{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ته یانگ با شتابی وصفناپذیر گویی که بخواهد از زمان پیشی ب

ته یانگ با شتابی وصف‌ناپذیر گویی که بخواهد از زمان پیشی بگیرد، مسیر منتهی به اتاق را درمی‌نوردید. گیسوانش در پسِ پشت او چون تازیانه‌ای در باد رقصان بود و صدای کوبش تند قدم‌هایش بر زمین سکوت عمارت را درهم می‌شکست. پیراهنش در هجوم بادِ برخاسته از این تکاپو، به پیکرش چسبیده بود و چشمانش خیره به درِ نیمه‌بازِ اتاق، برقی از هیجان یا اضطرار داشت. هیچ مانعی را یارای ایستادگی در برابر این هجومِ پُرشتاب نبود او نمی‌دوید، بلکه گویی بر روی سنگ‌فرش‌ها پرواز می‌کرد تا هرچه زودتر به مقصدِ مقصود برسد.
نفس‌زنان در آستانه‌ی درگاه ایستادرگویی تمام جهان در آن لحظه در سینه‌اش حبس شده بود. انگشتان لرزانش بر چارچوب چوبی در نشست و گرمای نفس‌های تندش، فضای سردِ پیش‌رو را شکافت. چشمانش، خسته اما لبالب از اشتیاق به تاریک‌روشنِ اتاق دوخته شد تا آنچه را که با آن همه شتاب به‌دنبالش بود
ته یانگ سراسیمه به درون اتاق مشترک برادر بزرگش هجوم برد. در حالی که از شدت هیجان و دستپاچگی نفسش بند آمده بود
تهیونگ که در مقابل همسرش ایستاده بود شوکه شد نگاه متعجب تهیونگ روی خواهرش قفل شد که با آن حالِ پریشان و خنده‌های بی‌وقفه که از شدت خجالتش بود
ناگهان سکوت اتاق را با قهقهه‌هایی بلند تند و لرزان شکست خنده‌هایی که رنگی از آشفتگی داشت و گویای رازی بود که دیگر توان پنهان کردنش را نداشت بیول تند سمت صدا چرخید اون صدا فقد مال سئونک بود سکوتِ سنگینِ بین تهیونگ و بیول حالا با حضورِ ناگهانی و دستپاچه‌ی دختر در هم شکسته بود
تهیونگ در حالی که نگاهش از همیشه سردتر و نافذتر شده بود ابروهایش را در هم کشید. با ابهتی سنگین قدمی به جلو برداشت مستقیماً در چشمان لرزان ته یانگ زل زد و با صدایی بم و عاری از هرگونه انعطاف، کلمات را چون تیغی برّان ادا کرد: تو... فکر کردی جای خواهر منو گرفتی؟
ته یانگ بی‌توجه به لحن گزنده و نگاهِ سنگی تهیونگ با چشمانی که از فرط شوق می‌درخشیدند دوباره زیر خنده زد. ته یانگ با همان دستپاچگیِ شیرین یک قدم به برادرش نزدیک‌تر شد و با لحنی سرشار از محبت و خوش‌رویی میان خنده‌هایش گفت: اوه تهیونگ! جدی نباش! کی می‌تونه جای منو بگیره؟ من فقط همون خواهر کوچولوی همیشگیتم که الان از خوشحالی روی پاهاش بند نیست ولی منم یه همچین داداشی داشتم با همین چهره با همین لحن ها با همین قد و با همین بداخلاقی
تهیونگ که انگار از آن همه انرژی و خوش‌رویی خواهرش جا خورده بود چرا که هیچ وقت ته یانگ واقعای رو اینجوری ندیده بود اخم‌هایش ناخودآگاه شل شد. در حالی که سعی می‌کرد هنوز چهره‌ای جدی و عصبی به خود بگیرد با لحنی که ناخواسته چاشنی بچگانه و کیوتی پیدا کرده بود، لب‌هایش را کمی برچید و تند گفت: اصلاً هم اینطور نیست! من کجام بداخلاقه؟ فقط داشتم... داشتم جدی حرف می‌زدم! بد اخلاق خودتی
بیول با چشمانی که از شیطنت می‌درخشید بلند زیر خنده زد و با نگاهی لبالب از محبت به همسرش خیره شد
تهیونگ که از خنده‌ی بیول غافلگیر شده بود دوباره اخم غلیظی کرد و با لحنی که سعی داشت تندی‌اش را حفظ کند رو به او توپید: تو دیگه به چی می‌خندی؟ مگه حرف خنده‌داری زدم؟ اوف .. و شما - خطاب به ته یانگ گفت - نمیدونم با خودت چی فکر می‌کنی ولی نزدیک شدن به من یه چیزه و ادای خواهر من رو درآوردن یه چیز دیگه. حواست باشه دختر جون داری با دم شیر بازی می‌کنی تو هیچ‌وقت نمی‌تونی جاش رو برای من پر کنی
دخترک پوزخند زد سپس آرام گفت : من لازم نیست برای عزیز شدن تلاش کنم من با عزیز بودن به دنیا اومدم. تو اما باید کل عمرت رو بدویی تا شاید بتونی فقط سایه‌ی من رو لمس کنی داداش جون پس سعی نکن خودتو دست بالا بگیری من میدونم ته یانگ واقعای برات مهم نبود الان داری با من بد رفتاری می‌کنی تا باهات صمیمی نشم چون می‌ترسی که ترو به عنوان داداشم دوست داشته باشم
لب‌های تهیونگ که تا لحظه‌ای پیش برای توبیخ باز شده بودند حالا نیمه‌باز و بی‌صدا مانده بودند چرا که نه یانگ برای اولین بار واقعیت رو گفته بود انگار کلمات در گلویش یخ زده باشند. او فقط با نگاهی مبهوت، خیره به دختری بود که با چنین غرور و صراحتی قلمرویش را به رخ می‌کشید
ته یانگ
دیدگاه ها (۰)

لبخندِ پیروزمندانه‌اش فرو ریخت و شانه‌هایش زیر بارِ سنگینِ ب...

تِی‌یانگ با قدم‌هایی لرزان وارد اتاق شد اما به محض دیدن آن س...

سئو مین متعجب بلند شد و صندلیش روی زمین افتاد بلند گفت : تو....

استرس داشت چون از موقع ای که خدمتکار به اتاق او آمده بود و خ...

عوض شده بعدشم دست اون عوضی رو جلوش رو میکنم .. بیول تند تند ...

کوتاه‌نوشت من دخترِ چوسان بودم،با آرزوهایی که زیرِ سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط