يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبو
يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!
كارى بهت نداشت، احترام ميزاشت و مودب بود.
حداقل ميشد گفت انتخابِ اشتباهى نبود!
"پس قاتل هم ميشى!"
مرد آروم خنديد.دستش رو بلند كرد و آروم لب زد:
"فكر ميكنم زن ذليلى تو خانوادمون ارثى باشه، عزيزم!"
سرى به نشونه تاسف تكون دادى و درحالى كه ميخنديدى، دستت رو بينِ دستِ منتظرش قرار دادى.
"پس دارى ميگى بخاطرِ همسرم آدم ميكشم!"
تهیونگ هومى كشيد.آروم خم شد و بوسه اى پشتِ دستت كاشت و جواب داد:
"لازم باشه، ميكشم!"
كمى تو فكر فرو رفتى و بى توجه به ساعت كه درحالِ گذر بود و مهمون هايى كه انتظارِ ورودتون رو ميكشيدن، پرسيدى:
"از اون مردهايى كه، دنيارو آتيش ميزنن تا زنى كه دوست دارن رو نجات بدن؟"
كارى بهت نداشت، احترام ميزاشت و مودب بود.
حداقل ميشد گفت انتخابِ اشتباهى نبود!
"پس قاتل هم ميشى!"
مرد آروم خنديد.دستش رو بلند كرد و آروم لب زد:
"فكر ميكنم زن ذليلى تو خانوادمون ارثى باشه، عزيزم!"
سرى به نشونه تاسف تكون دادى و درحالى كه ميخنديدى، دستت رو بينِ دستِ منتظرش قرار دادى.
"پس دارى ميگى بخاطرِ همسرم آدم ميكشم!"
تهیونگ هومى كشيد.آروم خم شد و بوسه اى پشتِ دستت كاشت و جواب داد:
"لازم باشه، ميكشم!"
كمى تو فكر فرو رفتى و بى توجه به ساعت كه درحالِ گذر بود و مهمون هايى كه انتظارِ ورودتون رو ميكشيدن، پرسيدى:
"از اون مردهايى كه، دنيارو آتيش ميزنن تا زنى كه دوست دارن رو نجات بدن؟"
- ۵.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط