{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۴ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۴ ﴾
نیکی دیگر توانی نداشت و بی‌جان روی زمین افتاد. سارا با خنده‌ای بلند و ترسناک به آن‌ها نزدیک می‌شد که ناگهان زمین لرزید. رنگ چشمان آنیا عوض شد و در میان بهتِ همگی، آرام از زمین بلند شد و در هوا معلق ماند. او دیگر آن دختربچه‌ی ضعیف نبود.
آنیا در حالی که میان زمین و آسمان بود، دستش را با قدرت تکان داد. تندبادی سهمگین به سمت سارا وزید، اما این باد در یک لحظه تبدیل به شعله‌های سرکش آتش شد. سارا حتی فرصت نکرد واکنشی نشان بدهد؛ در میان آتش سوخت و لحظه‌ای بعد، فقط مشتی خاکستر سیاه از او باقی ماند که در باد گم شد.
آنیا آرام پایین آمد، اما به محض اینکه پاهایش زمین را لمس کرد، تمام انرژی‌اش تمام شد و بی‌حال روی زمین افتاد. همان لحظه، نیما سراسیمه از پشت درخت‌ها بیرون دوید و خودش را به بالین نیکی رساند.
آراد که شوکه شده بود، سر نیما فریاد زد: تو اینجا چیکار می‌کنی؟ تو هم می‌دونستی سارا یه هیولاست؟
نیما در حالی که با چشمانی اشکی سر نیکی را روی پایش می‌گذاشت، گفت: نه آراد! من از سارا چیزی نمی‌دونستم. من فقط راز نیکی رو می‌دونستم؛ می‌دونستم که نیکی خودش یه هیولاست، اما یه هیولای مهربون که تمام مدت داشت مخفیانه از شما محافظت می‌کرد.
آنیا که روی زمین افتاده بود، لرزه عجیبی در قلبش حس کرد. او متوجه شد آن بادی که به آتش تبدیل شد، از اراده‌ی خودش نبود. حسی به او می‌گفت موجودی تاریک و ناشناخته در اعماق وجودش بیدار شده که تا به حال از آن خبر نداشته است. آنیا با وحشت به دستانش نگاه کرد و با صدایی ضعیف گفت: اون من نبودم... یه نفر دیگه از درون من داشت فرمان می‌داد..
.................
حمایت
دیدگاه ها (۵)

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۵ ﴾در حالی که آنیا بی‌حال روی زمین افتاده بود،...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۳ ﴾سکوت مرگباری بر قبرستان حاکم شد. آراد با دس...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۲ ﴾آنیا چند قدم به سمت نیکی که روی زمین به خود...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۱ ﴾درگیری بین سارا و نیکی به اوج وحشی‌گری رسید...

﴿ فصل ۱ قسمت ۴۳ ﴾نیما در حالی که از خشم و نگرانی برای آنیا ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط