{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 18
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اِوِلین موریس

صدای زنگ کلاس بلند شد و دانش‌آموزها برای رفتن به سالن ورزش از کلاس بیرون رفتند. زنگ ورزش با تمرین‌های والیبال و بسکتبال گذشت و بعد از یک زنگ تفریح کوتاه، نوبت آخرین کلاس روز رسید؛ فیزیک، با استاد جئون.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد جئون وارد کلاس شد و کتابش را روی میز گذاشت.

ـ کتاب‌هاتون رو باز کنید. امروز چندتا تمرین حل می‌کنیم.

در طول درس، چند دانش‌آموز را پای تخته فرستاد و اشتباهاتشان را با لحنی جدی اصلاح کرد. وقتی متوجه شد لئون پشت نیمکت اِوِلین نشسته، لحظه‌ای نگاهش روی او ماند؛ اما چیزی نگفت و به تدریس ادامه داد.

سرانجام کتابش را بست.

ـ خب، آزمون پای تخته داریم.

ـ نههههه، استاد! ما نخوندیم!

ـ استاد جئون، خواهش می‌کنیم!

جونگ‌کوک اخم کرد و با صدایی جدی گفت:

ـ این برای اینکه همیشه سر کلاس من آماده باشید. حالا هم ساکت.

کلاس بلافاصله آرام شد.

او دفترش را باز کرد و شروع به خواندن اسم‌ها کرد. دانش‌آموزها یکی‌یکی پای تخته رفتند تا اینکه نوبت اِوِلین رسید. او تمرین را حل کرد و به‌محض تأیید جواب، سریع به جایش برگشت.

با صدای زنگ آخر، همه وسایلشان را جمع کردند و از کلاس بیرون رفتند.

اِوِلین

لئون کنار اِوِلین قدم می‌زد که پرسید:

ـ به راننده‌م بگم بره؟ بیا باهم پیاده‌روی کنیم، بعد هم می‌رسونمت.

اِوِلین کمی دستپاچه شد.

ـ خب، ببین... آم، نیازی نیستا! خودم می‌تونم برم. یکم هم سرم شلوغه.

ـ باشه، هرطور راحتی.

وقتی به پارکینگ رسیدند، نگاه اِوِلین به مردی افتاد که به درِ بی‌ام‌و مشکی‌اش تکیه داده بود.

جئون جونگ‌کوک.

کت‌وشلوار تیره به تن داشت و عینک آفتابی مشکی کلاسیکی روی چشمانش بود.

با دیدن اِوِلین، نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و سپس با حالتی پرسشگر به او خیره شد.

ـ سه دقیقه دیر کردی.

اِوِلین لب‌هایش را روی هم فشرد.

ـ ببخشید، استاد جئون...

لئون با تعجب به آن دو نگاه کرد. چرا اِوِلین باید همراه استادش برمی‌گشت؟ بااین‌حال، سؤالی نپرسید.

لبخندی زد و گفت:

ـ اوکی، فردا می‌بینمت، اِوِلین.

بعد جلو رفت و او را در آغوش گرفت. دستش را میان موهای اِوِلین کشید و به‌آرامی نوازشش کرد.

اِوِلین برای لحظه‌ای شوکه شد و بی‌حرکت ماند.

لئون با لبخند از او فاصله گرفت.

ـ مراقب خودت باش.

سپس به سمت خروجی رفت.

اِوِلین رفتنش را تماشا کرد و بعد برگشت.

جونگ‌کوک هنوز کنار ماشین ایستاده بود.

ـ تموم شد؟

اِوِلین با دستپاچگی به سمت ماشین رفت.

ـ بله، استاد...

اما نگاه جدی جئون جونگ‌کوک، پشت آن عینک مشکی، هنوز روی او ثابت مانده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وای وای استاد جئون رگ ناموسش زد بالا🤣🌚
دیدگاه ها (۱)

فیک : بین راندها

☆دوپارتی☆𓆩𐙚..وقتی هم استادته و هم همسرت..𐙚𓆪ـــــــــــــــــ...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط