه
- چرا نه ؟!
نگاهم کرد وگفت : نمیشه بگم
- خوب چرا نمیشه
اخمی کرد وگفت : شام اماده نشد
- چرا الان می کشم
رفت بالا شام کشیدم وگذاشتم رو میز دوستاشم اومدن وبا شوخی وخنده شام خوردن ولی ترس من از آزادی کیارش بود ازش وحشت داشتم حتا تو دادگاه نگاشم نمی کردم ولی کیارشی که تو دادگاه دیدم با کیارش اون شب خیلی فرق داشت .
با تکون شونم ترسیدم وجیغ زدم
کیهان متحیر نگام کرد وگفت : چت شد ؟! هر چی صدات کردم جواب ندادی
بغض کردم اروم گفت : ببخشید نمی خواستم بترسونمت .
- اون ازاد میشه مگه نه
کیهان : ازادم بشه قرار نیست اتفاقی بیفته
- چرا
کیهان : اروم ماه وش دوستام اینجان
- از هر چی مرده متنفرم
نگاهم کرد وگفت : نمی خواستم اینجوری بشه تو بترسی
- من از اون عوضی می ترسم
کیهان : خیلی خوب گریه نکن قرار نیست اتفاقی بیفته قول میدم .من مراقبتم
از کابینت تنقلات در اورد وگذاشت تو ظرف ها بعدم گذاشت تو سینی وگفت : می تونی بری اتاقت فقط یادت نره رو تختی رو عوض کن قهوه ریخت روش
- چشم
نگاهم کرد بعدرفت من خیلی مدیونش بودم اگه می گفت بمیر می مردم اگه منو از دست اون کیارش عوضی نجات نمی داد خدا می دونست چه بلایی سرم بیاد
میز شام رو جم کردم وظرف ها رو شستم وآشپزخونه رو تمیز کردم ورفتم بالا تو اتاق خودم صدای خنده هاشون که تو سالن بالایی بود نمی زاشت بخوابم کم کم خوابم گرفت وچرت می زدم ساعتو نگاه کردم یادم رفت رو تختی رو عوض کنم رفتم پایین وپارچ آبی برداشتم ورفتم دم در اتاق کیهان در زدم جواب نداد رفتم داخل نبود پارچو گذاشتم رو پاتختی وروتختی رو جم کرد رو تختی تمیز رو پهن کردم داشتم رو بالشی ها رو عوض می کردم اومد داخل با دیدنم گفت : فکر کردم خوابیدی
- ببخشید یادم رفت الان دارم عوض می کنم
همونجا کنار در وایساده بود کارم که تموم شد می خواستم رو تختی رو بردارم نمی تونستم سنگین بود
کیهان : ولش کن بیا برو
متعجب سرمو بالا اوردم
- چشم
می خواستم برم اخمی کرد وگفت : قبلا اینو نمی گفتی حالا اینو میگی
- مگه چیزی عوض شده
نگاهش سنگین بود سرمو اوردم بالا نگاش کردم موهاش رو پیشونیش ریخته بود چشاش یه حالت خماری داشت انگار خوابش میومد ولی لباش خیلی قرمز بود
- میشه برید کنار
چراهیچی نمی گفت نگاهش کلافه ام می کرد
کیهان : می خواستم یه چیزی بهت بدم
- چی ؟
کیهان : وایسا
رفت طرف کتابخونه واون در مخفی رو باز کرد وقتی برگشت دفترخاطراتش تو دستش بود
- این ...این چیه
کیهان : می دونی چیه
نگاهش کردم ولبمو گزیدم
- من از رو کنجکاوی ...
کیهان : مهم نیست .بگیرش
دفتر رو گرفتم از کجا فهمید رفتم سراغ اتاقش نکنه اتاقش دوربین داره پس حتما اون شبم یادش بود
سرمو بالا گرفتم نگاش کردم تا خواستم حرف بزنم کشیدم طرف خودش و با مهر لباش ساکتم کرد چقدر طعم لباش عجیب بود اجیب تر اینکه منم همراهیش می کردم یهو رهام کرد وگفت : برو بیرون
عقب عقب رفتم واز اتاق اومدم بیرون معلوم بود باز حالش خوش نیست رفتم تو اتاق ودر رو قفل کردم نگاهی به دفتر انداختم خاطرات کیهان که خیلی دوست داشتم بدونم چی شداز نازنینش جدا شد
ماه وش :
داشتم میز شام رو می چیدم کیهان اومد پایین وگفت : از مادرت خبر داری
- نه
کیهان : نکنه شماره ای مستانه رو نداری ؟!
- نه
چرا نگرفتی ازش
از گوشی همراهش زنگ زد به مستانه یکم منتظر موند
کیهان: سلام ...آره خودمم بانو خانم چطورن؟....کی بهش گفته بود ...کی
اخم کرد وگفت : باشه ...کمکی چیزی خواستی زنگ بزن تاروف نکن ....خدا حافظ
- چی شد مامانم خوبه
کیهان : خوبه برای احتیاط گفتن امشب بمونه ...زن عمو گفته بود
- مادر اون
کیهان : اره داره برای کیارش رضایت می گیره ولی تا تو رضایت ندی هیچ فایده ای نداره
- تا ابد تو زندان می مونه ؟!
کیهان : نه
- چرا نه ؟!
نگاهم کرد وگفت : نمیشه بگم
- خوب چرا نمیشه
اخمی کرد وگفت : شام اماده نشد
- چرا الان می کشم
رفت بالا شام کشیدم وگذاشتم رو میز دوستاشم اومدن وبا شوخی وخنده شام خوردن ولی ترس من از آزادی کیارش بود ازش وحشت داشتم حتا تو دادگاه نگاشم نمی کردم ولی کیارشی که تو دادگاه دیدم با کیارش اون شب خیلی فرق داشت .
با تکون شونم ترسیدم وجیغ زدم
کیهان متحیر نگام کرد وگفت : چت شد ؟! هر چی صدات کردم جواب ندادی
بغض کردم اروم گفت : ببخشید نمی خواستم بترسونمت .
- اون ازاد میشه مگه نه
کیهان : ازادم بشه قرار نیست اتفاقی بیفته
- چرا
کیهان : اروم ماه وش دوستام اینجان
- از هر چی مرده متنفرم
نگاهم کرد وگفت : نمی خواستم اینجوری بشه تو بترسی
- من از اون عوضی می ترسم
کیهان : خیلی خوب گریه نکن قرار نیست اتفاقی بیفته قول میدم .من مراقبتم
از کابینت تنقلات در اورد وگذاشت تو ظرف ها بعدم گذاشت تو سینی وگفت : می تونی بری اتاقت فقط یادت نره رو تختی رو عوض کن قهوه ریخت روش
- چشم
نگاهم کرد بعدرفت من خیلی مدیونش بودم اگه می گفت بمیر می مردم اگه منو از دست اون کیارش عوضی نجات نمی داد خدا می دونست چه بلایی سرم بیاد
میز شام رو جم کردم وظرف ها رو شستم وآشپزخونه رو تمیز کردم ورفتم بالا تو اتاق خودم صدای خنده هاشون که تو سالن بالایی بود نمی زاشت بخوابم کم کم خوابم گرفت وچرت می زدم ساعتو نگاه کردم یادم رفت رو تختی رو عوض کنم رفتم پایین وپارچ آبی برداشتم ورفتم دم در اتاق کیهان در زدم جواب نداد رفتم داخل نبود پارچو گذاشتم رو پاتختی وروتختی رو جم کرد رو تختی تمیز رو پهن کردم داشتم رو بالشی ها رو عوض می کردم اومد داخل با دیدنم گفت : فکر کردم خوابیدی
- ببخشید یادم رفت الان دارم عوض می کنم
همونجا کنار در وایساده بود کارم که تموم شد می خواستم رو تختی رو بردارم نمی تونستم سنگین بود
کیهان : ولش کن بیا برو
متعجب سرمو بالا اوردم
- چشم
می خواستم برم اخمی کرد وگفت : قبلا اینو نمی گفتی حالا اینو میگی
- مگه چیزی عوض شده
نگاهش سنگین بود سرمو اوردم بالا نگاش کردم موهاش رو پیشونیش ریخته بود چشاش یه حالت خماری داشت انگار خوابش میومد ولی لباش خیلی قرمز بود
- میشه برید کنار
چراهیچی نمی گفت نگاهش کلافه ام می کرد
کیهان : می خواستم یه چیزی بهت بدم
- چی ؟
کیهان : وایسا
رفت طرف کتابخونه واون در مخفی رو باز کرد وقتی برگشت دفترخاطراتش تو دستش بود
- این ...این چیه
کیهان : می دونی چیه
نگاهش کردم ولبمو گزیدم
- من از رو کنجکاوی ...
کیهان : مهم نیست .بگیرش
دفتر رو گرفتم از کجا فهمید رفتم سراغ اتاقش نکنه اتاقش دوربین داره پس حتما اون شبم یادش بود
سرمو بالا گرفتم نگاش کردم تا خواستم حرف بزنم کشیدم طرف خودش و با مهر لباش ساکتم کرد چقدر طعم لباش عجیب بود اجیب تر اینکه منم همراهیش می کردم یهو رهام کرد وگفت : برو بیرون
عقب عقب رفتم واز اتاق اومدم بیرون معلوم بود باز حالش خوش نیست رفتم تو اتاق ودر رو قفل کردم نگاهی به دفتر انداختم خاطرات کیهان که خیلی دوست داشتم بدونم چی شداز نازنینش جدا شد
- ۱۶.۶k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط