{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوری در تاریکی

# 9
نوری در تاریکی
من:اوففففف
.....................................................................
تو راه برگشت بودیم و مامان و بابا و بابای جیمز و مامان جیمز تو ماشین بودن و بابای جیمز راننده بود
جیمز عقب نشسته بود
من کنار دری مه جیمز نشسته بود وایساده بودم
در باز شد و منو گذاشت تو بغلش
بین دوتا پاش نشسته بودم
دستشو دور کمرم حلقه کرده و منو کشوند سمت خودش
فک کنم لپام خیلی سرخ شده
قلبم داره مق سگ تند میزنه
من قرار نبود عاشق شم نه
جلوی رستوران وایسادیم
بابای جیمز:اوا خانم تو که با رستوران مشکلی مداذی؟
من:ها.. ... نه.....معلومه که نه.....
حس کردم جیمز یه پوزخند زد.


.ــــــــــــــــــــــــــــــــــداخل رستورانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
.
منو رو برداشتم و گرفتم جلو صورتم و تو فکر این بودم که جیمز واقعا عاشقم شده ؟
یهو منو رو ازم گرفت برام سافش کرد:اصلا زایع نیستی
من:😣😐خیلی بدی😖
جیمز یه پوزخند زد :سفارشت؟
من: سوخاری...
پاشد تا بره
من لباسشو گرفتم:منم میام
رفتیم پایین و سفارشو دادیم
و همینجور نگام به جیمز بود... لامصب خیلی کراش شده
انقدر تو افکارم بودم یادم رفت که دارم لبخند میزنم
جیمز نگام کرد و صورتشو اورد جلو صورتم:جذابم مگه نه؟ 😏🤭
لبخندم قطع شد:
زدم به بازوش:نه اصلاا😤... شاید..😕اره... 🙁
غذا رو خوردیم
از پله ها داشتین میرفتیم پایین
یهو سور خوردم و جیمز با یه دستش شکممو گرفت ( پشت سرش بود جیمز )

از زبون جیمز:

اومدم تو ماشین و اوا رو گذاشتم بین پاهام
دستامو حلقه کردم دورشو در گوشش اروم گفتم:الانم برات جهنمه؟ 😏🤭
اوا:اره😤

از زبون اوا:
(میگما.. شما اِوا رو احیانن آوا نمیخونین؟ نه یعنی میخام بگم که اِوا هست نه آوا)
بیشتر فشارم داد
دلمم درد میکرد و الان خیلی بیشتر درد گرفت
نگاش کردم:😡
جیمز پوزخند زد( دیگه حالا ببخش که همش داره پورخند میزنه بنده خدا)

من:رو اب بخندی پوفیوز
خیلی بلند گفتم... اصن فریاد بود
همه برگشتن نگامون کردن


.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــخوتهـــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

رفتم حموم
و اخراش بودم یهو دیدم حولم نی
یادم رفته بیارم:جییممزززززززززززز
جیمز:جان
مت:حوللللموووووو بدعهههعععععهههههه
اومد در زد
درو باز کردم فکر میکردم فقط کلم معلومه ولی بازوم و یکم از سینم هم معلوم بود
جیمز یه نگا کرد:رو دیوار وایسادی؟
من :نه 😂بده من حوله رو
نگام کرد و داد بهم

حولمو پوشیدم و موهامو همونجا با سشوار خوش میکردم یهو جیمز اومد سشوار رو گرفت :چرا سرخی انقدر؟
من یه نگاه بهش کردم :به نظر خودت؟

.......................... ..............................
لباسامو پوشیدم و رفتم تو تخت
گوشیمو برداشتم و تو اکسپلور میگشتم
جیمز اومد رو تخت و منو از پشت بغل کرد و نگا گوشیم کرد
دستش رو گذاشت رو شکمم

و به شب زیبا رو گذروندن😀


.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــفرداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.


بقیش برا پارت بعد
میخاستم ادامش بدم که دیگه نمیدونم چی بنویسم
دیدگاه ها (۴)

رمانم خوب داره پیش میره یا نه💔اگر نه واقعا بگید ناراحت نمیشم...

من قوربونتون شمممممممممممممممممممم

راستش... حقیقتن ... نمیدونم چجوری پارتو ادامه بدم... کمکککک

# 8من :ولش گنجیمز با مگان سرد بهم خیره شدمن از اتاق فرار کرد...

# ۱۰از زبان اوا بیدار شدم جیمز نبودشپاشدم رفتم دسشویی و دست ...

# 2از زبون اواجیمز: ببین من اصلا دام نمیخواد با تو ازدواج کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط