{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک میخواست پیام بده که در عمارت باز شد و لیام که الان آر

کوک میخواست پیام بده که در عمارت باز شد و لیام که الان آروم بود و مینا هم که کلا تو لاک خودش بود بیرون اومدن لیام مستقیم اومد سمتم و دستش زو آورد بالا و گفت

لیام: بزن قدش

لیا: زد قدش

لیام: به خدا خواهر خودمی

لیا: آه کوک بیا اینم از کارم راضیه ( لبخند )

کوک: لیا بیشتر از این نرین تو اعصابم

لیا
میخواستم حرف بزنم که به گوشیم نوتفیک اومد گوشی رو باز کردم با دیدم پیام از طرف فرد ناشناسه بادیدن پیام لبخندم محو شد " از روزای آخر زندگیت لذت ببر خانومی"

ویو کوک
همه داشتیم توی حیاط عمارت میخندیدیم که به گوشیه لیا پیام اومد وقتی پیام رو دید لبخندش محو شد نگران شدم برای همین ازش پرسیدم

کوک: لیا حالت خوبه

که با دست پاچه گی جواب داد

لیا: ها ؟ چی ؟ ا..آره

کوک : باشه

لیا: خب دیگه بریم

لیسا : آره بریم

میخواستیم سوار ماشین بشیم که یکی از آدما اومد بابابزرگ اومد و گفت ( علامت بادیگارد@ )

@: خانم جئون

لیا: بله

@: یکی این نامه رو به من داد تا به شما بدم

لیا: آها بدینش به من

@ : بفرمایین

لیا: ممنون( لبخند )

نامه رو از دست بادیگارد گرفت و شروع به باز کردنش کرد وقتی نامه رو خوند نامه از دستش شل شد و افتاد زمین همه در تعجب بودن لیا نزدیک به ده ثانیه به کاغذ روی زمین افتاده نگاه کرد بعد خودش رو جمع جور کرد و کاغذ رو از روی زمین برداشت رفتم سمتش و گفتم

کوک: لیا توی این نامه چی نوشته بود (جدی)

لیا: هیچی چیز خواستی نیست

کوک: آره چیزی نیست قبل از این که دروغ بگی قیافت رو درست کن

لیا: باور کن چیزی نیست

کوک: باشه چیزی نیست

ویو لیا
وقتی داشتیم سوار ماشین میشودیم بادیگارده برام نامه آورد
بازش کردم و خوندمش توی نامه نوشته بود....
دیدگاه ها (۳)

توی نامه نوشته بود" بهتره باهاش ازدواج کنی وگرنه همه ی اونای...

واییییییییییی خیلیییییی خیلییییییییی ممنونم 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

کوک: لیام و مینا چی به احتمال زیاد بابا بزرگ حرصش رو سر اون ...

کوک: زبون درازی نکن لیا: کوک بس کن نمی‌دیدی چی داشت میگفت بع...

جیسو : بله البته چرا که نه لیام: لیااااا ( لوس )لیا : بله لی...

جیسو : بله البته چرا که نه لیام: لیااااا ( لوس )لیا : بله لی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط