{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:

مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:
"لازم باشه، دنيارو تبديل به جهنم ميكنم!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، درِ صندلى عقب ماشين رو باز كرد و كنار رفت تا اول تو بشينى.
نيم نگاهى به راننده كه منتظرِ نشستنتون بود انداختى و آروم لب زدى:
"چه مرد جنتلمنى!"
تهیونگ سرى تكون داد و با خم شدنش، انتها پيراهنت رو كه كمى از اون روىِ زمين كشيده ميشد رو گرفت تا به پات گير نكنه:
"براىِ همسرم، البته!"
تابى به چشمهات دادى و بالاخره سوار ماشين شدى.
مرد انتها پيراهنت رو بعد از نشستنت، داخلِ ماشين جا داد و درنهايت، خودش هم كنارت نشست:
"تو مهمونى حواسم بهت هست!"
نگاهت رو به نيم رخش دوختى:
"من صرفا شوخى كردم تهیونگ!"
مردِ مقابلت نگاهش رو بهت داد و با جديت لب زد:
"اما من كاملا جدى بودن، لارا"

جاننننن
از اونجایی که قول داده بودم خدمت نگاه های زیباتون
دیدگاه ها (۱۶)

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون ك...

با لحنِ جدى و تندى گفت و همين باعث شد پسرِ ديگه به خنده بيفت...

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!ك...

تو و همسر اجباريت به يك مهمونى دعوت بوديد.بعد از آماده شدنت،...

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.نگاهت رو به نيم رخِ پسرِ بغل دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط