{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی با خود زمزمه میکرد :

مردی با خود زمزمه میکرد :
خدایا با من حرف بزن لطفا !
یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید.

مرد فریاد بر آورد :
خدایا با من حرف بزن
آذرخش در آسمان غرید، اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت :
خدایا بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید، اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید اقلا یک معجزه به من نشان بده
نوزادی متولد شد، اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد :
خدایا مرا لمس کن و بگذار بدانم اینجا حضور داری.
در همین زمان پروانه ای پایین آمد و روی دستش نشست، مرد آن را پراند و به راهش ادامه داد ...

و خدا در این نزدیکی است، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه ...
فقط کافیست دیدمان را نسبت به طبیعت عمیق تر کنیم ...

❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤
دیدگاه ها (۳۵)

🌸 یڪ صبح خیال انگیز🌸 یڪ روز خوش تابان🌸 یڪ شاخه گل شادی🌸 یڪ خ...

پاییز زیبا وعروس فصل هاستبرگ ریزان درخت و🍁 خواب ناز غنچه ها ...

🍑 داستان آموزندهروزی درنمازجماعت موبایل یه نفرزنگ میخورد زنگ...

خلاقیت با درب بطری شیشه ای #هنریممنون میشم به کانال من که مج...

پارت ۱۸یک لحظه قلب ناروتو نزدیک بود بایستد، نفسش توی سینه اش...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

پارت ۱۵ساسکه داشت جلوی سلول ناروتو راه میرفت. از انموقع که ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط