{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۲ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۲ ﴾
آنیا چند قدم به سمت نیکی که روی زمین به خود می‌پیچید، برداشت. شعله‌های خشم در چشمانش هنوز زنده بود، اما وقتی ناتوانی نیکی و لرزش اندام او را دید، چیزی در قلبش فروکش کرد. نیکی قربانی بازی کثیف سارا شده بود. آنیا دستش را دراز کرد؛ نه برای ضربه زدن، بلکه برای کمک. دستان جوانش حالا گرمای زندگی را به نیکیِ نیمه‌جان منتقل می‌کرد.
اما درست در همان لحظه، صدای ترمز شدیدی سکوتِ وحشت‌زده‌ی قبرستان را در هم شکست. نور تند چراغ‌های ماشین، فضای مه‌آلود را شکافت و آراد با صورتی برافروخته و پریشان از ماشین بیرون پرید. او با دیدن صحنه - نیکی که روی زمین افتاده بود و سارایی که دوباره پیر و تکیده شده بود خشکش زد.
آراد به سمت سارا دوید و فریاد زد: سارا! چه اتفاقی افتاده؟ این دختر باهات چیکار کرده؟
او با نفرت به آنیا نگاه کرد، اما سارا با وحشت خودش را عقب کشید.
آنیا با صدایی آرام اما محکم گفت: آراد، بهتره چشمات رو باز کنی. اون کسی که فکر می‌کنی، نیست.
آراد که می‌خواست سارا را از روی زمین بلند کند، متوجه چیز عجیبی شد. روی مچ دست سارا، نشانی که همیشه به عنوان نشانِ خانوادگی‌شان می‌شناخت، شروع به محو شدن کرد. پوست سارا مثل یک نقابِ کهنه در حال ترک خوردن بود. آراد با لرزش دست، یقه سارا را کمی کنار زد؛ زخمی که باید از دوران کودکی روی شانه خواهرش می‌بود، وجود نداشت.
دنیا دور سر آراد چرخید. او به عقب تلوتلو خورد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد:تو... تو سارا نیستی. تمام این سال‌ها... تو کی هستی؟ خواهرم کجاست؟
سارا که حالا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، قهقهه‌ای تلخ و جنون‌آمیز سر داد که لرزه بر تن آراد انداخت. آنیا، در حالی که نیکی را بلند کرده بود، نگاهش را به آراد دوخت. حالا وقت آن بود که حقیقت تاریک این سال‌ها، از زیر خاک‌های قبرستان بیرون بیاید..
.........
بچه ها حمایت
دیدگاه ها (۴)

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۳ ﴾سکوت مرگباری بر قبرستان حاکم شد. آراد با دس...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۴ ﴾نیکی دیگر توانی نداشت و بی‌جان روی زمین افت...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۱ ﴾درگیری بین سارا و نیکی به اوج وحشی‌گری رسید...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۰ ﴾آنیا با دستانی لرزان به سمت پارچه‌ی گره‌خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط