تکپارتی درخواستی از دریکو 🐇🐇
part¹
) اسلاید دومی لباس ا.ت
☆وقتی همش اذیت و تحقیرت میکنه اما از سال اولی که به هاگوارتز اومدی عاشقت شده و اینکه تو هم دوسش داری ولی وقتی بهش اعتراف کردی به درخواستت جواب رد داد (بخاطر غرورش) و تو هم خیلی ناراحت شدی و خود کشی کردی ولی زنده موندی و دریکو توی اولین فرصت احساساتش رو بهت میگه ☆
[صبح گروه اسلیترین توی مسابقه ی کوییدیچ برنده شد بخاطر همین هم قرار شد که در سالن اجتماعات اسلیترین یک پارتی مخفیانه برای بچه ها داشته باشن که از ساعت هفت شروع می شد ]
<ساعت پنج بود>
《از دید ا.ت》
*خیلی خوش حال بودم که دریکو دوباره موفق شد و خواستم که برای شب اماده بشم وقتی داشتم آرایش میکردم یهو به فکر رسید که بد نیست امشب به دریکو اعتراف کنم پس داشتم تمرین میکردم که وقتی دیدمش هول نشم و چطوری بهش بگم رفتم جلوی کمد لباسم و بعد از این ور اون ور کردن لباسام یکی رو برداشتم و انداختم روی تخت و داشتم فکر میکردم که چطور مدل مویی با این استایل بیشتر بهم میاد که فهمیدم اگه موهام رو بالا ببندم خوشگل تر میشم و بعد از ارایش کردن و بستن مو هام لباسم رو پوشیدم و یه نگاه به ساعت انداختم دیدم که نیم ساعت دیگه وقت دارم و رفتم جلوی آینه و شروع کردم به تمرین برای اینکه چطور به دریکو اعتراف کنم نیم ساعت گذشت و رفتم دنبال ا.د (اسم دوستت) و با هم دیگه به سالن اجتماعات رفتیم و توی راه بهش گفتم که قرار امشب به دریکو اعتراف کنم و با هم رفتیم توی سالن وقتی چشمم به دریکو خورد نا خواسته یه لبخند اومد روی لبم
[همین لحظه از دید دریکو]
وقتی دیدم ا.ت و ا.د اومدن با دیدن ا.ت که انگار داره دنبال یکی میگرده یکم ناراحت شدم ولی سریع نگاهم رو ازش چرخوندم که منو نبینه
《از دید ا.ت》
*با دستی که ا.د زد پشت کمرم یهو یه خودم اومدم و رفتیم توی جمع توی گوش ا.د گفتم *ا.ت : هی ا.د به نظرت الان برم بهش بگم ا.د : نه یه نیم ساعت دیگه صبر کن بعد میری پیشش و بهش میگی ا.ت : باشه *یه نگاهی به گوشیم انداختم هفت و ربع بود گوشی رو گذاشتم تو جیب مخفی دامنم و با ا.د رفیم پیش پانسی و یکم با هم حرف زدیم
{نیم ساعت گذشت }
ا.ت : دخترا من رفتم پانسی: کجا میری ا.ت : امممم به ساعت نگاه کن نیم ساعتم تموم شد *ا.د خندید *ا.د : باشه برو پانسی : تابلو بازی در نیاری ا.ت : باشه بای *دور و برم رو نگاه کردم بعد از اینکه دریکو رو دیدم رفتم پیشش *ا.ت : سلام دریکو ..... میشه یه چند لحظه باهات حرف بزنم دریکو : اره مشکلی نداره ا.ت : امممم *خیلی هول شده بودم * دریکو : ا.ت چیزی شده * یه نفس عمیق کشیدم که بتونم خودم رو کنترل کنم *ا.ت : نه چیزی نیست فقط ................
ادامه داره
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.