مالِ من
مالِ من
پارت ۱۲ | از وجودت متنفرم
درِ دفتر آرام بسته شد.
...
چند ثانیه...
لینو فقط همانجا ایستاده بود.
...
لینو نفس عمیقی کشید.
کتش را روی شانه انداخت.
...
بدون اینکه چیزی بگوید...
به سمت اتاقش رفت.
...
راهرو...
ساکت بود.
...
تق...
در اتاق را باز کرد.
...
اولین چیزی که دید...
یک قطره خون بود.
...
تق...
قطرهی دوم...
روی کف چوبی افتاد.
...
ابروهایش در هم رفت.
...
نگاهش آرام بالا آمد.
...
ژولیت...
وسط تخت نشسته بود.
...
دستبند چرمی...
هنوز دور مچهایش بود.
...
اما...
آنقدر آنها را کشیده بود...
که پوست مچش پاره شده بود.
...
خون...
از روی انگشتهایش پایین میچکید.
...
چند لکهی کوچک هم...
روی گونهی سفیدش نشسته بود.
...
لینو برای چند لحظه...
کاملاً خشک شد.
...
به آرامی جلو رفت.
...
«...»
...
ژولیت سرش را بالا آورد.
...
چشمهایش...
دیگر ترسیده نبود.
...
سرخ بودند.
...
پر از خشم.
...
با صدایی آرام...
زمزمه کرد:
...
«ازت...»
...
«متنفرم...»
...
لینو چیزی نگفت.
...
ژولیت ادامه داد.
...
«از صدات...»
...
«از چهرت...»
...
«از نگاهت...»
...
بعد...
تمام بغضش ترکید.
...
با تمام وجود فریاد زد:
...
«از وجودت توی این جهان متنفرم!»
...
اتاق...
در سکوت فرو رفت.
...
لینو فقط نگاهش میکرد.
...
نه داد زد.
...
نه اخم کرد.
...
نه حتی پلک زد.
...
ژولیت از جا بلند شد.
...
با هر دو دست...
محکم به سینهی لینو کوبید.
...
«ازت متنفرم!»
...
«برو!»
...
«برو بیرون!»
...
با تمام قدرت...
او را هل داد.
...
لینو فقط یک قدم عقب رفت.
...
اما...
همان لحظه...
فشار روی پای زخمی ژولیت افتاد.
...
آخ...!
...
زخم دوباره باز شد.
...
خون...
روی فرش سفید چکید.
...
تعادلش را از دست داد.
...
قبل از اینکه زمین بخورد...
دو بازوی قوی...
او را گرفتند.
...
ژولیت تقلا میکرد.
...
«ولم کن!»
...
«بهم دست نزن!»
...
با مشت...
چند بار به سینهی لینو کوبید.
...
اما...
قدرتش...
دیگر تمام شده بود.
...
لینو بدون یک کلمه حرف...
او را به سبک براید ...
بغلش کرد
...
ژولیت هنوز مقاومت میکرد.
...
«ولم کن...»
...
«بزارم زمین...»
...
«ولم کن...»
...
صدایش...
هر لحظه ضعیفتر میشد.
...
لینو فقط یک جمله گفت.
...
«کای!»
...
چند ثانیه بعد...
در اتاق باز شد.
...
کای با دیدن خون...
چشمهایش گرد شد.
...
«رئیس...»
...
لینو محکم گفت:
...
«ماشین رو آماده کن.»
...
«بیمارستان خصوصی.»
...
کای بدون هیچ سؤالی دوید.
...
چند دقیقه بعد...
ماشین با سرعت...
از دروازهی عمارت خارج شد.
...
داخل ماشین...
ژولیت دیگر تقلا نمیکرد.
...
فقط...
آرام...
زیر لب زمزمه میکرد:
...
«ازت...»
...
«متنفرم...»
...
لینو...
تمام مسیر...
حتی یک بار هم جوابش را نداد.
...
اما...
دستانش...
برای اولین بار...
ژولیت را...
محکمتر از همیشه در آغوش گرفته بودند.
پارت ۱۲ | از وجودت متنفرم
درِ دفتر آرام بسته شد.
...
چند ثانیه...
لینو فقط همانجا ایستاده بود.
...
لینو نفس عمیقی کشید.
کتش را روی شانه انداخت.
...
بدون اینکه چیزی بگوید...
به سمت اتاقش رفت.
...
راهرو...
ساکت بود.
...
تق...
در اتاق را باز کرد.
...
اولین چیزی که دید...
یک قطره خون بود.
...
تق...
قطرهی دوم...
روی کف چوبی افتاد.
...
ابروهایش در هم رفت.
...
نگاهش آرام بالا آمد.
...
ژولیت...
وسط تخت نشسته بود.
...
دستبند چرمی...
هنوز دور مچهایش بود.
...
اما...
آنقدر آنها را کشیده بود...
که پوست مچش پاره شده بود.
...
خون...
از روی انگشتهایش پایین میچکید.
...
چند لکهی کوچک هم...
روی گونهی سفیدش نشسته بود.
...
لینو برای چند لحظه...
کاملاً خشک شد.
...
به آرامی جلو رفت.
...
«...»
...
ژولیت سرش را بالا آورد.
...
چشمهایش...
دیگر ترسیده نبود.
...
سرخ بودند.
...
پر از خشم.
...
با صدایی آرام...
زمزمه کرد:
...
«ازت...»
...
«متنفرم...»
...
لینو چیزی نگفت.
...
ژولیت ادامه داد.
...
«از صدات...»
...
«از چهرت...»
...
«از نگاهت...»
...
بعد...
تمام بغضش ترکید.
...
با تمام وجود فریاد زد:
...
«از وجودت توی این جهان متنفرم!»
...
اتاق...
در سکوت فرو رفت.
...
لینو فقط نگاهش میکرد.
...
نه داد زد.
...
نه اخم کرد.
...
نه حتی پلک زد.
...
ژولیت از جا بلند شد.
...
با هر دو دست...
محکم به سینهی لینو کوبید.
...
«ازت متنفرم!»
...
«برو!»
...
«برو بیرون!»
...
با تمام قدرت...
او را هل داد.
...
لینو فقط یک قدم عقب رفت.
...
اما...
همان لحظه...
فشار روی پای زخمی ژولیت افتاد.
...
آخ...!
...
زخم دوباره باز شد.
...
خون...
روی فرش سفید چکید.
...
تعادلش را از دست داد.
...
قبل از اینکه زمین بخورد...
دو بازوی قوی...
او را گرفتند.
...
ژولیت تقلا میکرد.
...
«ولم کن!»
...
«بهم دست نزن!»
...
با مشت...
چند بار به سینهی لینو کوبید.
...
اما...
قدرتش...
دیگر تمام شده بود.
...
لینو بدون یک کلمه حرف...
او را به سبک براید ...
بغلش کرد
...
ژولیت هنوز مقاومت میکرد.
...
«ولم کن...»
...
«بزارم زمین...»
...
«ولم کن...»
...
صدایش...
هر لحظه ضعیفتر میشد.
...
لینو فقط یک جمله گفت.
...
«کای!»
...
چند ثانیه بعد...
در اتاق باز شد.
...
کای با دیدن خون...
چشمهایش گرد شد.
...
«رئیس...»
...
لینو محکم گفت:
...
«ماشین رو آماده کن.»
...
«بیمارستان خصوصی.»
...
کای بدون هیچ سؤالی دوید.
...
چند دقیقه بعد...
ماشین با سرعت...
از دروازهی عمارت خارج شد.
...
داخل ماشین...
ژولیت دیگر تقلا نمیکرد.
...
فقط...
آرام...
زیر لب زمزمه میکرد:
...
«ازت...»
...
«متنفرم...»
...
لینو...
تمام مسیر...
حتی یک بار هم جوابش را نداد.
...
اما...
دستانش...
برای اولین بار...
ژولیت را...
محکمتر از همیشه در آغوش گرفته بودند.
- ۱۳۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط