امگا کوچولو

امگا کوچولو
پارت چهارم ( پارت آخر )
صبح ¥¥
ته یونگ با یکم درد زیر شکمش بیدار شد و روی تخت نشست دردش کم شده بود چون دیشب بعد رابطشون رفت حموم از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون اومد ، رفت داخل آشپزخونه و برای آلفاش پنکیک شکلاتی درست می‌کرد چون جونکوک پنکیک شکلاتی دوست داره
« ویو کوک »
وقتی بیدار شدم دیدم ته نیست بلند شدم از اتاق بیرون اومدم دیدم داخل آشپزخونه داره یه چیزی درست می‌کنه رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم که شکه شد و برگشت سمتم به بوسه گذاشتم روی لبش
کوک : به کارت برس خرس عسلیم ( لبخند )
ته یونگ : باشه ( لبخند )
که ته به کارش ادامه داد وقتی درست گذاشتش روی میز ناهار خوری رفتم نشستم روی یکی از صندلی ها که ته هم نشست
« ویو راوی »
تهیونگ و کوک نشستن پشت میز که تهیونگ
تهیونگ: کوکی بخور ببین خوبه یا نه ( لبخند )
کوک : تو هرچیزی درست کنی خوشمزه هست ( لبخند )
تهیونگ ذوق کرد بخاطر این حرف کوک ، کوک شروع به خوردن کرد
کوک : اوم خوشمزس عالیه ( لبخند خرگوشی که مخصوص خودشه )
ته یونگ : راستی کوک قولت رو که یادت نرفته
کوک : چرا یادمه ، که باید برات کیک نسکافه ای بخرم
تهیونگ: آفرین خوبه که یادته وگرنه اگه یادت نبود باید حالا حالا ها ناز میکشیدی ( نیشخند )
کوک : می‌دونم و منم نازکش ماهریم خرس عسلی ( پوزخند )
تهیونگ : خفه شو صبحونت رو بخور ( خجالت و سرخ شدن)
کوک خنده ای از کیوتی امگاش کرد و به خوردن پنکیک شکلاتی که امگاش با دستای کوچولوش درست کرده بود ادامه داد
« شب »
کوک وقتی داخل راه برگشت از شرکت بود رفت داخل یک کیک فروشی تا به قولش عمل کنه و یه کیک نسکافه ای با یک لیوان قهوه خرید و رفت خونه وقتی رفت دید تهیونگ داره نگا به TV می‌کنه آروم رفت کنارش و بغلش کرد و گذاشتش روی پاش که تهیونگ جا خورد
کوک : سلام بیبی عسلی ( لبخند )
تهیونگ با ذوق کوک رو بغل کرد
تهیونگ: برات کیک نسکافه ای خریدی ؟ ( لبخند از ذوق )
کوک : آه ببخشید یادم رفت ( میخواد سوپرایزش کنه )
تهیونگ: کوککک ، چرا آخه ( ناراحت )
کوک : جانم خرسم ببخشید دیگه خسته بودم نتونستم بخرم ( لبخند )
تهیونگ: باشه اشکال نداره ( ناراحت )
کوک یهو ظرف کیک و قهوه رو آورد بالا
کوک : سوپرایز ( خنده )
تهیونگ خوشحالی و ذوق پرید بالا و کیک رو از دست کوک گرفت و یه بوسه روی گونه کوک گذاشت
ته یونگ : مرسی کوکی ( ذوق و لبخند )
کوک : خواهش میکنم ، من هیچوقت زیر قوای که به امگام دادم نمی‌زنم ( لبخند )
----------------------------------------------------
امیدوارم خوشتون بیاد 🤗💜✨🌸
دیدگاه ها (۱۸)

« 𝑩𝒆𝒇𝒐𝒓𝒆 𝒍𝒆𝒂𝒗𝒊𝒏𝒈 »« پارت : اول » جونگکوک با تکون خوردن تخت ب...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

شاگرد لوس من

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت۸|بازی بدون بازگشتکوک: بستنی بخوریم؟ته: بخوریمجین: شما ر...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت بیستم: خیانت از نزدیک‌ترین فاصلهصدای...

ᴛᴇᴋᴏᴏᴋ | تک‌پارتی«پسر غرغرو روی من ☆»تهیونگ: چاگی، میای بریم...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط