𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
رفتم و یه حوله برداشتم و پیچیدم دور خودم
نشستم گوشه اتاق و زانو هام رو بغل کردم وتو فکر فرو رفتم....
یعنی از این به بعد اینجا زندگی میکنم
چه اتفاقی قراره برام بیفته...دوباره میتونم مامان لیا رو ببینم؟
با یاد آوری مامان لیا بغضم گرفت با اون ضربه شدیدی که اون عوضی بهش زد مطمئنم خیلی دردش آمده
از اول امروزی که گذشت رو داشتم مرور میکردم
و حرف های مامان میومد تو ذهنم
/نگران نباش ...نترس....قوی باش... واخرین حرفش: ....فرار کن
فرار؟ شاید فکر خوبی باشه ...اما چطوری؟ یه عالمه بادیگارد تو عمارته..
خود اون مرد گفت فرار از اینجا غیر ممکنه
و ممکن نیست که سالم از اون جنگل بیرون بیام یا نه...اگه فرار کنم هیچ جا رو بلد نیستم و جایی هم ندارم که برم
اما تنها چیزی که خیلی منو تو فکر انداخته بود و برام عجیبه اینه که اون لباس ها چرا اونجوری بودن هی درمورد زیر خواب حرف میزدن اون دیگه چی بود... اون چیز هایی که توی کیسه مشکی بودن چی بودن
ترس و وحشت زیاد بقیه رو متوجه نمیشدم،
این عمارت خیلی بزرگ و پر از نگهبان که دور از شهره...
مطمئنم اتفاق های خوبی قرار نبود برام بیفته
من تا حالا از عمارت آقای جئون بیرون نرفته بودم و خیلی چیز هارو نمیدونستم و همه این اتفاقها باعث شده بود حسابی شکه بشم....
وقتی گفتم آقای جئون نمیدونم چرا یهو....یاد... یاد..جونگکوک افتادم....کسی که از همون اول نوزادی همراهم بود باهام رفتار خیلی صمیمی و مهربانانه داشت و همیشه مثل یه دوست خوب کنارم بود و ازم مراقبت میکرد...اما....
اون قلبم رو خیلی شکسته بود با اینکه میدونم از قصد نبوده بهش حق میدم ولی باید میومد پیشم و عذرخواهی میکرد خیلی منتظرش موندم اما اون هیچ وقت نیومد...وقتی پارسال از مامان لیا شنیدم که بدون خبر و خداحافظی رفته امریکا... اون وقت تازه متوجه شدم که اصلا واسش مهم نیستم و میخوام که برای همیشه فراموشش کنم....
یادِ خاله جیا افتادم که همیشه باهم به شوخی سر چیز های مختلف دعوا میکردیم و همیشه مامان و جونگکوک مارو از هم جدا میکردن
بیشتر وقت ها که مامان سرش شلوغ بود خاله جیا از من مراقبت میکرد و با حرفاش باعث میشد همیشه بخندم.....
دلم برای اجوما تنگ شده....مامان لیا یه بار تعریف کرد که وقتی سه سالم بود....نزدیک بود خودم رو از پله های عمارت پرت کنم پایین و این اجوما بود که نجاتم داد...اون برای همه ما مثل یه مادر بزرگ مهربون و خوش اخلاق بود که همیشه به همه کمک میکرد
انقدر غرق افکارم بودم، اصلا متوجه نشدم که گونه هام خیسه و مثل ابر بهار دارم گریه میکنم
دلم برای همهشون خیلی تنگ میشه یعنی میشه که دوباره ببینمشون با دوباره به فکر فرو رفتن
غرق شدم و نفهمیدم که کی خواب مهمون چشم هام شد
دیدگاه ها (۵۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.