Chapter Seven, Part ⁹
Chapter Seven, Part ⁹
اتفاقی که همه انتظارش رو داشتن بالاخره تو یکی از شب های به ظاهر آروم اتفاق افتاد. صبحِ غم از دست دادن پادشاه، تمامیه شهر از این اتفاق اطلاع پیدا کردن.
مشاورین عالیجناب در نشست اضطراریشون تصمیم بر این گرفتن که هرچه سریع تر برای حفظ موقعیت، حفظ قدرت و تسلط، جانشین عالیجناب رو به مردم معرفی کنن و ایشون رو بر تخت بنشونن.
اعلامیه های زرد رنگ روی دیوار های کاه گلیه شهر با عنوان "مراسم بر تخت نشاندن اعلیحضرت فردا در ساعت ۱۰ صبح، در کاخ سلطنتی برگزار خواهد شد." چسبانده شده بود. تنشی سنگین در بین تمامیه جانداران حال حاضر بر پا شده بود. از اینکه اعلیحضرت چه شکلیست؟ آیا قدرت پدرش را دارد؟ دلیل ناگهانی مرگ عالیجناب چیست؟ امکان داره مرگ از قبل برنامه ریزی شده باشه؟ در اینجور مواقع، پچپچ هایی که معمولا شایعه ای بیش نیست در گوشه گوشه شهر همیشه شنیده میشد و کسی نمیدونست چجوری قراره خاتمه پیدا کنه یا که چه چیزی از دهان مردم ساخته خواهد شد..
.
.
+ استاد یو! عالیجناب فوت کرده؟!
چهره چروکیده مرد به صورت فوق متعجب شاگردش خیره شد.
^ مثل اینکه
+ عا.. زیادی ناگهانی نیست؟ چجوری... یهویی آخه..
^ مرگ مگه در میزنه آخه بچه
+ میدونم ولی خب... اگر دروغ- نه نه نه اگر توطئه ای در کار باشه چی؟
^ خب؟ باشه، ما چه کاری از دستمون بر میاد؟
+ آایش نه به همهمه ی مردم بیرون نه به خونسردیه تو
^ مردم همیشه زیادی احساسات به خرج میدن. از تو بعیده، فقط تخصصت در زمین شمن بودنه؟ عقلت جای دیگه ای کار نمیکنه؟
+ خب حالا.. انقدم نیاز به خشونت نیست...
^ آیگو.. نگاش کن، باز دوباره برگشت به ۲۵ سال قبل. ببینم بچه دکمه زمانی چیزی داری؟ هرچی میشه یه جوری لباتو غنچه میکنی انگار دوباره ۵ سالت شده منم بهت اسب چوبیتو ندادم
با همون صورتی که استادش در حال تجزیه تحلیلش بود چشماشو چرخوند و رو برگردوند. ولی به ثانیه نکشید که دوباره برگشت و با چهره سوالی ای به استادش نگاه کرد.
+ عوض شدن چند تا پادشاهو دیدی؟
^ دوتا
هین کشدارش همراه با گرد شدن چشماش و پوشوندن دهنش با دستش بود.
+ دوتا؟ جدی؟! ولی... هر جورم حساب کنی سنت به اندازه دوتا نمیرسه ها...
^ دو تا پادشاه قبلی یکیشون کشته شد پس زیاد دووم نیاورد،اون یکی ام که پادشاه فعلیمون بود. با انتخاب کردن پادشاه آینده میشه سومین پادشاهی که تو این ۷۰ سال عمرم دیدم.
+ یاا، تجربه داریاا
^ پسره ی پررو... هی کجا!
پارک بازیگوش سریع از جاش پرید و در رفت و استادش رو نیم خیز به سمتش رها کرد...
اتفاقی که همه انتظارش رو داشتن بالاخره تو یکی از شب های به ظاهر آروم اتفاق افتاد. صبحِ غم از دست دادن پادشاه، تمامیه شهر از این اتفاق اطلاع پیدا کردن.
مشاورین عالیجناب در نشست اضطراریشون تصمیم بر این گرفتن که هرچه سریع تر برای حفظ موقعیت، حفظ قدرت و تسلط، جانشین عالیجناب رو به مردم معرفی کنن و ایشون رو بر تخت بنشونن.
اعلامیه های زرد رنگ روی دیوار های کاه گلیه شهر با عنوان "مراسم بر تخت نشاندن اعلیحضرت فردا در ساعت ۱۰ صبح، در کاخ سلطنتی برگزار خواهد شد." چسبانده شده بود. تنشی سنگین در بین تمامیه جانداران حال حاضر بر پا شده بود. از اینکه اعلیحضرت چه شکلیست؟ آیا قدرت پدرش را دارد؟ دلیل ناگهانی مرگ عالیجناب چیست؟ امکان داره مرگ از قبل برنامه ریزی شده باشه؟ در اینجور مواقع، پچپچ هایی که معمولا شایعه ای بیش نیست در گوشه گوشه شهر همیشه شنیده میشد و کسی نمیدونست چجوری قراره خاتمه پیدا کنه یا که چه چیزی از دهان مردم ساخته خواهد شد..
.
.
+ استاد یو! عالیجناب فوت کرده؟!
چهره چروکیده مرد به صورت فوق متعجب شاگردش خیره شد.
^ مثل اینکه
+ عا.. زیادی ناگهانی نیست؟ چجوری... یهویی آخه..
^ مرگ مگه در میزنه آخه بچه
+ میدونم ولی خب... اگر دروغ- نه نه نه اگر توطئه ای در کار باشه چی؟
^ خب؟ باشه، ما چه کاری از دستمون بر میاد؟
+ آایش نه به همهمه ی مردم بیرون نه به خونسردیه تو
^ مردم همیشه زیادی احساسات به خرج میدن. از تو بعیده، فقط تخصصت در زمین شمن بودنه؟ عقلت جای دیگه ای کار نمیکنه؟
+ خب حالا.. انقدم نیاز به خشونت نیست...
^ آیگو.. نگاش کن، باز دوباره برگشت به ۲۵ سال قبل. ببینم بچه دکمه زمانی چیزی داری؟ هرچی میشه یه جوری لباتو غنچه میکنی انگار دوباره ۵ سالت شده منم بهت اسب چوبیتو ندادم
با همون صورتی که استادش در حال تجزیه تحلیلش بود چشماشو چرخوند و رو برگردوند. ولی به ثانیه نکشید که دوباره برگشت و با چهره سوالی ای به استادش نگاه کرد.
+ عوض شدن چند تا پادشاهو دیدی؟
^ دوتا
هین کشدارش همراه با گرد شدن چشماش و پوشوندن دهنش با دستش بود.
+ دوتا؟ جدی؟! ولی... هر جورم حساب کنی سنت به اندازه دوتا نمیرسه ها...
^ دو تا پادشاه قبلی یکیشون کشته شد پس زیاد دووم نیاورد،اون یکی ام که پادشاه فعلیمون بود. با انتخاب کردن پادشاه آینده میشه سومین پادشاهی که تو این ۷۰ سال عمرم دیدم.
+ یاا، تجربه داریاا
^ پسره ی پررو... هی کجا!
پارک بازیگوش سریع از جاش پرید و در رفت و استادش رو نیم خیز به سمتش رها کرد...
- ۵۹۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط