{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌

هیونین کنارم روی تخت خوابیده بود ، همش تویه فکر بودم، نمیتونستم بخوابم ، یهو دیدم گوشیم زنگ خورد ، ایرپاد توی گوشم بود با دیدن اسم یوری سریع جواب دادم:

+چیه؟

یوری: اوه ، سلام خواهر عزیزم ، حالت چطوره؟

+چی میخوای این وقت شب ؟


یوری: باورت نمیشه خواهر عزیزم ، هیون خیلی عصبی بود ، گفتم چیشده گفت فیلم تو و یوجونو دیده ، بعدشم گفت میخواد بیاد پیشمخو فکر کنم الان نزدیکه


بغض گلومو گرفت ، زنگ زده بود عذابم بده؟ درسته ازش جدا شدم ، درسته این همه بدی در حقم کرده ولی...عشقی که بهش دارم... این عشق لعنتی...
درحالیکه سعی داشتم بغضم رو پنهان کنم با بی خیالی گفتم

+چرا حالا به من زنگ زدی؟ به من چه ربطی داره؟


یوری: میخواستم بهت بگم که من معشوقه ی هیونم...

خشک شدم، چی میگفت ؟ مگه...مگه هیون نمی‌گفت چیزی بینشون نیست ؟ توی همون حال بودم که از پشت گوشی صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم و یوری اروم گفت یکم صدای معاشقمونو بشنو خواهر عزیزم...


یوری: عشقم اومدی ؟

_ تا گفتم دارم میام اینو پوشیدی؟

یوری: اره عشقم اخه همیشه میگفتی این لباس خوابو دوست داری

_ الان که قراره در بیاد دیگه چرا پوشیدیش

یوری: وای خدا نکن...

_ برام ناله کن هرزه ، آرومم کن ...
دیدگاه ها (۲)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

چند پارتی (درخواستی)

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط