{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان سردی بود و کلاغ برای جوجه هایش غذا پیدا نمیکرد و ه

زمستان سردی بود و کلاغ برای جوجه هایش غذا پیدا نمیکرد و هر روز گوشت تنش را میکند و به جوجه هایش میداد زمستان که تمام شد کلاغ مرد و جوجه هایش گفتند خوب شد مرد مردیم از بس غذای تکراری خوردیم
حالا این شده قصه این روز های ما
دیدگاه ها (۲)

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

گوهر مارگارتا قسمت 6از زبان نویسنده لوسین به ساعت نگاه میکند...

چگونه شوک درمانان تورم را پایین میآورند !بگذارید با یک مثال ...

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

مرد دستی به سرش کشید و نفسی کلافه بیرون داد. کامیل بازم چشما...

فیک جدید از جین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط