{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

در سنی که باید دست‌هایمان نانِ روز را از تنِ جهان می‌برید و گرمای بودن را تقسیم می‌کرد، انگشت‌هایمان به چنگال‌های بی‌ثمرِ اضطراب تبدیل شد و کفِ دست‌ها، از بس که به درهای بسته کوبید، پوست‌پوست شد و خونِ رقیقِ التماس در خطوطش ماند.
دیدگاه ها (۰)

.

.

.

.

مالِ منپارت ۱۲ | از وجودت متنفرمدرِ دفتر آرام بسته شد....چند...

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط