قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ⁴¹
{ ویو جیمین }
یه روز مثل همیشه داشتم میرفتم ا.ت رو بیدار کنم....
چند تقه به در زدم ولی کسی جواب نداد....با خیال اینکه خوابه وارد اتاق شدم !!
گفتم....
+ چاگیا....
نمیخوای بیدار شی ؟!
پتو رو کنار زدم که....
با جای خالیش رو به رو شدم....چند بار پشت سر هم صداش کردم ولی کسی جواب نداد !!
دیگه دارم میترسم....
کل اتاق که چه عرض کنم....کل خونه و عمارت رو گشتم ولی هیچ جا نبود !!
روی مبل نشستم و سرمو با دستام نگه داشتم....
کمی بعد گوشیمو در آوردم و شمارش رو گرفتم....ولی همشون زود قطع میشد !!
به امید اینکه اینبار جواب بده دوباره شمارشو گرفتم....
سه تا بوق خورد که....بالاخره جواب داد !!
{ ویو ا.ت }
با احساس سرگیجه و سنگینی چشمام رو باز کردم....
بعد از چند بار پلک زدن....متوجه شدم که تو اتاقم نیستم !!
تو یه اتاق تاریک که تنها فقط یک لامپ اونجا روشن بود به صندلی بسته شده بودم....
ترس وجودمو گرفت....چند باری داد زدم و گفتم....
+ آهای !!
کسی اینجا نیست ؟! من کجام ؟!
ولی دریغ از جواب....
بغضم شکست و زدم زیر گریه....فکر میکنم کار گابریل باشه !!
چند مین همونطور با اشک ریختن گذشت....
که صدای در اومد و شخصی با ماسک وارد اتاق شد....گفت....
_ خوب خوابیدی ؟!
بلا فاصله صدا رو تشخیص دادم....
همون صدا....همون لحن چندش آور !!
خودشه....
گفتم....
+ شناختمت گابریل....
ماسکتو بردار !!
ماسکشو در آورد و پرت کرد وسط اتاق....
به سمتم اومد و چاقویی از جیبش در آورد....چاقو رو زیر گلوم گذاشت و گفت...
_ هه....جیمین همیشه میگفت از دخترای باهوش خوشش میاد....
طبیعیه که جذب تو شده !!
+ من چرا اینجام ؟!
_ دلیل نمیبینم بهت بگم....
+ منم دلیل نمیبینم اینجا باشم و به صدای مزخرف تو گوش بدم !!
جای چاقو رو سفت تر کرد و گفت....
_ از بازی کردن با جونت خوشت میاد نه ؟!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
{ ویو جیمین }
یه روز مثل همیشه داشتم میرفتم ا.ت رو بیدار کنم....
چند تقه به در زدم ولی کسی جواب نداد....با خیال اینکه خوابه وارد اتاق شدم !!
گفتم....
+ چاگیا....
نمیخوای بیدار شی ؟!
پتو رو کنار زدم که....
با جای خالیش رو به رو شدم....چند بار پشت سر هم صداش کردم ولی کسی جواب نداد !!
دیگه دارم میترسم....
کل اتاق که چه عرض کنم....کل خونه و عمارت رو گشتم ولی هیچ جا نبود !!
روی مبل نشستم و سرمو با دستام نگه داشتم....
کمی بعد گوشیمو در آوردم و شمارش رو گرفتم....ولی همشون زود قطع میشد !!
به امید اینکه اینبار جواب بده دوباره شمارشو گرفتم....
سه تا بوق خورد که....بالاخره جواب داد !!
{ ویو ا.ت }
با احساس سرگیجه و سنگینی چشمام رو باز کردم....
بعد از چند بار پلک زدن....متوجه شدم که تو اتاقم نیستم !!
تو یه اتاق تاریک که تنها فقط یک لامپ اونجا روشن بود به صندلی بسته شده بودم....
ترس وجودمو گرفت....چند باری داد زدم و گفتم....
+ آهای !!
کسی اینجا نیست ؟! من کجام ؟!
ولی دریغ از جواب....
بغضم شکست و زدم زیر گریه....فکر میکنم کار گابریل باشه !!
چند مین همونطور با اشک ریختن گذشت....
که صدای در اومد و شخصی با ماسک وارد اتاق شد....گفت....
_ خوب خوابیدی ؟!
بلا فاصله صدا رو تشخیص دادم....
همون صدا....همون لحن چندش آور !!
خودشه....
گفتم....
+ شناختمت گابریل....
ماسکتو بردار !!
ماسکشو در آورد و پرت کرد وسط اتاق....
به سمتم اومد و چاقویی از جیبش در آورد....چاقو رو زیر گلوم گذاشت و گفت...
_ هه....جیمین همیشه میگفت از دخترای باهوش خوشش میاد....
طبیعیه که جذب تو شده !!
+ من چرا اینجام ؟!
_ دلیل نمیبینم بهت بگم....
+ منم دلیل نمیبینم اینجا باشم و به صدای مزخرف تو گوش بدم !!
جای چاقو رو سفت تر کرد و گفت....
_ از بازی کردن با جونت خوشت میاد نه ؟!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
- ۶.۲k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط