{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆
P♡18
____________
*الان حدود یک ماهی بود که سومی تو عمارت جونگکوک و تهیونگ زندگی میکرد..بیشتر روز ها جونگکوک بیرون از عمارت بود ولی با همون فاصله هم از دور مراقب سومی بود و کوچیک ترین نیازاشو برطرف میکرد..شبا اکثرا یا جونگکوک پیش سومی میخوابید یا سومی تو اتاق جونگکوک میخوابید ولی در هر صورت اون همیشه بیدار میموند تا دونه دونه اجزای صورت سومی رو بررسی کنه و یادش نگه داره طوری که سرگرمیش تو کل این یه ماه شده بود شمردن مژه های سومی وقتی خوابه و بازوهای جونگکوک دور بدن لاغرشه....امروز هم مثل بقیه روزها بود.جونگکوک از صبح زود پتو رو کامل روی سومی میکشید و بوسه ای به پیشونیش میزد و با کت شلوار رسمیش از عمارت خارج میشد و به کار های شرکت و مافیا رسیدگی میکرد..*

*شب شده بود و سومی روی تخت مشغول بازی با گوشی جدیدی بود که جونگکوک براش خریده بود تا این که نوتفیکیشن جدیدی براش اومد*

شیطان: حیاط پشتی منتظرتم

*ویو سومی*
*دیدن پیامش باعث شکه شدنم شد.گفته بود دیر وقت برمیگرده....با همین خیالا و کراپ سفیدی که تنم بود و شلوار راحتی طوسی رنگ از عمارت بیرون اومدم و به طرف حیاط پشتی عمارت رفتم خلوت بود و جونگکوک با همون کت و شلوار رسمیش و دستاش که حالا تو جیبش بود به دیوار تکیه داده بود و با دیدنم از دیوار فاصله گرفت و به طرفم اومد و با جدیت نگاهم کرد*

×هوا سرده چرا چیزی نپوشیدی(بدون معطلی کت خودشو دراورد و دور بدن سومی پیچید که حالا کت چند سایز بزرگتر دیده میشد و استیناش کل دستای سومی رو میبلعید)

+هوا خوبه...خنکه..(کمی مکث)...چیکارم داشتی؟

×بیا...میخوام یه چیزی نشونت بدم

*جونگکوک آروم دستشو دور شونه های سومی گزاشت و اونو به یه ساختمون کوچیک گنبدی شکل کمی دورتر از عمارت و ته حیاط هدایت کرد..سومی تا حالا اونجا نرفته بود چون قبلا تهیونگ بهش گفته بود هر کسی که بدون اجازه جونگکوک وارد اونجا شده بود تنبیه خیلی بدی داشت...جونگکوک آروم در رو باز کرد و وارد شدیم.من جلو تر بودم و به اطراف نگاه میکردم و جونگکوک پشت سرم سعی کرد چراغو روشن کنه ولی انگار لامپ سوخته بود*

×لعنتی...خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا....احتمالا لامپش سوخته

+اینجا...اینجا کجاست

*جونگکوک آروم به طرف یه کلید لامپ دیگه ای رفت و چراغ های دیواری رو که الان نورشون کمتر بود روشن کرد خوشبختانه چراغای دیواری نسوخته بودن ولی بازم حدود ۲ تا ۳ تاشون چشمک میزد..وقتی نور همه جارو روشن کرد مشخص شد این ساختمون گنبدی با دیوارای شیشه ای کجا بود..تقریبا یه گلخونه بود...یه گلخونه بود ولی گلاش خشک شده بودن و تقریبا متروکه به نظر میرسید*

+اینجا....مال توعه؟(شگفت زده و خوشحال اطرافو نگاه میکنه)

×مال من بود....حالا مال توعه(به یه میز تکیه داد و دستاشو جلوی سینش ضربدری کرد)

+مال من؟

×مگه نگفته بودی میخوای یه کاری کنی؟

+چرا..چرا گفته بودم😃

×اینجا دیگه متروکه بود...حاا هرجور میخوای خودت درستش کن(به سمت سومی رفت و کلیدو تو دستش گزاشت)هر چیزی هم نیاز داشتی فقط به خودم بگو

*سومی از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه..اون عاشق گل و گیاها بود ولی هیچوقت فرصتش نبود این علایقش رو انجام بده ولی حالا صاحب یه گلخونه خیلی بزرگ شده بود؟گلخونه ای که میتونست هر جوری که خوش میخواد تزئینش کنه و گلای مورد علاقشو بکاره*

+...ممنون در واقع...خب...خدایا این خیلی عالیه..

*سومی بدون اینکه خودش متوجه بشه از خوشحالی روی پنجه پاهاش ایستاد و بازو های لاغرشو دوی شونه ها و گردن جونگکوک پیچید و جونگکوک رو بغل کرد...اولش خیلی شکه کننده و باعث خجالت بود پس سریع خواست فاصله بگیره که با دستای گرم و بازو های جونگکوک دور کمرش موجه شد که اونو سر جاش ثابت نگه داشت....*

×ششش‌...تکون نخور

*گونه های سومی قرمز شده بود و جونگکوک آروم سرشو توی گودی گردن سومی فرو برد و نفس میکشید و عطر بدن سومی رو استشمام میکرد*

×بوی خوبی میدی(صدای آروم)

+..چ...چی...عا..فقط..صبح رفتم حموم...

*جونگکوک بعد چند نفس آروم بازوشو از دور بدن سومی آزاد کرد..نمیخواست بیشتر از این بدون اجازه سومی بهش دست بزنه...انگار..انگار اون با بقیه دختر ها فرق داشت...اون یه مافیا بود و همین الان اگه میخواست میتونست هرکاری دلش میخواد باهاش بکنه ولی هیچوقت این اجازه رو نمیتونست به خودش بده..انگار فقط به اجازه سومی نیاز داشت تا اون مرزی که بین خودشو و سومی بود رو بشکنه و این داشت هر روز و هر ساعت دیوونش میکرد و با این حال به سومی و انتخاب ها و حریم شخصیش اهمیت میداد و احترام میزاشت...شاید همین بود که باعث میشد پیشش احساس ضعف داشته باشه و ازش مراقبت کنه*
___________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ
دیدگاه ها (۴)

☆ازدواج اجباری☆P♡19__________*سومی هم ازش کمی فاصله گرفت و م...

☆ازدواج اجباری☆P♡20____________*ویو سومی**صبح با فکر اینکه ق...

☆ازدواج اجباری☆P♡17____________*روز بعد ویو سومی**دیشب خیلی ...

فالو؟؟..👀🎀@louiss

☆ازدواج اجباری☆P♡16____________*ویو سومی**خدایا....لبای نرمش...

☆ازدواج اجباری☆P♡13____________________*ویو سومی**شب شده بود...

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 1Part: 31میسو که کمی حالش به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط