{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاراگاه جوان

کاراگاه جوان
Part:32
کمدشو باز کرد و چند تا عکس درآورد انداخت رو میز با دیدن عکسا خشکم زد منو جیمین بودیم درحال بوسیدن هم کارم تمومه
یوچان:دختره ابله چطور تونستی با کاراگاه پرونده من بری تو رابطه هان*داد
ا.ت:ب...بابا.
یوچان:خفه شو دختره بی مصرف حتما باهاش همکاری میکنی نه ازم مدرک جمع میکنی و میدی بهش نه*داد
ا.ت:اینطور نیست
یوچان:خفه شو*عربده
یهو کمر بندشو باز کرد و شروع کرد به زدنم گریه میکردم و التماس ولی اهمیت نمی داد و فقط میزدم که نمیدونم چقدر گذشت که خسته شد و دست از کارش برداشت و رفت بیرون منم غرق خون افتاده بودم زمین و بیهوش شدم
(جیمین )
پدر ا.ت بهش زنگ زد و گفت باید زود بره خونه نگران شدم پس مخفیانه دنبالش رفتم که حواسم بهش باشه ا.ت رفت داخل ولی من بخاطر بادیگاردا نتونستم برم بیرون وایسادم که یهو از امارت صدای داد و گریه اومد صدای ا.ت بود
جیمین:نه نه چیکار کنم
چیکار کنم واییی در پشتی این امارت حتما در پشتی داره رفتم پشت امارت تا بگردم اما اونقدر بزرگ بود که نمیشد پیداش کرد که آخر بعد چند مین پیداش کردم و رفتم داخل کدوم اتاقه تصمیم گرفتم صدارو دنبال کنم که بعد ۵ مین صدا قطع شد لعنتی امید وارم حالش خوب باشه صدای قدمای کسی از بالا اومد پس زود گایم شدم که یوچان اومد پایین و زد بیرون مرتیکه اشغال رفتم بالا اتاقارو گشتم تا اینکه پیداش کردم ا.ت غرق خون افتاده بود زمین و بیهوش بود دویدیم سمتشو صداش زدم ولی بیدار نمی شد بلندش کردم و از در پشتی زدم بیرون سوار ماشینم کردمش و رفتم سمت بیمارستان وقتی رسیدم بردمش داخل پرستاران بردنش تویه اتاق
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نره فرشته هام 🧚‍♀️💫
ببخشید بد شد 😊
دیدگاه ها (۰)

عسلم فالوشه 😉😊@army_0456

کاراگاه جوان Part:33از یه طرف استرس داشتم و از یه طرفم عصبی ...

فرشتمون فالو شه @mrs_jeon

خوشملمون فالو شه @jeonthv

P¹زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/ت از خواب بیدار شدم بدن...

Part 7 ا،ت ویو از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه که یهو زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط