پارت عشق شیرین
پارت ۲ عشق شیرین
زمان استراحت تموم شد و عکسبرداری دوباره با هیجان و کمی اضطراب شروع شد. وقتی وارد استودیو شدم، فضا پر از نور و انرژی بود. عکاس با شور و شوق از ما استقبال کرد و تیم آمادهسازی لباس و گریم به سرعت کارشان را شروع کردند. بعد از اینکه کاملاً آماده شدم، به سمت صحنه عکسبرداری هدایت شدم.
وقتی جونگکوک را دیدم، قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد. او با لبخندی گرم به سمتم آمد و با احترام تعظیم کرد. “ جیسو-شی. اماده ای دوباره بترکونیم؟ .”
“جونگکوک-شی. اره اماده ام.” سعی کردم لبخندم حرفهای و آرام به نظر برسد، اما درونم غوغایی بود.
عکاس با انرژی شروع به کار کرد. “عالیه! عالیه! جیسو، جونگکوک، خیلی خوبید! حالا کمی صمیمیتر، لطفا. میخوام حس بینتون رو ببینم.”
دوربین شروع به شلیک کرد و ما طبق دستور عکاس، ژستهای مختلفی گرفتیم. جونگکوک دستش را دور کمرم انداخت و من سرم را روی شانه او گذاشتم. هر بار که دستش کمرم را لمس میکرد، جرقهای از گرما در وجودم پخش میشد. نزدیکی صورتهایمان، نفسهایمان که با هم برخورد میکرد، همه چیز حس عمیقی از صمیمیت را منتقل میکرد.
عکاس هیجانزده فریاد زد: “وای فوقالعادهست! حالاجونگکوک، کمی صورتت رو نزدیکتر ببر… و جیسو، تو هم همینطور. میخوام لبهاتون به هم بخوره. نه یه بوسه کامل، فقط یه تماس خیلی کوتاه و لطیف. حس کنید که چقدر به هم نزدیک هستید. بزن بریم!”
با شنیدن این دستور، نفس در سینهام حبس شد. به چشمان جونگکوک نگاه کردم. او هم متعجب به نظر میرسید، اما لبخندی شیطنتآمیز روی لب داشت. انگار که این چالش را دوست داشت. به آرامی صورتم را نزدیکتر بردم. حس کردم صورتش گرم شده است. وقتی لبهامان به نرمی روی هم قرار گرفت، یک لحظه کوتاه، حس کردم زمان ایستاد. گرمای لبهایش، سکوت استودیو، نگاه عکاس، همه چیز در آن لحظه خلاصه شد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید. عکاس فریاد زد: “عالی! عالی بود! دقیقا همینو میخواستم!”
با سرعت از هم فاصله گرفتیم. گونههایم از گرما سرخ شده بود. جونگکوک به سمتم برگشت و با چشمانی که برق میزد، گفت: “خب… این یه تجربه جدید بود.”
با خنده گفتم: “واقعا همینطوره!”
ادامه عکسبرداری با همین شدت و صمیمیت ادامه پیدا کرد. هر ژست، هر نگاه، هر لمس، حس عاشقانهتری را بین ما القا میکرد. انگار که دستورات عکاس، ما را به سمتی سوق میداد که همیشه در اعماق وجودمان میخواستیم.
ادامش بدم؟
بنظر خودم چرت شد
نظرتون توت فرنگیا🍓
زمان استراحت تموم شد و عکسبرداری دوباره با هیجان و کمی اضطراب شروع شد. وقتی وارد استودیو شدم، فضا پر از نور و انرژی بود. عکاس با شور و شوق از ما استقبال کرد و تیم آمادهسازی لباس و گریم به سرعت کارشان را شروع کردند. بعد از اینکه کاملاً آماده شدم، به سمت صحنه عکسبرداری هدایت شدم.
وقتی جونگکوک را دیدم، قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد. او با لبخندی گرم به سمتم آمد و با احترام تعظیم کرد. “ جیسو-شی. اماده ای دوباره بترکونیم؟ .”
“جونگکوک-شی. اره اماده ام.” سعی کردم لبخندم حرفهای و آرام به نظر برسد، اما درونم غوغایی بود.
عکاس با انرژی شروع به کار کرد. “عالیه! عالیه! جیسو، جونگکوک، خیلی خوبید! حالا کمی صمیمیتر، لطفا. میخوام حس بینتون رو ببینم.”
دوربین شروع به شلیک کرد و ما طبق دستور عکاس، ژستهای مختلفی گرفتیم. جونگکوک دستش را دور کمرم انداخت و من سرم را روی شانه او گذاشتم. هر بار که دستش کمرم را لمس میکرد، جرقهای از گرما در وجودم پخش میشد. نزدیکی صورتهایمان، نفسهایمان که با هم برخورد میکرد، همه چیز حس عمیقی از صمیمیت را منتقل میکرد.
عکاس هیجانزده فریاد زد: “وای فوقالعادهست! حالاجونگکوک، کمی صورتت رو نزدیکتر ببر… و جیسو، تو هم همینطور. میخوام لبهاتون به هم بخوره. نه یه بوسه کامل، فقط یه تماس خیلی کوتاه و لطیف. حس کنید که چقدر به هم نزدیک هستید. بزن بریم!”
با شنیدن این دستور، نفس در سینهام حبس شد. به چشمان جونگکوک نگاه کردم. او هم متعجب به نظر میرسید، اما لبخندی شیطنتآمیز روی لب داشت. انگار که این چالش را دوست داشت. به آرامی صورتم را نزدیکتر بردم. حس کردم صورتش گرم شده است. وقتی لبهامان به نرمی روی هم قرار گرفت، یک لحظه کوتاه، حس کردم زمان ایستاد. گرمای لبهایش، سکوت استودیو، نگاه عکاس، همه چیز در آن لحظه خلاصه شد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید. عکاس فریاد زد: “عالی! عالی بود! دقیقا همینو میخواستم!”
با سرعت از هم فاصله گرفتیم. گونههایم از گرما سرخ شده بود. جونگکوک به سمتم برگشت و با چشمانی که برق میزد، گفت: “خب… این یه تجربه جدید بود.”
با خنده گفتم: “واقعا همینطوره!”
ادامه عکسبرداری با همین شدت و صمیمیت ادامه پیدا کرد. هر ژست، هر نگاه، هر لمس، حس عاشقانهتری را بین ما القا میکرد. انگار که دستورات عکاس، ما را به سمتی سوق میداد که همیشه در اعماق وجودمان میخواستیم.
ادامش بدم؟
بنظر خودم چرت شد
نظرتون توت فرنگیا🍓
- ۵۷۹
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط