پارت عشق شیرین
پارت ۱ عشق شیرین
خورشید سوزان تابستان سئول به شیشههای بلند برج کمپانی بیگ هیت میتابید و گرمای مطبوعی را به اتاق تمرین منتقل میکرد. من، جیسو، یک کارآموز ۲۱ ساله که رویایش از ۱۵ سالگی در قلبم تپیده بود، نفس عمیقی کشیدم. از وقتی با پدر و مادرم از ایران به کره آمده بودم تا رویای تبدیل شدن به یک آیدل را دنبال کنم، هر روز با سختی و پشتکار همراه بود. حالا، بعد از سالها تلاش، نه تنها یک کارآموز بودم، بلکه به عنوان یک آیدل شناخته شده در همین کمپانی که بیگ بنگ و بیتیاس در آن فعالیت میکردند، مشغول به کار بودم.
صدای در اتاق تمرین، افکارم را به هم ریخت. لیستی از کارهایی که امروز باید انجام میدادم در ذهنم مرور شد: تمرین رقص، جلسه با مدیر برنامه، و… اما صورت منشی کمپانی که با هیجان وارد شد، چیزی فراتر از اینها را نوید میداد. “جیسو-شی، یک پیشنهاد فوقالعاده برایت رسیده!”
او با لبخندی گسترده، جزئیات پیشنهاد را برایم شرح داد: “برند معروف کالوین کلین از تو خواسته تا سفیر جدیدشون بشی! قراره برای کمپین جدیدشون عکس بگیری.” هیجان تمام وجودم را فرا گرفت. کالوین کلین! یکی از رویاهای هر مدل و آیدلی. اما وقتی به بخش بعدی پیشنهاد رسید، قلبم تندتر شروع به تپیدن کرد. “این عکسبرداری به صورت مشترک با یک هنرمند دیگه انجام میشه.”
وقتی نام هنرمند رو شنیدم، نفسم در سینه حبس شد. “جئون جونگکوک از بیتیاس؟” باورم نمیشد. من و جونگکوک؟ این غیرممکن بود! همیشه در مراسمها و پشت صحنه از دور او را تحسین کرده بودم. از همان لبخندهایش گرفته تا آن نگاههای نافذش. و میدانستم که این حس فقط یک طرفه نیست. بارها در نگاههایش برق خاصی را حس کرده بودم که نشان از توجه او به من داشت.
روز عکسبرداری فرا رسید. با لباسی شیک و موهایی مرتب، وارد استودیوی بزرگ و مدرن شدم. نورپردازی حرفهای، دکوراسیون مینیمال و بوی خاص پارچه و عطر، فضایی لوکس و در عین حال پر از استرس ایجاد کرده بود. و درست در مرکز این فضا، او ایستاده بود. جونگکوک. با لباسی که تنش بود، جذابتر از همیشه به نظر میرسید.
نگاهش به من افتاد و لبخندی زد که تمام استرسم را از بین برد. “سلام جیسو-شی. خوشحالم که بالاخره در چنین شرایطی با هم آشنا میشیم.” صدایش بم و دلنشین بود.
“سلام جونگکوک-شی. منم همینطور.” سعی کردم آرامشم را حفظ کنم، اما گونههایم از هیجان گل انداخته بود.
عکاس با هیجان شروع به هدایت ما کرد. “خب، جیسو، حالا برو کنار جونگکوک. دستت رو دور کمرش حلقه کن.”
با تردید جلو رفتم. دستم که به کمرش خورد، حس کردم بدنش کمی منقبض شد. انگار او هم مثل من هیجانزده بود. دوربینها شروع به کار کردند و ما در قاب عکسها، کنار هم، با لباس زیر کالوین کلین، ژست گرفتیم. هر حرکت، هر نگاه، پر از احساس بود. در آن لحظات، دیگر نه من جیسوی تازهکار بودم و نه او ستارهای دستنیافتنی. ما دو نفری بودیم که در سکوت، با نگاههایمان حرف میزدیم.
در یکی از عکسها، او مرا به آرامی به سمت خود کشید و صورتش را نزدیک صورتم آورد. نفسهایمان با هم یکی شد. عطر تنش، ترکیبی از رایحهی مردانه و خنک، مرا مست کرده بود. “تو فوقالعادهای جیسو…” زیر لب گفت.
“تو هم همینطور جونگکوک…” جواب دادم و نگاهمان در هم گره خورد. در آن لحظه، تمام دنیا به ما دو نفر محدود شد. عکسبرداری که قرار بود فقط یک کار حرفهای باشد، تبدیل به صحنهی اولین لحظات عاشقانه من و جونگکوک شد. لحظاتی که با هر کلیک دوربین، در تاریخ ثبت میشد و قلبهای ما را به هم نزدیکتر میکرد
منتظر پارت بعد باشید قشنگا فعلا دارم میرم نیستم پارت جدید بزارم حمایت کنید ببینم چه میکنید😉
خورشید سوزان تابستان سئول به شیشههای بلند برج کمپانی بیگ هیت میتابید و گرمای مطبوعی را به اتاق تمرین منتقل میکرد. من، جیسو، یک کارآموز ۲۱ ساله که رویایش از ۱۵ سالگی در قلبم تپیده بود، نفس عمیقی کشیدم. از وقتی با پدر و مادرم از ایران به کره آمده بودم تا رویای تبدیل شدن به یک آیدل را دنبال کنم، هر روز با سختی و پشتکار همراه بود. حالا، بعد از سالها تلاش، نه تنها یک کارآموز بودم، بلکه به عنوان یک آیدل شناخته شده در همین کمپانی که بیگ بنگ و بیتیاس در آن فعالیت میکردند، مشغول به کار بودم.
صدای در اتاق تمرین، افکارم را به هم ریخت. لیستی از کارهایی که امروز باید انجام میدادم در ذهنم مرور شد: تمرین رقص، جلسه با مدیر برنامه، و… اما صورت منشی کمپانی که با هیجان وارد شد، چیزی فراتر از اینها را نوید میداد. “جیسو-شی، یک پیشنهاد فوقالعاده برایت رسیده!”
او با لبخندی گسترده، جزئیات پیشنهاد را برایم شرح داد: “برند معروف کالوین کلین از تو خواسته تا سفیر جدیدشون بشی! قراره برای کمپین جدیدشون عکس بگیری.” هیجان تمام وجودم را فرا گرفت. کالوین کلین! یکی از رویاهای هر مدل و آیدلی. اما وقتی به بخش بعدی پیشنهاد رسید، قلبم تندتر شروع به تپیدن کرد. “این عکسبرداری به صورت مشترک با یک هنرمند دیگه انجام میشه.”
وقتی نام هنرمند رو شنیدم، نفسم در سینه حبس شد. “جئون جونگکوک از بیتیاس؟” باورم نمیشد. من و جونگکوک؟ این غیرممکن بود! همیشه در مراسمها و پشت صحنه از دور او را تحسین کرده بودم. از همان لبخندهایش گرفته تا آن نگاههای نافذش. و میدانستم که این حس فقط یک طرفه نیست. بارها در نگاههایش برق خاصی را حس کرده بودم که نشان از توجه او به من داشت.
روز عکسبرداری فرا رسید. با لباسی شیک و موهایی مرتب، وارد استودیوی بزرگ و مدرن شدم. نورپردازی حرفهای، دکوراسیون مینیمال و بوی خاص پارچه و عطر، فضایی لوکس و در عین حال پر از استرس ایجاد کرده بود. و درست در مرکز این فضا، او ایستاده بود. جونگکوک. با لباسی که تنش بود، جذابتر از همیشه به نظر میرسید.
نگاهش به من افتاد و لبخندی زد که تمام استرسم را از بین برد. “سلام جیسو-شی. خوشحالم که بالاخره در چنین شرایطی با هم آشنا میشیم.” صدایش بم و دلنشین بود.
“سلام جونگکوک-شی. منم همینطور.” سعی کردم آرامشم را حفظ کنم، اما گونههایم از هیجان گل انداخته بود.
عکاس با هیجان شروع به هدایت ما کرد. “خب، جیسو، حالا برو کنار جونگکوک. دستت رو دور کمرش حلقه کن.”
با تردید جلو رفتم. دستم که به کمرش خورد، حس کردم بدنش کمی منقبض شد. انگار او هم مثل من هیجانزده بود. دوربینها شروع به کار کردند و ما در قاب عکسها، کنار هم، با لباس زیر کالوین کلین، ژست گرفتیم. هر حرکت، هر نگاه، پر از احساس بود. در آن لحظات، دیگر نه من جیسوی تازهکار بودم و نه او ستارهای دستنیافتنی. ما دو نفری بودیم که در سکوت، با نگاههایمان حرف میزدیم.
در یکی از عکسها، او مرا به آرامی به سمت خود کشید و صورتش را نزدیک صورتم آورد. نفسهایمان با هم یکی شد. عطر تنش، ترکیبی از رایحهی مردانه و خنک، مرا مست کرده بود. “تو فوقالعادهای جیسو…” زیر لب گفت.
“تو هم همینطور جونگکوک…” جواب دادم و نگاهمان در هم گره خورد. در آن لحظه، تمام دنیا به ما دو نفر محدود شد. عکسبرداری که قرار بود فقط یک کار حرفهای باشد، تبدیل به صحنهی اولین لحظات عاشقانه من و جونگکوک شد. لحظاتی که با هر کلیک دوربین، در تاریخ ثبت میشد و قلبهای ما را به هم نزدیکتر میکرد
منتظر پارت بعد باشید قشنگا فعلا دارم میرم نیستم پارت جدید بزارم حمایت کنید ببینم چه میکنید😉
- ۵۳۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط