اعتراف جناب لیp
اعتراف جناب لی....p3
×هیچی
ا.ت سریع جواب میده،فلیکس میخنده و هیونجین ابرو بالا میندازه
÷واقعا؟ پس چرا انقدر سرخ شدی؟
پسرا کنار هیون میخندن و با نگاههاشون به همدیگه یه چيزايی رد و بدل میکنن...ا.ت دستای سردشو روی گونههای گرمش میذاره
×دروغ نگو
÷شوخی میکردم بابا چرا انقد عصبی میشی
×حالا هرچی...من میرم خونه...کاری نداری؟
÷چه زود هنو میخواستیم غذا بخوریم
ا.ت بند کیفش که از شونهش پایینتر اومده بالا میده و نگاهی به فلیکس میندازه
×نه خیلی خستم باشه برای یه وقت دیگه
÷باشه پس ما میریم
همگی یه بار دیگه به ا.ت تبریک میگن و این فلیکسه که نگاه میکنه...پسرا از یه طرف درحال رفتنن و ا.ت ازطرف دیگه...اون فقط ایستاده و برای رفتن سمت ا.ت دو دله اما اینو میدونه که شاید دیگه فرصتی نباشه...با قدم های بلند دنبال ا.ت میره و بازوش رو میگیره و به سمت خودش برمیگردونه
-واقعا میخوای الان بری ؟
×*نگاهی به دست فلیکس روی بازوش میکنه* منظورت چیه؟
-*دستش رو برمیداره* منطورم اینه...واقعا نمیخوای غذا بخوری...کلا اینو...میخواستم بگم...همین
×آها...خب...نه من...واقعا خستهم..
-پس خاطر من نیست؟
×چی؟ نه...نه بابا
فلیکس دست ا.ت رو توی دستش میگیره و درحالی که با شستش پوست نرم پشست دست ا.ت رو نوازش میکنه ، نگاهشو به دستاشون میده
-ا.ت من...ازت خوشم میاد...نمیخواستم دوستیمو باهات خراب کنم...اما...نمیتونمم دیگه مخفیش کنم
نگاهش رو به چشمای ا.ت میده و با التماس و انتظار بهش نگاه میکنه
×از...از من؟...
-*سر تکون میده*
×م..من...واقعآ نمیدونم...نمیدونم باید...چی بگم
-*به آرومی دست ا.ت رو توی دستش فشار میده* به من چه حسی داری؟...حقیقتو بگو...حتی اگه چیزی که میخوام بشنوم نباشه بازم میخوام بدونم
ا.ت خیلی ذهنش بهم میریزه،سعی داره پازل ها رو کنار هم بچینه و احساس واقعیشو پیدا کنه...اما زمانی که میبره کم نیست و فلیکس هر ثانیه ناامیدتر میکنه...فلیکس دست ا.ت رو رها میکنه
-اشکالی نداره...فهمیدم...نمیخواستم واقعا بهت فشار بیارم و اینطوری خرابش کنم من....
حرفش با قرار گرفتن لب های ا.ت روی لبهاش قطع میشه...چشماش درشت میشن...به خودش میاد و وقتی میخواد دستشو پشت گردن ا.ت بزاره و بوسه رو برگردونه ، ا.ت جدا میشه :
×داشتم ساکتت میکردم
میدوعه و از فلیکس فرار میکنه و اون رو شوکه و گیج رها میکنه...
هیونجین و بقیه پسرا که شاهد تمام اتفاقات بودن هم پشماشون میریزه
جونگین : الان میخوادش یا نه ؟ باید چیکار کنیم به فلیکس تبریک بگیم ؟
لینو : نه خفه میشیم و چیزی نمیدونیم
بقیه :
End:)
#felix #leesungkyung #فلیکس #تکپارتی #وانشات #skz #straykids
×هیچی
ا.ت سریع جواب میده،فلیکس میخنده و هیونجین ابرو بالا میندازه
÷واقعا؟ پس چرا انقدر سرخ شدی؟
پسرا کنار هیون میخندن و با نگاههاشون به همدیگه یه چيزايی رد و بدل میکنن...ا.ت دستای سردشو روی گونههای گرمش میذاره
×دروغ نگو
÷شوخی میکردم بابا چرا انقد عصبی میشی
×حالا هرچی...من میرم خونه...کاری نداری؟
÷چه زود هنو میخواستیم غذا بخوریم
ا.ت بند کیفش که از شونهش پایینتر اومده بالا میده و نگاهی به فلیکس میندازه
×نه خیلی خستم باشه برای یه وقت دیگه
÷باشه پس ما میریم
همگی یه بار دیگه به ا.ت تبریک میگن و این فلیکسه که نگاه میکنه...پسرا از یه طرف درحال رفتنن و ا.ت ازطرف دیگه...اون فقط ایستاده و برای رفتن سمت ا.ت دو دله اما اینو میدونه که شاید دیگه فرصتی نباشه...با قدم های بلند دنبال ا.ت میره و بازوش رو میگیره و به سمت خودش برمیگردونه
-واقعا میخوای الان بری ؟
×*نگاهی به دست فلیکس روی بازوش میکنه* منظورت چیه؟
-*دستش رو برمیداره* منطورم اینه...واقعا نمیخوای غذا بخوری...کلا اینو...میخواستم بگم...همین
×آها...خب...نه من...واقعا خستهم..
-پس خاطر من نیست؟
×چی؟ نه...نه بابا
فلیکس دست ا.ت رو توی دستش میگیره و درحالی که با شستش پوست نرم پشست دست ا.ت رو نوازش میکنه ، نگاهشو به دستاشون میده
-ا.ت من...ازت خوشم میاد...نمیخواستم دوستیمو باهات خراب کنم...اما...نمیتونمم دیگه مخفیش کنم
نگاهش رو به چشمای ا.ت میده و با التماس و انتظار بهش نگاه میکنه
×از...از من؟...
-*سر تکون میده*
×م..من...واقعآ نمیدونم...نمیدونم باید...چی بگم
-*به آرومی دست ا.ت رو توی دستش فشار میده* به من چه حسی داری؟...حقیقتو بگو...حتی اگه چیزی که میخوام بشنوم نباشه بازم میخوام بدونم
ا.ت خیلی ذهنش بهم میریزه،سعی داره پازل ها رو کنار هم بچینه و احساس واقعیشو پیدا کنه...اما زمانی که میبره کم نیست و فلیکس هر ثانیه ناامیدتر میکنه...فلیکس دست ا.ت رو رها میکنه
-اشکالی نداره...فهمیدم...نمیخواستم واقعا بهت فشار بیارم و اینطوری خرابش کنم من....
حرفش با قرار گرفتن لب های ا.ت روی لبهاش قطع میشه...چشماش درشت میشن...به خودش میاد و وقتی میخواد دستشو پشت گردن ا.ت بزاره و بوسه رو برگردونه ، ا.ت جدا میشه :
×داشتم ساکتت میکردم
میدوعه و از فلیکس فرار میکنه و اون رو شوکه و گیج رها میکنه...
هیونجین و بقیه پسرا که شاهد تمام اتفاقات بودن هم پشماشون میریزه
جونگین : الان میخوادش یا نه ؟ باید چیکار کنیم به فلیکس تبریک بگیم ؟
لینو : نه خفه میشیم و چیزی نمیدونیم
بقیه :
End:)
#felix #leesungkyung #فلیکس #تکپارتی #وانشات #skz #straykids
- ۱۴.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط