{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تییانگ با قدمهایی لرزان وارد اتاق شد اما به محض دیدن آ

تِی‌یانگ با قدم‌هایی لرزان وارد اتاق شد اما به محض دیدن آن سازه‌ی عظیم و سیاه انگار خون در رگ‌هایش یخ زد. نگاهش میان میله‌های سرد و قفس‌مانندی که دور تا دور تخت را احاطه کرده بود و سگ‌های سیاهی که مثل نگهبانانی بی‌روح آنجا نشسته بودند دوید.سپس گفت: داری با من شوخی می‌کنی وزیر جونگ‌کوک؟ این یه تخت‌خواب نیست یه قفسه فکر کردی من یه پرنده‌ی تزیینی‌ام که بخوای حبسم کنی پشت این میله‌های سرد
جونگ‌کوک که با خونسردی تمام به میله‌های تخت تکیه داده بود پوزخندی زد و با نگاهی که ترکیبی از تمسخر و آرامش بود به ته‌یانگ خیره شد. گفت: اعتماد‌به‌نفسِت واقعاً ستودنیه! ولی یادت نره شیر هم توی قفس فکر می‌کنه پادشاهه تا وقتی که صاحبِ قفس براش تصمیم بگیره. پس انقدر با کلمات بازی نکن و بیا استراحت کن ملکه‌ی خیالیِ من
تِه‌یانگ که از شنیدن این کلمه‌ی قلمبه‌سلمبه گیج شده بود اخم‌هایش را در هم کشید و با همان لحن تند و کنجکاوانه‌اش پرسید: ستودنیه دیگه چه صیغه‌ایه؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی!ر
جونگ‌کوک با دیدن حالت چهره‌ش نتوانست جلوی خودش را بگیرد و صدای خنده‌ی کوتاهش در اتاق پیچید. او در حالی که با شیطنت به تِه‌یانگ نگاه می‌کرد، قدمی به او نزدیک‌تر شد و با لحنی که هنوز رگه‌هایی از تمسخر داشت، گفت: یعنی اینقدر غرقِ لاف زدن بودی که حتی نمی‌دونی دارم ازت تعریف می‌کنم؟ ستودنی یعنی این لجبازی و زبون‌درازیِ تو اونقدر عجیبه که آدم دلش می‌خواد بشینه و فقط نگاهت کنه! یعنی آفرین به این همه رو که با وجود این میله‌ها باز هم کم نمیاری
او مکثی کرد و با پوزخندی که گوشه‌ی لبش نشست ادامه داد: البته زیاد به خودت نگیر؛ ستودنی بودنِ تو درست مثل تماشای یه پرنده‌ی کوچیکه که توی قفسش بال‌بال می‌زنه و فکر می‌کنه داره آسمون رو فتح می‌کنه!
باز هم خندید ته یانگ اخم کرد : هه... هه خیلی باهوشی خوشم اومد از شما
تِه‌یانگ که از کنایه‌های جونگ‌کوک حسابی کلافه و حرصی شده بود اخم غلیظی کرد و زیر لب غرید: اصلاً نخواستم! پیشکشِ خودت!
او با عصبانیت چرخید تا از کنار تخت و آن فضای سنگین فاصله بگیرد اما در اوج شتاب، پایش به پایه‌ی مبلِ مخملیِ لبه‌ی تصویر گیر کرد
تعادلش به هم خورد و با هراسی ناگهانی دستانش را در هوا رها کرد تا چیزی را بگیرد انگشتانش به لبه‌ی یقه‌ی کتِ سیاه‌رنگِ جونگ‌کوک چنگ زد و او را هم با قدرت به سمت خود کشید. در یک چشم برهم زدن هر دو با شدت روی مبلِ نرم سقوط کردند. صدای کوبش قلب تِه‌یانگ در آن فاصله‌ی نزدیک میان عطرِ تلخِ تنِ جونگ‌کوک و سکوتِ اتاق گم شده بود. حالا، در حالی که تِه‌یانگ زیر سنگینیِ نگاهِ نافذ و پوزخندِ محوِ او حبس شده بود میله‌های قفسِ پشتِ سرشان، بیش از هر زمان دیگری نزدیک و تهدیدآمیز به نظر می‌رسیدند. ولی اما جونگکوک قلب ته یانگ تند تند می‌تپید
بدون آنکه دستپاچه شود با خونسردیِ تمام دست‌هایش را دو طرف سرِ ته‌یانگ روی مبل ستون کرد. پوزخندِ همیشگی‌اش حالا رنگی از پیروزی و شیطنت به خود گرفته بود. او در حالی که نگاهِ نافذش را روی لب‌های لرزان و چشمانِ پُر از حرصِ ته‌یانگ ثابت کرده بود، با صدایی بم و خش‌دار که درست کنار گوش او طنین می‌انداخت،
زمزمه کرد: می‌بینی ته‌یانگ جدید ؟ تو حتی وقتی می‌خوای از من فرار کنی تهش یقه منو می‌چسبی که نری! اعتراف کن که این میله‌ها فقط بهونه‌ست تو خودت دوست داری توی قلمروی من زندانی باشی.
ته یانگ در حالی که قلبش تند تند می‌تپید تا حدی که حالت تهوع گرفت گفت :پوزخند نزن! یقه کتت رو چسبیدم چون تو تنها تکیه‌گاه دم دستی بودی - سعی کرد لحنش را نه لرزاند - درست مثل یه دیوارِ بی‌روح! فکر کردی لرزشِ نفسم از ترسِ توئه؟ نه، از حالت تهوعیه که از این فاصله گرفتنِ زوری بهم دست داده بلند شو
دیدگاه ها (۲)

تِی‌یانگ با قدم‌هایی لرزان وارد اتاق شد اما به محض دیدن آن س...

جونگکوک فاصله‌اش را با ته یانگ به حداقل رساند پوزخندی زد و ...

لبخندِ پیروزمندانه‌اش فرو ریخت و شانه‌هایش زیر بارِ سنگینِ ب...

ته یانگ با شتابی وصف‌ناپذیر گویی که بخواهد از زمان پیشی بگیر...

یونا تند بلند شد و کنار کمد ایستاد سپس درش را باز کرد در حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط