{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرامش

از زبان راوی: چند روز گذشته بود چویا یه فرصت پیدا کرده بود و فرار کرده بود ولی نمی‌دونست دازای دنبالش می گرده فکر میکرد دازای فراموشش کرده بارون های شبانه ی پاییز تمومی نداشت و همینطور سر گردانی های چویا دلش برای دازای تنگ شده بود دلش پیش دازای بود ولی میدونست دازای به یه آدم بهتر نیاز داره شب بود رقص طوفانی باران و شب تمامی نداشت چویا داشت قدم میزد که این بیت شعر سعدی رو رو به آسمان زمزمه کرد :« شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو » این حس عاشقی داشت چویا رو به کشتن می‌داد که یهو یه نفر گرفتتش و دست و پا بسته بردش
چشماش باز شد داخل یک انبار بود دو نگهبان و....دازای اونجا بودن دازای با اشاره به نگهبان ها گفت برن دازای تفنگش رو روی چویا گذاشت چند دقیقه ای سکوت حکم فرما بود که
- چرا فرار کردی
+ به همون دلیل من بدرد تون نمی‌خورم شما باید با یه کسی که مثل شما باشه باشین
- خوب پس من میکشمت چون به احساسات من آسیب زدی
+ باشه هر جور که شما می خواین
- چرا هنوز چشماتو نبستی
+ چون میخوام شما رو تو ذهنم بسپارم که بعد از مرگم فراموش تون نکنم
- حرف آخری داری
+ آره : اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشد بی تو
دازای اسلحه رو کنار گذاشت
- ببخشید که میخواستم با این شوخی تلافی کنم دلم واست تنگ شده بود
+ دازای
چویا پرید بغل دازای
+؛ببخشید من فقط نگران حرف های مردم بودم
به تو
- اصلا حرفاشون مهم نیست من و تو برای همیم
+؛عاشقتم
- منم عاشقتم استاده فسقلی
+ آری قصه ی ما زیباست فقط پشت عکس ها خاطره نداریم عشق ما بیشتر از اینهاست
پایان ❤️
دیدگاه ها (۷)

:)

قلب های عاشق روح های سرگردان

آرامش

من مردم فقط به چویا کوچولو بگید دیگه نمیتونم براش نودل یا با...

عشقی در مافیا ( پارت هشتم )

Arahabaki

یک تک پارتی پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط