﴿ فصل ۱ قسمت ۶۰ ﴾
﴿ فصل ۱ قسمت ۶۰ ﴾
آنیا با دستانی لرزان به سمت پارچهی گرهخورده خم شد، اما پیش از آنکه دستش به آن برسد، صدای شکسته شدن شاخهای از پشت سرش بلند شد. نیکی با نیشخند به پشت سر آنیا خیره شد. آنیا چرخید و در میان مه غلیظ قبرستان، هیکلی را دید که به سمتشان میآمد.
او سارا بود، اما نه آن سارایی که آنیا میشناخت. سارا با قامتی خمیده، پوستی کدر و چشمانی که در گودی نشسته بودند، به آنها نزدیک میشد. انگار هر قدمی که برمیداشت، سالها به عمرش اضافه میشد. اما به محض اینکه چشمش به آنیا افتاد، با صدایی لرزان فریاد زد: آنیا! به حرفای این زن گوش نده!
سارا با سرعتی غیرطبیعی خودش را به آنیا رساند و او را محکم در آغوش کشید. آنیا که از دیدن چهره پیر و تکیده سارا شوکه شده بود، نتوانست واکنشی نشان بدهد. اما در همان لحظه که بدنشان به هم خورد، آنیا حس کرد سرمای عجیبی وارد رگهایش شد.
در عرض چند ثانیه، معجزهای وحشتناک رخ داد؛ پوستِ چروکیده دستهای سارا جلوی چشمان آنیا صاف و درخشان شد، کمرش راست شد و چهرهاش دوباره به همان زیبایی و جوانی سابق برگشت. در مقابل، آنیا حس کرد تمام توانش تخلیه شد و تاریِ چشمانش بیشتر گشت. سارا از او جدا شد، حالا کاملاً جوان و سرحال بود!
نیکی قهقههای زد و گفت: دیدی آنیا؟ دیدی چطور مثل یک زالو جوونیِ تو رو میمکه؟ اون بدون تو یه پیرزنِ رو به مرگه!
آنیا با خشمی که از اعماق وجودش میجوشید، سارا را به عقب هل داد و فریاد زد: پس حقیقت داشت؟ تو... تو داشتی از من تغذیه میکردی؟ تو منو طلسم کردی که خودت زیبا بمونی؟
سارا که حالا چهره زیبایش زیر نور ماه میدرخشید، با وقاحت نگاهش را از آنیا گرفت و به نیکی خیره شد. «تو نباید اینو بهش میگفتی نیکی! ما قرار داشتیم!
نیکی چاقوی کوچکی از ساق پایش بیرون کشید و گفت: قرار بود سهم منو بدی سارا، ولی تو همهی جوونیِ اون رو برای خودت برداشتی. من دیگه با تو همکاری نمیکنم!
درگیری شروع شد. سارا به سمت نیکی حمله کرد تا کیفش را بگیرد و نیکی با چاقو به سمت سارا هجوم برد. آنیا که بین این دو شیطان گیر افتاده بود، وسط قبرها فریاد میکشید. او حالا میفهمید که تمام این سالها، خواهرش سارا، بزرگترین دشمن زندگیاش بوده که در لباس دوست، ذرهذره جانش را میگرفته است.
آنیا سنگی از روی زمین برداشت و با تمام نفرتی که در دل داشت، وسط دعوای آنها پرید. دیگر برایش مهم نبود چه بلایی سر خودش میآید، او فقط میخواست این بازیِ کثیف را تمام کند.
……………………
بدون حمایت قهرم
آنیا با دستانی لرزان به سمت پارچهی گرهخورده خم شد، اما پیش از آنکه دستش به آن برسد، صدای شکسته شدن شاخهای از پشت سرش بلند شد. نیکی با نیشخند به پشت سر آنیا خیره شد. آنیا چرخید و در میان مه غلیظ قبرستان، هیکلی را دید که به سمتشان میآمد.
او سارا بود، اما نه آن سارایی که آنیا میشناخت. سارا با قامتی خمیده، پوستی کدر و چشمانی که در گودی نشسته بودند، به آنها نزدیک میشد. انگار هر قدمی که برمیداشت، سالها به عمرش اضافه میشد. اما به محض اینکه چشمش به آنیا افتاد، با صدایی لرزان فریاد زد: آنیا! به حرفای این زن گوش نده!
سارا با سرعتی غیرطبیعی خودش را به آنیا رساند و او را محکم در آغوش کشید. آنیا که از دیدن چهره پیر و تکیده سارا شوکه شده بود، نتوانست واکنشی نشان بدهد. اما در همان لحظه که بدنشان به هم خورد، آنیا حس کرد سرمای عجیبی وارد رگهایش شد.
در عرض چند ثانیه، معجزهای وحشتناک رخ داد؛ پوستِ چروکیده دستهای سارا جلوی چشمان آنیا صاف و درخشان شد، کمرش راست شد و چهرهاش دوباره به همان زیبایی و جوانی سابق برگشت. در مقابل، آنیا حس کرد تمام توانش تخلیه شد و تاریِ چشمانش بیشتر گشت. سارا از او جدا شد، حالا کاملاً جوان و سرحال بود!
نیکی قهقههای زد و گفت: دیدی آنیا؟ دیدی چطور مثل یک زالو جوونیِ تو رو میمکه؟ اون بدون تو یه پیرزنِ رو به مرگه!
آنیا با خشمی که از اعماق وجودش میجوشید، سارا را به عقب هل داد و فریاد زد: پس حقیقت داشت؟ تو... تو داشتی از من تغذیه میکردی؟ تو منو طلسم کردی که خودت زیبا بمونی؟
سارا که حالا چهره زیبایش زیر نور ماه میدرخشید، با وقاحت نگاهش را از آنیا گرفت و به نیکی خیره شد. «تو نباید اینو بهش میگفتی نیکی! ما قرار داشتیم!
نیکی چاقوی کوچکی از ساق پایش بیرون کشید و گفت: قرار بود سهم منو بدی سارا، ولی تو همهی جوونیِ اون رو برای خودت برداشتی. من دیگه با تو همکاری نمیکنم!
درگیری شروع شد. سارا به سمت نیکی حمله کرد تا کیفش را بگیرد و نیکی با چاقو به سمت سارا هجوم برد. آنیا که بین این دو شیطان گیر افتاده بود، وسط قبرها فریاد میکشید. او حالا میفهمید که تمام این سالها، خواهرش سارا، بزرگترین دشمن زندگیاش بوده که در لباس دوست، ذرهذره جانش را میگرفته است.
آنیا سنگی از روی زمین برداشت و با تمام نفرتی که در دل داشت، وسط دعوای آنها پرید. دیگر برایش مهم نبود چه بلایی سر خودش میآید، او فقط میخواست این بازیِ کثیف را تمام کند.
……………………
بدون حمایت قهرم
- ۱۹۸
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط