{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پلیس و تو بارداری... part 1

وقتی پلیس و تو بارداری... part 1
باران بی‌وقفه روی شیشه‌های خانه می‌کوبید. ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود و سکوت، تمام خانه را بلعیده بود.
در قفل چرخید
جونگکوک با یونیفرم مشکی پلیس وارد شد؛ اسلحه‌اش را روی میز گذاشت، جلیقه ضدگلوله را درآورد و بدون اینکه حتی نگاهت کند، مستقیم سمت آشپزخانه رفت
از وقتی فرمانده بخش جنایی شده بود، انگار تمام احساساتش را همونجا داخل اداره جا میگذاشت
تو روی مبل نشسته بودی یک دستت روی شکم هفت‌ماهه‌ات بود و دست دیگر، برگه‌های دادخواست طلاق را محکم گرفته و مچاله شده بود
سه ماه بود که حتی یک شام را کنار هم نخورده بودین
سه ماه بود که فقط صدای بسته شدن در خانه را میشنیدی
سه ماه بود که هر شب با اشک میخوابیدی
جونگکوک لیوان آب را سر کشید
+ چیزی شده؟
حتی لحنش هم سرد بود
بدون اینکه بهش نگاه کنی، برگه‌ها را روی میز گذاشتی
- طلاق میخوام
دستش وسط هوا خشک شد
چند ثانیه فقط به کاغذا خیره موند
+شوخی نکن
- شبیه شوخیه؟
سکوت فقط صدای بارون
جونگکوک آروم برگه‌ها را برداشت و شروع به خوندن کرد
امضای تو پایین صفحه بود
+ دلیل؟
- دلیل لازم داری؟ تو حتی نمی‌دونی امروز دکتر گفت بچه‌مون دختره یا پسر
صورتش برای اولین بار کمی تغییر کرد
- نمی‌دونی شب‌ها از درد کمر خوابم نمی‌بره... نمی‌دونی چند بار بیهوش شدم... نمی‌دونی مامانم هر روز میاد پیشم چون شوهرم وقت نداره...
صدات لرزید
- تو فقط پلیسی... فقط همین...
جونگکوک چیزی نگفت
تو ادامه دادی:
- من شوهری نمیخوام که فقط پول بیاره من خود تو رو میخواستم...
اشک از روی گونه‌ت پایین اومد
ـ اما انگار من و بچه‌مون اصلا وجود نداریم
جونگکوک آه عمیقی کشید
برای اولین بار از وقتی وارد خانه شده بود، مستقیم توی چشمت نگاه کرد
چشمایی که همیشه از همه چیز فرار میکردن
+ پرونده‌ای که روش کار می‌کنم...
- دیگه برام مهم نیست
+ مهمه
- نه
+ اگه تمومش نکنم، ممکنه آدمای اون باند بیان سراغ شما
خشکت زد
- چی میگی
+ سه بار تا جلوی خونه اومدن
- چی...؟
+ برای همین همیشه دیر میام برای همین محافظ نامحسوس گذاشتم برای همین حتی گوشیم خاموشه
اشک‌هات بند نمیومد
- چرا... چرا بهم نگفتی؟
لبخند تلخی زد
+چون نمی‌خواستم بترسی
- اما من هر شب از بی‌تفاوتی تو میترسیدم...
این بار خود جونگکوک سرش رو پایین انداخت
+ بلد نبودم
-چی؟
+ اینکه هم پلیس باشم... هم شوهر خوبی
سکوت دوباره خونه را گرفت
بعد آروم جلو آمد برای اولین بار بعد از ماه‌ها کنار تو زانو زد دستش رو با تردید روی شکمت گذاشت همون لحظه، بچه لگد کوچکی زد جونگکوک خشکش زد چشم‌هایش گرد شد
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست
+ تکون خورد...
تو آروم گفتی:
- همیشه وقتی صداتو میشنوه تکون میخوره
اشک، بی‌صدا از گوشه چشم جونگکوک پایین افتاد
+ من... حتی این لحظه‌ها رو هم از دست دادم...
کاغذهای طلاق را برداشت
چند ثانیه نگاهشون کرد...
* شیزوکا
دیدگاه ها (۰)

وقتی پلیسه و تو بارداری... part 2 ( end )و آروم، جلوی چشمات ...

درخواستی

p36سه روز بعد:الینا تقریباً از اتاقش بیرون نمی‌اومد. هلنا با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط