{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق شکوفه شده

عشق شکوفه شده
پارت⁵
که یهو ات غذا هارو جمع کرد و رفتن آشپزخونه و همونجا از خستگی همه خوابیدن

ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم به زور نفس میکشیدم و نمیشد تکون بخورم یه نگاهی به اطراف کردم دیدم که همه‌ی خدمتکارا دورم خوابیدن

ات: بیدارششیننننننن( عربدع)

خدمتکار: واییی چته ؟؟ هنوز ساعت ۵ صبحه بزار بخوابیم

ات: حداقل یکمی برید کنار الان میمیرم

ات با هزار بدبختی از اون خونه خارج شد به سمته حیاط عمارت رفت که دید جونگکوک نشسته یه گوشه و داره با یه خرگوش بازی میکنه و قایم شد

ات: جونگکوک با اون همه ابهت داره با یه خرگوش بازی میکنه..ایشش نگا کن ( زیره لب)

جونگکوک: کی اونجاس؟؟؟؟ بیا بیروننن

ات اومد بیرون که جونگکوک اومد سمتش

جونگکوک: اینجا چیکار میکردی؟

ات: هیچی..فقط داشتم رد میشودم که یه خرگوش فکر کرد دارم تعقیبش میکنم

اعضا خواستن بیان پیشه جونگکوک که با دیدن ات وایسادن و یواشکی بهشون نگاه میکردن ، جونگکوک با حرص لب زد

جونگکوک: یاااااا من خرگوشم ؟؟؟؟

ات: معلومهههه

جونگکوک: باشه حالا که اینطوره توعم یه جوجه اردکی

اتم حرصش درامد

ات: ایشششش با کی بودی جوجه اردک ؟؟؟؟؟

جونگکوک: تو ( خنده)

ات: خودت خواست

ات با دمپایی افتاد دنباله جونگکوک

جونگکوک: ای بابااا چرا توعم مثله جین هیونگ با دمپایی میوفتی دنبالم ؟

ات: اتفاقا از اون یاد گرفتم.....جونگکوک وایساااااااا

جونگکوک: نموخاممممممم

اعضا با تعجب به ات و جونگکوک نگاه میکردن

تهیونگ: اونا خیلی به هم میان هردوشون هم روانین هم انقدر کیوتن

اعضا: درسته

جیمین: تاحالا ندیدم که جونگکوک انقدر خوشحال و کیوت باشه

یونا: واوووو...باورم نمیشه ات با دمپایی افتاده دنباله جونگکوک

اعضا: نسبته تو با ات چیه؟

یونا: دوستشم....از وقتی ۶ سالمون بود باهم دوست شدیم

اعضا: اهااا

جونگکوک و ات بلاخره اومدن پیشه اعضا و یونا

اعضا: اممم..یه سوال... شما همو دوس دارین ؟

ات و جونگکوک خشکشون زد و و به هم نگاه کردن

ات:من از جونگکوک حالم بهم میخوره

جونگکوک: منم دوس ندارم سر به تنش باشه

ات: منم دوس دارم تیک تیکش کنم

اعضا: بسهه دیگه گوه خوردیم

ات: خب حالا....یونا

یونا: بله؟

ات: خدمتکارا بیدار شدن؟

یونا: اوهوم

ات: خوبه

خلاصه که کلی کار کردن که شب شد( آدامینتون خیلی گشاده 🗿)

ات: هوفف باید شام رو آماده کنیم

ات یه نگاهی به خدمتکارا و یونا کرد

ات: نیازی نیس کمکم کنید خودم شام رو آماده میکنم

یونا: ولی آخه...

ات: ولی نداریم گفتم که خودم آمادش میکنم شما استراحت کنین

یه ساعت بعد___
ات غذا رو آماده کرد و برد عمارت و گذاشت روی میز ، منتظر اعضا بود که اومدن و غذا رو خوردن

نامجون: راستی ات چرا خدمتکاری باهات نیومده؟

ات: امروز زیاد کار کردن گفتم استراحت کنن

جین: خودت چی؟

ات تک خنده ای کرد

ات: من عادت کردم.. وقتی مافیا بودم بیشتر موقع ها نمیخابیدم و مشغوله باندم بودم

نامجون و جین: اهاااا

ات داشت غذا هارو جمع میکرد که یهو....

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴۶)

عشق شکوفه شدهپارت⁴که یهو ات رفت تو خونه که دید همه جا کثیفه ...

عشق شکوفه شده...پارت ³که یهو از ماشین اومدن بیرون جونگکوک از...

~سناریو~#درخواستیوقتی داشتن آشپزی میکردن و غذا رو سپردن دسته...

وقتی پسر عموته و....پارت۷که یهو به خودش اومد و خودشو جم کرد ...

وقتی خیلی عصبانیه و....پارت آخرخواست بره که یهو ات دستشو گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط