اما هنوز فاصله را شکست نداد نیکولاس هنوز فاصله کوچک میانشان را نگه داشته ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁹
......................................................
اما هنوز فاصله را شکست نداد. نیکولاس هنوز فاصلهٔ کوچک میانشان را نگه داشته بود که ناگهان انگار چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ مثل لحظهای که کسی بالاخره از کشمکشی درونی عبور میکند. نفسش را آهسته بیرون داد و دست روی کمر امیلی را محکمتر کرد. نه طوری که درد داشته باشد، اما طوری که کاملاً حس شود. امیلی ناخودآگاه یک نفس تیز کشید. نیکولاس بیهیچ هشدار دیگری او را کمی به سمت خودش کشید؛ انگار میخواست لحظهای که تا حالا نگه داشته بود را بالاخره رها کند. دستانش از کمر امیلی بالا رفتند. فقط از روی پارچه، اما با فشار و سرعتی که امیلی را به لرزه انداخت. دستهایش پهلوهای او را در بر گرفتند و انگار میخواست حضورش را روی هر سانتیمتر حس کند. امیلی هینی دیگر از ته گلو کشید، اینبار بلندتر، چون بدنش با حرکت ناگهانی نیکولاس به سمت جلو رفته بود. نیکولاس سرش را کنار گوش امیلی برد و بدون بوسیدن، فقط گونهاش را به گونه او چسباند. محکم، نزدیک، داغ. زمزمهاش پایینتر و نفسگیرتر شد. "اینقدر… خودتو عقب میکشی که آدم دیوونه میشه." امیلی هیچ عقب نمیکشید؛ فقط بدنش از شوک خشک شده بود. نیکولاس دستانش را از پهلوها دوباره به پایین آورد، بعد با یک حرکت روان و کنترلشده، دستانش را دور رانهای امیلی حلقه کرد و با یک فشار کوتاه او را بیشتر روی لبه ی پیشخوان نشاند. امیلی نفسش برید. "آلفا..." نیکولاس دوباره به لبهایش نزدیک شد، اما اینبار قبل از اینکه ببوسد، صورت امیلی را بین دو دستش گرفت. انگشتانش گونهها و فکش را قاب گرفتند. لمسی محکم، کنترلگر، بدون تردید. سر امیلی را کمی بالا داد تا نگاهش مستقیم در نگاه خودش گیر کند. "هنوزم نمیدونی باید چیکار کنی؟" صدایش آرام اما لرزان از شدت احساس بود. امیلی فقط توانست سرش را خیلی کوچک تکان دهد."نه…" و نیکولاس، با یک فشار سریع اما بدون خشونت، دهانش را بر دهان امیلی گذاشت. اینبار بوسه گرمتر بود. عمیقتر. با شدتی که امیلی را وادار کرد دستهایش را به شانههای او گره بزند تا نیفتد. نیک با انگشتانش پشت گردن او را نگه داشت و بوسه را کوتاه اما محکم، واضحاً کنترلشده و پرشور ادامه داد. وقتی عقب رفت، نفسهای هر دو بریده بود.
نیکولاس با پیشانی چسبیده به پیشانی او گفت"میبینم که پنکیک درست کردی.......
...................................................
اینم از آخرین پارت امروز😁💙
......................................................
اما هنوز فاصله را شکست نداد. نیکولاس هنوز فاصلهٔ کوچک میانشان را نگه داشته بود که ناگهان انگار چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ مثل لحظهای که کسی بالاخره از کشمکشی درونی عبور میکند. نفسش را آهسته بیرون داد و دست روی کمر امیلی را محکمتر کرد. نه طوری که درد داشته باشد، اما طوری که کاملاً حس شود. امیلی ناخودآگاه یک نفس تیز کشید. نیکولاس بیهیچ هشدار دیگری او را کمی به سمت خودش کشید؛ انگار میخواست لحظهای که تا حالا نگه داشته بود را بالاخره رها کند. دستانش از کمر امیلی بالا رفتند. فقط از روی پارچه، اما با فشار و سرعتی که امیلی را به لرزه انداخت. دستهایش پهلوهای او را در بر گرفتند و انگار میخواست حضورش را روی هر سانتیمتر حس کند. امیلی هینی دیگر از ته گلو کشید، اینبار بلندتر، چون بدنش با حرکت ناگهانی نیکولاس به سمت جلو رفته بود. نیکولاس سرش را کنار گوش امیلی برد و بدون بوسیدن، فقط گونهاش را به گونه او چسباند. محکم، نزدیک، داغ. زمزمهاش پایینتر و نفسگیرتر شد. "اینقدر… خودتو عقب میکشی که آدم دیوونه میشه." امیلی هیچ عقب نمیکشید؛ فقط بدنش از شوک خشک شده بود. نیکولاس دستانش را از پهلوها دوباره به پایین آورد، بعد با یک حرکت روان و کنترلشده، دستانش را دور رانهای امیلی حلقه کرد و با یک فشار کوتاه او را بیشتر روی لبه ی پیشخوان نشاند. امیلی نفسش برید. "آلفا..." نیکولاس دوباره به لبهایش نزدیک شد، اما اینبار قبل از اینکه ببوسد، صورت امیلی را بین دو دستش گرفت. انگشتانش گونهها و فکش را قاب گرفتند. لمسی محکم، کنترلگر، بدون تردید. سر امیلی را کمی بالا داد تا نگاهش مستقیم در نگاه خودش گیر کند. "هنوزم نمیدونی باید چیکار کنی؟" صدایش آرام اما لرزان از شدت احساس بود. امیلی فقط توانست سرش را خیلی کوچک تکان دهد."نه…" و نیکولاس، با یک فشار سریع اما بدون خشونت، دهانش را بر دهان امیلی گذاشت. اینبار بوسه گرمتر بود. عمیقتر. با شدتی که امیلی را وادار کرد دستهایش را به شانههای او گره بزند تا نیفتد. نیک با انگشتانش پشت گردن او را نگه داشت و بوسه را کوتاه اما محکم، واضحاً کنترلشده و پرشور ادامه داد. وقتی عقب رفت، نفسهای هر دو بریده بود.
نیکولاس با پیشانی چسبیده به پیشانی او گفت"میبینم که پنکیک درست کردی.......
...................................................
اینم از آخرین پارت امروز😁💙
- ۳.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط