بزغاله ی سیاهی
بزغاله ی سیاهی
که قصه نویس
در قصه اش چیزی از آن ننوشت
من بودم.
گرگی گرسنه نبودم
که پشت درِ خانه ی تو
دست به کیسه ی آرد فرو ببرم
برای گول زدنت!
حبه ی انگوری که شراب را
از سرکه شدن نجات می دهی!
دروغ نگفتم به تو هرگز
و نخواستم سیاهی دستانم را
از تو پنهان کنم
در طمع بوسیدنت
تو اما
در خانه را روی من باز نکردی
و گرگ روزگار مرا خورد
یغما گلرویی
که قصه نویس
در قصه اش چیزی از آن ننوشت
من بودم.
گرگی گرسنه نبودم
که پشت درِ خانه ی تو
دست به کیسه ی آرد فرو ببرم
برای گول زدنت!
حبه ی انگوری که شراب را
از سرکه شدن نجات می دهی!
دروغ نگفتم به تو هرگز
و نخواستم سیاهی دستانم را
از تو پنهان کنم
در طمع بوسیدنت
تو اما
در خانه را روی من باز نکردی
و گرگ روزگار مرا خورد
یغما گلرویی
- ۹۱۰
- ۲۱ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط