The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت هفت
ویو لیاـ
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.
بخاطر دیشب سردرد داشتم، ولی خب .
از جام بلند شدم،رفتم دوش گرفتم تا برای رفتن به شرکت کیم آماده شم.
از حموم بیرون اومدم، موهامو خشک کردم، لباسمو پوشیدم،، چند لقمه صبحونه خوردم و حرکت کردم.
ویو کایا
امروز اولین روزی بود که باید به عنوان رئیس شرکت کارمو شروع میکردم.
دیشب بابا تماس گرفت و گفت دختر خانواده مین، «مین لیا»، امروز برای اولین دیدار میاد شرکت.
راستش نه هیجان داشتم، نه کنجکاوی.
برای من این فقط یه قرارداد بود، نه بیشتر.
بعد از آماده شدن، از خونه خارج شدم به سمت شرکت رفتم.
وقتی رسیدم، همه کارمندا بهم صبح بخیر گفتن.
منم فقط یه سر تکون دادم از کنارشون رد شدم.
رفتم سمت دفترم، کتمو روی دسته مبل گذاشتم و پشت میزم نشستم و شروع کردم به رسیدگی به کارام.
ویو لیا
وقتی رسیدم، یه نگاه به ساختمون شرکت انداختم و وارد شدم.
ـ «سلام، شما باید خانم مین باشید، درسته؟»
لیا: بله، خودم هستم.
ـ «آقای کیم توی دفترشون هستن، طبقه چهارم.»
لیا: باشه، ممنونم.
رفتم سمت آسانسور،طبقه چهارم رو زدم.
زیاد طول نکشید که آسانسور توی طبقه چهارم متوقف شد.
اونجا اتاقی رو دیدم که بالاش نوشته بود:CEO's Office (دفتر مدیرعامل)
نفس عمیقی کشیدم و آروم به در ضربه زدم.
بعد از چند ثانیه اجازه ورود بهم دادن.
درو که باز کردم، با دیدن چهره آشنایی هنگ کردم.
ویو کایا
تو دفترم مشغول کار بودم که صدای در زدن رو شنیدم.
کایا: بفرمایید.
بعد از باز شدن در، با دیدن کسی که وارد شد، برای چند لحظه شکه شدم.
لیا و کایا همزمان:
ـ تو؟!
لیا: تو اینجا چیکار میکنی؟ آقای کیم کجاست؟ اصلاً چجوری اومدی تو دفتر کارش؟
کایا: پس تو مین لیا هستی...
چیشده؟ الان چون من نامزد قراردادیت هستم میخوای قراردادو به هم بزنی، من مشکلی ندارم.
لیا: نه... نگو که تو کیم کایا هستی...
هه... (خنده عصبی)
شانس منو ببین... عالیه... اصلاً بینظیره.
کایا: قرارداد امضا شده.
اگه میخواید به همش بزنید، بهتره زودتر تصمیم بگیرید.
اگه نه، طبق قرارداد پیش میریم و بعد از چند وقت هم از هم جدا میشیم.
لیا: من بخاطر شرکت و بابام این کارو کردم و به این راحتیا هم زیرش نمیزنم.
کایا: خیلی خب، پس حل شد.
فردا یه ماشین میاد دنبالت.
طبق بندهای قرارداد، تا پایان این همکاری باید زیر یه سقف زندگی کنیم.
لیا: تو؟! اصلاً چرا باید بیام خونهت؟ نامزد که شدیم، همینجوری ادامه میدیم.چرا باید بیام خونت
کایا: فکر کردی من دوست دارم بیای ؟
این قانونا رو من ننوشتم.
پس کاری از دستم برنمیاد.
میتونی بری.
لیا: اِ..؟باشه ولی
منم قانون میزارم
احترام به حریم خصوصی و هیچ دخالتی تو کار همدیگه نداریم... به سلامت.
(از اتاق خارج میشود.)
ویو لیا
از اتاق بیرون اومدم، در حالی که زیر لب غر میزدم.
گوشیم زنگ خورد.
ایو بود.
رفتم توی آسانسور و تماس رو جواب دادم.
لیا: جانم ایو.
ایو: لیا خانم، بگو ببینم قرارت چطور پیش رفت؟
لیا: اوف... حرفشم نزن دختر.
دارم میام خونه وسایلمو جمع کنم.
ایو: چی؟! داری میری خونش؟
لیا: بله... مجبورم، متأسفانه.
ایو: جدی میگی؟
لیا: کاش شوخی بود.
ایو: بیا خونه، تو جمع کردن وسایلت کمکت میکنم.
لیا: تو هم که از خداته.
ایو: شاید خوب پیش بره، از کجا معلوم؟
امشبم با هم میریم خرید، لباسای جدید لازم داری.
لیا: باشه، باشه... میریم.
ایو: پس بیا، منتظرتم.
لیا: باشه دیگه، قطع میکنم. بای.
ایو: بای بای.
(تماس قطع میشود.)
ویو لیا
بعد از قطع کردن تماس، از شرکت بیرون اومدم. چند دقیقه بعد رن اومد دنبالم و راه افتادیم سمت عمارت.
وقتی رسیدم، ایو از قبل منتظرم بود
ایو: خب؟ بالاخره آقای کیم رو دیدی؟ چطور آدمیه؟
لیا: نپرس... فقط بگم اصلاً انتظار نداشتم همچین آدمی باشه.
ایو: یعنی انقدر بد بود؟
لیا: نه... فقط خیلی مغرور و خشک.
ایو: اوه... پس معلومه قراره روزای جالبی داشته باشی. (با خنده)
بیا، قبل از اینکه پشیمون شی بریم وسایلتو جمع کنیم.
با هم رفتیم سمت اتاقم.
در کمدو باز کردم و چند لحظه فقط به لباسام خیره شدم.
ایو لباسا رو درمیآورد و روی تخت میذاشت.
ایو: اینا رو بردار... اینم لازمت میشه.
لیا: ایو... دارم میرم خونه یه آدم غریبه، نه سفر.
ایو: آره، ولی تو رو میشناسم. سه روز دیگه میگی هیچ لباسی ندارم.
با خنده سرمو تکون دادم و شروع کردم لباسا رو داخل چمدون گذاشتن.
تقریباً نیم ساعت بعد،چمدونم کنار در آماده بود.
ایو: خب... حالا نوبت خریده.
لیا: مگه همینا کم بود؟
ایو: لیا.. (T_T)
لیا: باشه بابامیریم فقط فعلا یه چرت میزنم شب میریم
🎀......
کامنتم حتماً حتماً چک شه
اسلاید دو استایل لیا تو شرکت اسلاید سه استایل کایا🌸
شرط ها:
۱۰تا لایک.۱۰تا کامنت.۴تا بازنشر
(ملکه قلب من)
پارت هفت
ویو لیاـ
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.
بخاطر دیشب سردرد داشتم، ولی خب .
از جام بلند شدم،رفتم دوش گرفتم تا برای رفتن به شرکت کیم آماده شم.
از حموم بیرون اومدم، موهامو خشک کردم، لباسمو پوشیدم،، چند لقمه صبحونه خوردم و حرکت کردم.
ویو کایا
امروز اولین روزی بود که باید به عنوان رئیس شرکت کارمو شروع میکردم.
دیشب بابا تماس گرفت و گفت دختر خانواده مین، «مین لیا»، امروز برای اولین دیدار میاد شرکت.
راستش نه هیجان داشتم، نه کنجکاوی.
برای من این فقط یه قرارداد بود، نه بیشتر.
بعد از آماده شدن، از خونه خارج شدم به سمت شرکت رفتم.
وقتی رسیدم، همه کارمندا بهم صبح بخیر گفتن.
منم فقط یه سر تکون دادم از کنارشون رد شدم.
رفتم سمت دفترم، کتمو روی دسته مبل گذاشتم و پشت میزم نشستم و شروع کردم به رسیدگی به کارام.
ویو لیا
وقتی رسیدم، یه نگاه به ساختمون شرکت انداختم و وارد شدم.
ـ «سلام، شما باید خانم مین باشید، درسته؟»
لیا: بله، خودم هستم.
ـ «آقای کیم توی دفترشون هستن، طبقه چهارم.»
لیا: باشه، ممنونم.
رفتم سمت آسانسور،طبقه چهارم رو زدم.
زیاد طول نکشید که آسانسور توی طبقه چهارم متوقف شد.
اونجا اتاقی رو دیدم که بالاش نوشته بود:CEO's Office (دفتر مدیرعامل)
نفس عمیقی کشیدم و آروم به در ضربه زدم.
بعد از چند ثانیه اجازه ورود بهم دادن.
درو که باز کردم، با دیدن چهره آشنایی هنگ کردم.
ویو کایا
تو دفترم مشغول کار بودم که صدای در زدن رو شنیدم.
کایا: بفرمایید.
بعد از باز شدن در، با دیدن کسی که وارد شد، برای چند لحظه شکه شدم.
لیا و کایا همزمان:
ـ تو؟!
لیا: تو اینجا چیکار میکنی؟ آقای کیم کجاست؟ اصلاً چجوری اومدی تو دفتر کارش؟
کایا: پس تو مین لیا هستی...
چیشده؟ الان چون من نامزد قراردادیت هستم میخوای قراردادو به هم بزنی، من مشکلی ندارم.
لیا: نه... نگو که تو کیم کایا هستی...
هه... (خنده عصبی)
شانس منو ببین... عالیه... اصلاً بینظیره.
کایا: قرارداد امضا شده.
اگه میخواید به همش بزنید، بهتره زودتر تصمیم بگیرید.
اگه نه، طبق قرارداد پیش میریم و بعد از چند وقت هم از هم جدا میشیم.
لیا: من بخاطر شرکت و بابام این کارو کردم و به این راحتیا هم زیرش نمیزنم.
کایا: خیلی خب، پس حل شد.
فردا یه ماشین میاد دنبالت.
طبق بندهای قرارداد، تا پایان این همکاری باید زیر یه سقف زندگی کنیم.
لیا: تو؟! اصلاً چرا باید بیام خونهت؟ نامزد که شدیم، همینجوری ادامه میدیم.چرا باید بیام خونت
کایا: فکر کردی من دوست دارم بیای ؟
این قانونا رو من ننوشتم.
پس کاری از دستم برنمیاد.
میتونی بری.
لیا: اِ..؟باشه ولی
منم قانون میزارم
احترام به حریم خصوصی و هیچ دخالتی تو کار همدیگه نداریم... به سلامت.
(از اتاق خارج میشود.)
ویو لیا
از اتاق بیرون اومدم، در حالی که زیر لب غر میزدم.
گوشیم زنگ خورد.
ایو بود.
رفتم توی آسانسور و تماس رو جواب دادم.
لیا: جانم ایو.
ایو: لیا خانم، بگو ببینم قرارت چطور پیش رفت؟
لیا: اوف... حرفشم نزن دختر.
دارم میام خونه وسایلمو جمع کنم.
ایو: چی؟! داری میری خونش؟
لیا: بله... مجبورم، متأسفانه.
ایو: جدی میگی؟
لیا: کاش شوخی بود.
ایو: بیا خونه، تو جمع کردن وسایلت کمکت میکنم.
لیا: تو هم که از خداته.
ایو: شاید خوب پیش بره، از کجا معلوم؟
امشبم با هم میریم خرید، لباسای جدید لازم داری.
لیا: باشه، باشه... میریم.
ایو: پس بیا، منتظرتم.
لیا: باشه دیگه، قطع میکنم. بای.
ایو: بای بای.
(تماس قطع میشود.)
ویو لیا
بعد از قطع کردن تماس، از شرکت بیرون اومدم. چند دقیقه بعد رن اومد دنبالم و راه افتادیم سمت عمارت.
وقتی رسیدم، ایو از قبل منتظرم بود
ایو: خب؟ بالاخره آقای کیم رو دیدی؟ چطور آدمیه؟
لیا: نپرس... فقط بگم اصلاً انتظار نداشتم همچین آدمی باشه.
ایو: یعنی انقدر بد بود؟
لیا: نه... فقط خیلی مغرور و خشک.
ایو: اوه... پس معلومه قراره روزای جالبی داشته باشی. (با خنده)
بیا، قبل از اینکه پشیمون شی بریم وسایلتو جمع کنیم.
با هم رفتیم سمت اتاقم.
در کمدو باز کردم و چند لحظه فقط به لباسام خیره شدم.
ایو لباسا رو درمیآورد و روی تخت میذاشت.
ایو: اینا رو بردار... اینم لازمت میشه.
لیا: ایو... دارم میرم خونه یه آدم غریبه، نه سفر.
ایو: آره، ولی تو رو میشناسم. سه روز دیگه میگی هیچ لباسی ندارم.
با خنده سرمو تکون دادم و شروع کردم لباسا رو داخل چمدون گذاشتن.
تقریباً نیم ساعت بعد،چمدونم کنار در آماده بود.
ایو: خب... حالا نوبت خریده.
لیا: مگه همینا کم بود؟
ایو: لیا.. (T_T)
لیا: باشه بابامیریم فقط فعلا یه چرت میزنم شب میریم
🎀......
کامنتم حتماً حتماً چک شه
اسلاید دو استایل لیا تو شرکت اسلاید سه استایل کایا🌸
شرط ها:
۱۰تا لایک.۱۰تا کامنت.۴تا بازنشر
- ۹۸۳
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط