از زبان اوا
# ۱۰
از زبان اوا
بیدار شدم جیمز نبودش
پاشدم رفتم دسشویی و دست و سوزتمو شستم
اومدم بیرون و جیمز تو اتاق دم در دسشویی به دیوار تکه داده بود
اومد جلوم و دوباره صورتشو اورد جلو صورتم و دست به سینه تو چشام نگاه کرد
من:چ.. چی.. شده؟
فقط همینجور تو چشام نگاه میکرد....
نگاهش سرد بود
نزدیک تر و نزدیک تر
برای یه ثانیه لبمو بوسید و سرمو ناز کرد
همینجور به پایین نگاه میکردم
من:ام... جیمز..
جیمز با لبخند :بله
من:تو... کی رو دوست.. داری؟
جیمز به پایین نگاه کرد و لبخندش محو شد
من:چیز بدی گفتم؟
جیمز:نه
من:از من بدت میاد؟
جیمز ایندفعه بدون مکث گفت:نه اصلا. . چی شد همچین فکری کنی
من:اخه نگفتی منو دوست داری و خب اگر منو دوست نداری چرا منو..
جیمز وسط حرفم پرید : خب اره دوست دارم دوست دارم راضی شدی؟
من با چشای قلمبه نگاش کردم
خود به خود لبخند اومد رو لبم و بغلش کردم صورتم تو سیکسپک هاش فرو رفته بود
جیمز یا اینکه تو شک بود ولی سرمو نوازش کرد:چی شد؟
محکم تر بغلش کردم
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبـــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
جیمز یه دستبندی که مال پلیسا بود رو زد به یکی از دستامو و اونیکی رو به دست خودش وسل کرد : داریم میریم باغ
با ماشین خودمون نیومدیم و ماشین خیلی بزرگ و شیکی اومد دنبالمون
با اینکه فقط ما بودیم تو ماشین به این بزرگی بازم جیمز منو نشوند رو پای خودش
دوباره دستاشو دورم حلقه کرد و دستم همراه دستش همه جا میرفت... سرش رو گذاشت رو شونم و خیلی ناز شده بود موهای مشکیش
وقتی رسیدیم هنوز دستم به دستش بسته بود و مامان منو برد داخل اتاق و اصلا هواسش به جیمز و اینکه دستمون بستس نبود..
جیمز همرام داشت کشیده میشد
رفتیم تو اتاق
مامان: الان دیگه راه فراری نداری
لباس عروس رو اوردن برام
جیمز روش اونور بود و دستش رو چشاش بود
کلید این دستبنده دست باباعه
لباس رو به سختی پوسیدم و...
سالن عروسی
همه به دستامون نگا میکردم
تا پارت بعد بای 😁
از زبان اوا
بیدار شدم جیمز نبودش
پاشدم رفتم دسشویی و دست و سوزتمو شستم
اومدم بیرون و جیمز تو اتاق دم در دسشویی به دیوار تکه داده بود
اومد جلوم و دوباره صورتشو اورد جلو صورتم و دست به سینه تو چشام نگاه کرد
من:چ.. چی.. شده؟
فقط همینجور تو چشام نگاه میکرد....
نگاهش سرد بود
نزدیک تر و نزدیک تر
برای یه ثانیه لبمو بوسید و سرمو ناز کرد
همینجور به پایین نگاه میکردم
من:ام... جیمز..
جیمز با لبخند :بله
من:تو... کی رو دوست.. داری؟
جیمز به پایین نگاه کرد و لبخندش محو شد
من:چیز بدی گفتم؟
جیمز:نه
من:از من بدت میاد؟
جیمز ایندفعه بدون مکث گفت:نه اصلا. . چی شد همچین فکری کنی
من:اخه نگفتی منو دوست داری و خب اگر منو دوست نداری چرا منو..
جیمز وسط حرفم پرید : خب اره دوست دارم دوست دارم راضی شدی؟
من با چشای قلمبه نگاش کردم
خود به خود لبخند اومد رو لبم و بغلش کردم صورتم تو سیکسپک هاش فرو رفته بود
جیمز یا اینکه تو شک بود ولی سرمو نوازش کرد:چی شد؟
محکم تر بغلش کردم
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبـــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
جیمز یه دستبندی که مال پلیسا بود رو زد به یکی از دستامو و اونیکی رو به دست خودش وسل کرد : داریم میریم باغ
با ماشین خودمون نیومدیم و ماشین خیلی بزرگ و شیکی اومد دنبالمون
با اینکه فقط ما بودیم تو ماشین به این بزرگی بازم جیمز منو نشوند رو پای خودش
دوباره دستاشو دورم حلقه کرد و دستم همراه دستش همه جا میرفت... سرش رو گذاشت رو شونم و خیلی ناز شده بود موهای مشکیش
وقتی رسیدیم هنوز دستم به دستش بسته بود و مامان منو برد داخل اتاق و اصلا هواسش به جیمز و اینکه دستمون بستس نبود..
جیمز همرام داشت کشیده میشد
رفتیم تو اتاق
مامان: الان دیگه راه فراری نداری
لباس عروس رو اوردن برام
جیمز روش اونور بود و دستش رو چشاش بود
کلید این دستبنده دست باباعه
لباس رو به سختی پوسیدم و...
سالن عروسی
همه به دستامون نگا میکردم
تا پارت بعد بای 😁
- ۴.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط