{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از کودک فال فروشی پرسیدند :

از کودک فال فروشی پرسیدند :
چه می کنی؟

گفت :

از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم!،

این ها از منی که در امروزم مانده ام، فردایشان را می خواهند!
.

به بعضیام باس گفت
عزیزم اگه بخوام زندگیمو از اول بنویسم
شوما پیام بازرگانی وسطشم نیستی.....
.

به سلامتیه تنهایی که هیچ وقت تنهام نداشت
!!!
هرکی فهمید لایک کنه
!!!
دیدگاه ها (۹)

شرمنده ایم خدا... امانت دار خوبی نبودیم!! دلی ک پاک بود الود...

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:«نصف قلمرو پادشاهی ام را به...

زندگی آرام است،مثل آرامش یک خواب بلند زندگی شیرین است،مثل شی...

از طرف آلپامیرومدیگر نمیتوانم با شما بمانماینبار برای همیشه ...

به بعضیام باس گفت :اگه بخوام زندگیمو ازاول بنویسم ...شما پیا...

از فال فروشی پرسیدم:چه میکنی؟گفت:از حماقت انسانهاتکه نانی در...

از فال فروشی پرسیدم چه میکنی؟گفت:از حماقت انسانهاتکه نانی در...

به بعضیام هم باس گفت آخه عزیزم!!اگه بخوام زندگیمو از اول بنو...

از کـــودک فـــــــــال فـــــــروشی پـــــرسیدم:چــــــــه ...

از کودک فال فروشی پرسیدم؛چه میکنی؟گفت از حماقت انسان ها تکه ...

از کودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی؟؟ گفت از حماقت انسانها تکه...

از کودک فال فروشے پرسیدم چه میکنے؟گفت:از حماقت انسانهاتکه نا...

از فال گیری پرسیدم چه میکنی؟گفت:از حماقت انسانهاتکه نانی در ...

از فال گیری پرسیدم چه میکنی؟گفت:از حماقت انسانهاتکه نانی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط