{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اصلا باور نمیکردم این قضیه تکرار شه، جمعه شب بود، میخواست

اصلا باور نمیکردم این قضیه تکرار شه، جمعه شب بود، میخواستیم بریم هیئت رفتم جلوی در منزلشون زنگ رو زدم، از خونه بیرون اومد و موتورش رو هم آورد، یه کلاه کاسکت داشت که همیشه موقع موتور روندن رو سرش میذاشت اونو رو سرش گذاشت و بندش رو بست، موتور رو روشن کرد و گفت سید بشین بریم، تا اومدم بشینم ترک موتورش، گازشو گرفت و رفت، فکر کرده بود من سوار شدم و ترکش نشستم از پشت هرچی صداش کردم صدامو نشنید و رفت، من هم میخندیدم و دنبالش راه افتادم قدم زنان و به رفتنش فقط نگاه میکردم رسید سر کوچه و داخل خیابون شد رفت داخل یه خیابون دیگه یه مسیر قابل توجهی رو طی کرد، حالا باهام کار داشته، چند بار صدام زده و صدایی نشنیده و بالاخره برگشته بود و دیده بود که نیستم مسیر رفته شده رو برگشت و به هم رسیدیم، بدون اینکه چیزی به هم بگیم فقط خندیدیم، بهش میگفتم یعنی حمیدجان شما احساس نکردی کسی اصلا ترک موتورت نشسته یا نه؟ جوابش فقط خنده بود.
باورم نمیشه که این موضوع دوباره تکرار شد، اون رفت و من باز جا موندم.

🌷 شهید حمید سیاهکالی مرادی🌷

راوی: دوست شهید

@khadem_shohda
دیدگاه ها (۱)

ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشـقچشم انتظار هر چه نشستم نیامدی...

🌸 آقاجانم سرفدای قدمت؛ای مه کنعانی منقدمی‌رنجه‌کن‌...

🔰 سبک زندگی ‌اسلامی؛ ازدواج ‌آسانشهید مهدی باکری اهل سادگی و...

💥 تشییع مظلومانه شهید محمود صارمی و روایتی ناگفته🔰 روز 17 مر...

پارت سوم

رمان خون‌آشام من پارت ۳تهیونگ و کوک سوار موتور شدن و تهیونگ ...

لبخند قاتلپارت¹⁰ویو سلین با کلارا از کافه بیرون اومدیمچون ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط