{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کارلو به او نزدیک شد و گفتآلفا میخوای کارینا رو چیکار کنی نیکولاس درحالی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰
......................................................
کارلو به او نزدیک شد و گفت"آلفا... میخوای کارینا رو چیکار کنی؟..." نیکولاس درحالی که ماشینش را دور زده بود و میخواست در صندلی راننده را باز کند گفت"برای اونم دارم..." و با اخمی سوار ماشین شد. ماشین حرکت کرد. امیلی از گوشه چشم نگاهی به نیکولاس انداخت. گفت"آلفا... من واقعا خوبم... دیگه آروم باش..." نیکولاس نگاهی به امیلی کرد و گفت"آرومم، کوچولو... آرومم..." امیلی سرش را تکان داد. از انبار قدیمی تا عمارت نیکولاس راه زیادی نبود. در طول مسیر رانندگی گفت و گوی خاصی میان امیلی و نیکولاس رخ نداد. وقتی ماشین در حیاط عمارت نگه داشت. امیلی و نیکولاس پیاده شدند و به طرف ساختمان عمارت حرکت کردند. امیلی جلو می‌رفت و نیکولاس هم پشت سرش. امیلی وارد ساختمان شد و نیکولاس هم پشت سرشان در را بست. امیلی بدون هیچ حرفی به طرف طبقه بالا، اتاق نیکولاس رفت. وقتی وارد اتاق شد، نیکولاس هم وارد اتاق شد و در را بست. ناگهان امیلی حس کرد دستش توسط نیکولاس گرفته شد. همین که برگشت، نیکولاس دستش را پشت گردن امیلی گذاشت و لبش را محکم روی لب او فشار داد. امیلی شوکه شد. نفسش بند آمده بود. ناخودآگاه دستش را روی شانه نیکولاس گذاشت. نه برای اینکه پسش بزند... فقط از روی غریزه. این حرکت امیلی فقط آتش را شعله‌ور ور تر کرد. لب های نیکولاس مزه وودکا میداد و مشخص بود که قبلا وودکا خورده. نیکولاس دستانش را دور امیلی حلقه کرد و او را از زمین جدا کرد. امیلی برای اینکه تعادلش را حفظ کند، پاهایش را درو کمر نیکولاس حلقه کرد. کمر امیلی به دیوار برخورد کرد. لب هایشان روی هم بود. نیکولاس کمی عقب رفت. به اندازه تار مویی‌. نه برای اینکه بوسه را قطع کند، برای اینکه به امیلی فرصت تنفس بدهد. نفس بند آمده ی امیلی دوباره برگشت و گونه هاش سرخ شده بودند. همانطور که امیلی نفس نفس میزد، لب های نیکولاس روی لبش نشست‌. گرمای بدن خودش و سردی طعم وودکای لب نیکولاس تضادی ایجاد کرده بود. زبان نیکولاس روی خط لب امیلی حرکت می‌کرد. نرم اما با حس مالکیت. نیکولاس انگار که میترسید دوباره امیلی را از دست بدهد. امیلی برای لحظه ای چشمانش را باز کرد. در چشمان نیکولاس همه چیز دیده میشد؛ترسی که سعی در پنهانش داشت، نگرانی و غریزه اش که دیگر نمی‌توانست کنترل کند. در آن لحظه امیلی با نیرویی که خودش هم نمیدانست چطور و چرا، دستش را دور گردن نیکولاس حلقه کرد و او را به خودش نزدیک تر کرد. این کارش مانند ریختن بنزین روی آتش شعله ور نیکولاس بود. هوای اطرافشان گرم شده بود. دست نیکولاس از زیر ران های امیلی به طرف کمرش حرکت کرد و همانطور که نیکولاس با بدنش امیلی را بین خودش و دیوار نگه داشته بود. داستانش را روی کمر امیلی حرکت میداد. رقص دستانش روی کمر امیلی پر از آرامش دیوانه واری بود. انگار که سعی داشت با تمام وجودش امیلی را حس کند. حس کند که امیلی واقعا کنارش است؛زنده و کاملا واقعی. امیلی هم از بوسه راضی بود. هم گرگش و هم خودش...............
..........................................................
قشنگام امروز فقط دوتا پارت داریم
چون خونه نیستم امروز🎀
ببخشید دیگه😔❤
دیدگاه ها (۱۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵²............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁹‌...........................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط