قلدر عاشق
‹ قلدر عاشق ›
« پارت اول »
« ویو کوک »
از خواب بیدار شدم خوشحال بودم برای امسال که میخواستم برم مدرسه دلم میخواست هرچقدر زودتر جیمینی رو ببینم
رفتم دستشویی آب به صورتم زدم و کارهای لازم رو هم انجام دادم بعد رفتم بیرون از اتاقم که صبحونه بخورم وقتی رفتم بابا جونم داشت برام پنکیک موزی درست میکرد
کوک : بابایی داری برام پنکیک موزی درست میکنی ؟ ( لبخند و ذوق )
( بابای کوک رو ب،ک نشون میدم ولی در اصل اسمش جئون سونگ هست میدونم اسمش تکراریه ، ببخشید )
ب،ک : اره پسر کیوتم ، مثل همیشه برات پنکیک های خوشمزه درست میکنم ( لبخند )
کوک : هورا مرسی بابای ( خوشحال )
خب کوک و باباش صبحونه شون رو خوردن و باباش رسوندش مدرسه ، کوک میخواست از ماشین پیاده بشه که
ب،ک : پسرم من امروز شاید دیر اومدم دنبالت یا اگه نیومدم ببخشید ناراحتی نشو باشه ؟ ( لبخند )
کوک : باشه بابایی اشکال نداره ( لبخند )
کوک : خدافظ بابا ( لبخند )
ب،ک : خدافظ پسرم ( لبخند )
کوک رفت داخل مدرسه همینطور که داشت میرفت دید جیمین داره میره داخل مدرسه یهو از پشت رفت و ترسوندش
جیمین : وای با خدا کوک مگه چت شده ؟( ترسیدن )
کوک از خنده داشت بیهوش میشود که همینطور داشت عقب میرفت و میخندید یهو خورد به یکی برگشت و نگاه کرد با دیدن اون فرد یهو خشکش زد اون تهیونگ بود
کوک : ام ببخشید حواسم نبود ( لبخند از خجالت )
تهیونگ حرفی نزد و فقط یه نگاه سرد بهش کرد و رفت
جیمین : پسره پررو حداقل یه زری بزن ( روبه تهیونگ )
کوک : ولش کن بیا بریم کلاسمون رو پیدا کنیم
کوک و جیمین رفتن داخل دفتر تا مدیر بهشون بگه کلاسشون کدومه وقتی فهمیدن رفتن داخل کلاسشون جیمین و کوک همکلاسی بودن وقتی رفتن داخل کلاس کیف هاشون رو گذاشتن که معلم اومد خودش رو معرفی کرد و درس رو شروع کرد وقتی کلاسشون تموم شد داشتن میرفتم بیرون از کلاس که کوک همینطور داشت با جیمین حرف میزد که یهو خورد به تهیونگ
تهیونگ : هوی کوچولو مگه حواست کجاست که دو بار خوردی بهم مطمئنم از عمد اینکار رو کردی ( عصبی و اخم)
کوک : ن..نه من از عمد اینکار رو نکردم ( ترس )
تهیونگ به دوستاش گفت که ببرنشون روی پشت و بوم ، کوک حسابی ترسیده بود جیمین هم هی به کوک میگفت مگه چشم نداری پس چرا ندیدیش وقتی که رفتن پشت و بوم تهیونگ با لگد به شکم کوک زد که افتاد روی زمین و دوتا از دوستاش رفتن کوک رو زدن
جیمین : ه..هی ولش کنید ( ترس )
تهیونگ : تو خفه ( عصبی )
همینطور داشتن کوک رو میزدن که تهیونگ میخواست بره سراغ جیمین که یهو در با شتاب باز شد یونگی بود دوست تهیونگ ولی مثل اون قلدری نمیکرد اون دو سال افتاده بود و از ته یونگ دو سال بزرگتر بود
یونگی : تهیونگ مگه بهت نگفتم دیگه قلدری نکن ( عصبی و داد )
تهیونگ: هیونگ تو کاری به من نداشته باش ( عصبی )
یونگی : تهیونگ دستت به اون بچه بخوره دستت سالم نمیمونه ( عصبی )
تهیونگ : هیونگ چرا اینجوری میکنی ؟
یونگی : تهیونگ بسه برو داخل کلاس ( عصبی )
تهیون وقتی میخواست بره تنه ای به جیمین زد و رفت
یونگی : شما هم برین دیگه ( یکم عصبی )
جیمین کوک رو برد داخل اتاق درمان که زخماش رو پانسمان کنه وقتی تموم شد رفتن داخل کلاسشون که زنگ کلاس خورد و معلم اومد .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
« پارت اول »
« ویو کوک »
از خواب بیدار شدم خوشحال بودم برای امسال که میخواستم برم مدرسه دلم میخواست هرچقدر زودتر جیمینی رو ببینم
رفتم دستشویی آب به صورتم زدم و کارهای لازم رو هم انجام دادم بعد رفتم بیرون از اتاقم که صبحونه بخورم وقتی رفتم بابا جونم داشت برام پنکیک موزی درست میکرد
کوک : بابایی داری برام پنکیک موزی درست میکنی ؟ ( لبخند و ذوق )
( بابای کوک رو ب،ک نشون میدم ولی در اصل اسمش جئون سونگ هست میدونم اسمش تکراریه ، ببخشید )
ب،ک : اره پسر کیوتم ، مثل همیشه برات پنکیک های خوشمزه درست میکنم ( لبخند )
کوک : هورا مرسی بابای ( خوشحال )
خب کوک و باباش صبحونه شون رو خوردن و باباش رسوندش مدرسه ، کوک میخواست از ماشین پیاده بشه که
ب،ک : پسرم من امروز شاید دیر اومدم دنبالت یا اگه نیومدم ببخشید ناراحتی نشو باشه ؟ ( لبخند )
کوک : باشه بابایی اشکال نداره ( لبخند )
کوک : خدافظ بابا ( لبخند )
ب،ک : خدافظ پسرم ( لبخند )
کوک رفت داخل مدرسه همینطور که داشت میرفت دید جیمین داره میره داخل مدرسه یهو از پشت رفت و ترسوندش
جیمین : وای با خدا کوک مگه چت شده ؟( ترسیدن )
کوک از خنده داشت بیهوش میشود که همینطور داشت عقب میرفت و میخندید یهو خورد به یکی برگشت و نگاه کرد با دیدن اون فرد یهو خشکش زد اون تهیونگ بود
کوک : ام ببخشید حواسم نبود ( لبخند از خجالت )
تهیونگ حرفی نزد و فقط یه نگاه سرد بهش کرد و رفت
جیمین : پسره پررو حداقل یه زری بزن ( روبه تهیونگ )
کوک : ولش کن بیا بریم کلاسمون رو پیدا کنیم
کوک و جیمین رفتن داخل دفتر تا مدیر بهشون بگه کلاسشون کدومه وقتی فهمیدن رفتن داخل کلاسشون جیمین و کوک همکلاسی بودن وقتی رفتن داخل کلاس کیف هاشون رو گذاشتن که معلم اومد خودش رو معرفی کرد و درس رو شروع کرد وقتی کلاسشون تموم شد داشتن میرفتم بیرون از کلاس که کوک همینطور داشت با جیمین حرف میزد که یهو خورد به تهیونگ
تهیونگ : هوی کوچولو مگه حواست کجاست که دو بار خوردی بهم مطمئنم از عمد اینکار رو کردی ( عصبی و اخم)
کوک : ن..نه من از عمد اینکار رو نکردم ( ترس )
تهیونگ به دوستاش گفت که ببرنشون روی پشت و بوم ، کوک حسابی ترسیده بود جیمین هم هی به کوک میگفت مگه چشم نداری پس چرا ندیدیش وقتی که رفتن پشت و بوم تهیونگ با لگد به شکم کوک زد که افتاد روی زمین و دوتا از دوستاش رفتن کوک رو زدن
جیمین : ه..هی ولش کنید ( ترس )
تهیونگ : تو خفه ( عصبی )
همینطور داشتن کوک رو میزدن که تهیونگ میخواست بره سراغ جیمین که یهو در با شتاب باز شد یونگی بود دوست تهیونگ ولی مثل اون قلدری نمیکرد اون دو سال افتاده بود و از ته یونگ دو سال بزرگتر بود
یونگی : تهیونگ مگه بهت نگفتم دیگه قلدری نکن ( عصبی و داد )
تهیونگ: هیونگ تو کاری به من نداشته باش ( عصبی )
یونگی : تهیونگ دستت به اون بچه بخوره دستت سالم نمیمونه ( عصبی )
تهیونگ : هیونگ چرا اینجوری میکنی ؟
یونگی : تهیونگ بسه برو داخل کلاس ( عصبی )
تهیون وقتی میخواست بره تنه ای به جیمین زد و رفت
یونگی : شما هم برین دیگه ( یکم عصبی )
جیمین کوک رو برد داخل اتاق درمان که زخماش رو پانسمان کنه وقتی تموم شد رفتن داخل کلاسشون که زنگ کلاس خورد و معلم اومد .....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨
- ۳.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط