{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبو

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!
كارى بهت نداشت، احترام ميزاشت و مودب بود.
حداقل ميشد گفت انتخابِ اشتباهى نبود!
"پس قاتل هم ميشى!"
مرد آروم خنديد.دستش رو بلند كرد و آروم لب زد:
"فكر ميكنم زن ذليلى تو خانوادمون ارثى باشه، عزيزم!"
سرى به نشونه تاسف تكون دادى و درحالى كه ميخنديدى، دستت رو بينِ دستِ منتظرش قرار دادى.
"پس دارى ميگى بخاطرِ همسرم آدم ميكشم!"
تهیونگ هومى كشيد.آروم خم شد و بوسه اى پشتِ دستت كاشت و جواب داد:
"لازم باشه، ميكشم!"
كمى تو فكر فرو رفتى و بى توجه به ساعت كه درحالِ گذر بود و مهمون هايى كه انتظارِ ورودتون رو ميكشيدن، پرسيدى:
"از اون مردهايى كه، دنيارو آتيش ميزنن تا زنى كه دوست دارن رو نجات بدن؟"
دیدگاه ها (۱)

مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:"لازم باشه، دن...

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون ك...

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.بعد از آماده شدنت،...

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط