کاراگاه جوان
کاراگاه جوان
part: 2.
جی هون: قربان اینجا خالیه بفرمایید
جیمین: اهمم اومدم
نشستیم و غذا هارو سفارش دادیم که بعد چند مین اوردن و شروع کردیم به خوردن که
جی هون: قربان شما تک فرزندین؟ اخه کاراگاه ها هرچقدر هم معروف باشن برای حفظ امنیت خانوادشون دربارشون چیزی پخش نمیشه
جیمین: یه خواهر کوچیکتر دارم ببینم شما چند سالتونه
مین گی: ما هر دومون از شما کوچیک تریم من26سالمه و جی هون25
جیمین: اومم خب پس
جی هون: میدونید چیه قربان من اگه دختر بودم حتما با شما قرار میزاشتم اخه کی بهتر از شما قوی خوشتیپ خوش اخلاق شما بینزیرین قربان
جیمین: زیاد حرف نزن غذاتو بخور
جی هون: چشم
؟: اوپا*بلند
برگشتم سمت صدا که یونجی بود اومد سمتمون و
جیمین: اینجا چیکار میکنی
یونجی: به خاطر گرفتن کار تویکافه جدید برای داداشیم شیرینی اوردم
جیمین: واقعا چه شیرینی
یونجی: کلی موچیه خوشمزه برای یه موچیه شیرین
جیمین: اون وقت اون موچیه شیرین منم؟
یونجی: اره... آاا ببخشید حواسم نبود سلام
جین هون. مین گی: سلام
یونجی: آاا داداش معرفی نمی کنی
جیمین: چی اها جی هون زیر دستم و مین گی دوستش پسرا ایشون خواهر کوچیکم هستن یونجی
یونجی: خوشبختم
مین گی. جی هون: همچنین
مینجی: داداش من دیگه برم باید به مامان برای مرطب کردن خونه کمک کنم
جیمین: باشه مواظب خودت باش
یونجی: باشه فعلا داداشی
جیمین: فعلا
یونجی: فعلا پسرا
مین گی. جی هون: فعلا
و رفت که
مین گی: خواهرتون شبیه خودتونه
جی هون: راست میگه مثل شما خیلی خوشگله
جیمین: ببندد
جی هون. مین گی: چشم
«ا.ت»
ساعت7 وسایلمو برداشتم و از کافه رفتم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم
سمت خونه بعد چند مین رسیدم رفتم داخل بابا و داداش هنوز نیومده بودن پس بازم دیر میان رفتم سمت اجوما
ا.ت: اجوما
اجوما: بله دخترم
ا.ت: چیزی برای خوردن هست
اجوما: اره دخترم شام حاظره
ا.ت: میشه یکم بهم بدین
اجوما: حتما دخترم
غذا رو اورد گذاشت رو میز منم نشستمو شروع کردم به خوردن بعد تموم کردن بدون هیچ حرفی رفتم لباسمو عوض کردم روی تخت دراز
کشیدم و گوشیمو برداشتم و فیلم گذاشتم و دیدم بعدتموم شدنش گوشی روپرت کردم رو تخت و بلند شدم رفتم پایین توی حیاط یکم قدم زدم که داداش اومد
ا.ت: سلام خسته نباشی
نامجون: سلام مرسی
ا.ت: بابا کجاس
نامجون: کار همیشگیش تو که میدونی
ا.ت: بازم داره ادم میکشه.. اون مافیاس ولی دلیل نمیشه ادمارو بی دلیل بکشه
نامجون: میدونم بابا دیگه داره زیاده روی میکنه تو بهش فکر نکن و خودتو درگیر نکن
ا.ت: باشه شام خوردی
نامجون: نه تو خوردی
ا.ت: اره گشنم بود خوردم توام برو بخور
نامجون: باشه پرنسس خوانوم
اومد سمتمو پیشونیمو بوسید و رفت داخل
هیییی بابا اخه کی میخوای این بی رحمی بیش از حدتو تمومش کنی کی
ادامه دارد.....
part: 2.
جی هون: قربان اینجا خالیه بفرمایید
جیمین: اهمم اومدم
نشستیم و غذا هارو سفارش دادیم که بعد چند مین اوردن و شروع کردیم به خوردن که
جی هون: قربان شما تک فرزندین؟ اخه کاراگاه ها هرچقدر هم معروف باشن برای حفظ امنیت خانوادشون دربارشون چیزی پخش نمیشه
جیمین: یه خواهر کوچیکتر دارم ببینم شما چند سالتونه
مین گی: ما هر دومون از شما کوچیک تریم من26سالمه و جی هون25
جیمین: اومم خب پس
جی هون: میدونید چیه قربان من اگه دختر بودم حتما با شما قرار میزاشتم اخه کی بهتر از شما قوی خوشتیپ خوش اخلاق شما بینزیرین قربان
جیمین: زیاد حرف نزن غذاتو بخور
جی هون: چشم
؟: اوپا*بلند
برگشتم سمت صدا که یونجی بود اومد سمتمون و
جیمین: اینجا چیکار میکنی
یونجی: به خاطر گرفتن کار تویکافه جدید برای داداشیم شیرینی اوردم
جیمین: واقعا چه شیرینی
یونجی: کلی موچیه خوشمزه برای یه موچیه شیرین
جیمین: اون وقت اون موچیه شیرین منم؟
یونجی: اره... آاا ببخشید حواسم نبود سلام
جین هون. مین گی: سلام
یونجی: آاا داداش معرفی نمی کنی
جیمین: چی اها جی هون زیر دستم و مین گی دوستش پسرا ایشون خواهر کوچیکم هستن یونجی
یونجی: خوشبختم
مین گی. جی هون: همچنین
مینجی: داداش من دیگه برم باید به مامان برای مرطب کردن خونه کمک کنم
جیمین: باشه مواظب خودت باش
یونجی: باشه فعلا داداشی
جیمین: فعلا
یونجی: فعلا پسرا
مین گی. جی هون: فعلا
و رفت که
مین گی: خواهرتون شبیه خودتونه
جی هون: راست میگه مثل شما خیلی خوشگله
جیمین: ببندد
جی هون. مین گی: چشم
«ا.ت»
ساعت7 وسایلمو برداشتم و از کافه رفتم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم
سمت خونه بعد چند مین رسیدم رفتم داخل بابا و داداش هنوز نیومده بودن پس بازم دیر میان رفتم سمت اجوما
ا.ت: اجوما
اجوما: بله دخترم
ا.ت: چیزی برای خوردن هست
اجوما: اره دخترم شام حاظره
ا.ت: میشه یکم بهم بدین
اجوما: حتما دخترم
غذا رو اورد گذاشت رو میز منم نشستمو شروع کردم به خوردن بعد تموم کردن بدون هیچ حرفی رفتم لباسمو عوض کردم روی تخت دراز
کشیدم و گوشیمو برداشتم و فیلم گذاشتم و دیدم بعدتموم شدنش گوشی روپرت کردم رو تخت و بلند شدم رفتم پایین توی حیاط یکم قدم زدم که داداش اومد
ا.ت: سلام خسته نباشی
نامجون: سلام مرسی
ا.ت: بابا کجاس
نامجون: کار همیشگیش تو که میدونی
ا.ت: بازم داره ادم میکشه.. اون مافیاس ولی دلیل نمیشه ادمارو بی دلیل بکشه
نامجون: میدونم بابا دیگه داره زیاده روی میکنه تو بهش فکر نکن و خودتو درگیر نکن
ا.ت: باشه شام خوردی
نامجون: نه تو خوردی
ا.ت: اره گشنم بود خوردم توام برو بخور
نامجون: باشه پرنسس خوانوم
اومد سمتمو پیشونیمو بوسید و رفت داخل
هیییی بابا اخه کی میخوای این بی رحمی بیش از حدتو تمومش کنی کی
ادامه دارد.....
- ۱.۳k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط