دیر زمانی در او نگریستم

دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست.
دیدگاه ها (۵)

کیستی که من این گونه به اعتماد، نام خود را با تو می گویم؟کلی...

می گویند:عشق خدابه همه یکسانَ ستــولی من می گویم:مرا بیشتر ا...

تنهاهنگامی که خاطره ات را می بوسمدرمی یابم دیری است که مرده ...

من، بر می خیزم !چراغی در دست؛چراغی در دلم،زنگار روحم را صیقل...

با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبالِ #پریشانی امطاقتِ #فر...

میگفتند رفتن‌هایِ واقعی هیچگاه خبر نمیدهند ؛ زمانی که به خود...

یه خبری براتون دارم خیلی مهم نیست اما پیجمون یکساله شده یکسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط