« برائ او. »
« برائ او. »
دلم برایت تنگ شده است؛ نه آنقدر که بخواهم صدایت کنم، نه آنقدر که به بازگشتت امید داشته باشم. دلتنگیام شبیه خاکستر سیگاریست که ساعتها پیش خاموش شده، اما هنوز اگر انگشتت را میان آن بکشی، سیاهیاش روی پوستت میماند. تو رفتهای و من ماندهام با چیزی که نه میتوانم به کسی نشانش بدهم، نه میتوانم انکارش کنم...
گاهی فکر میکنم اگر آن روز کمی بیشتر نگهت میداشتم، اگر پیش از رفتنت دستت را میان دستهایم میگرفتم و از تو میخواستم چند دقیقهی دیگر بمانی، شاید امروز خاطرهات اینقدر دور نبود، شاید هنوز میتوانستم چشمانم را ببندم و گرمای پیشانیات را به یاد بیاورم، بیآنکه چیزی در سینهام فرو بریزد. اما من هیچوقت در نگه داشتن آدمها خوب نبودم؛ فقط بلد بودم رفتنشان را تماشا کنم و بعد، در تنهایی، برای لحظههایی که دیگر تکرار نمیشوند سوگواری کنم.
تو نمیدانی چند بار در ذهنم به خانهای برگشتهام که هرگز با هم در آن زندگی نکردیم. برایت کنار پنجره صندلی گذاشتهام، روی میز دو فنجان چای چیدهام و شبهایی را تصور کردهام که سرت را روی شانهام میگذاشتی و من از چیزهای بیاهمیت حرف میزدم تا خواب به چشمانت بیاید؛ در آن خانه، هیچکس خداحافظی نمیکرد. هیچکس دست دیگری را رها نمیکرد و صبحها، وقتی نور از لابهلای پردهها عبور میکرد، هنوز برای دوست داشتن یکدیگر فرصت داشتیم.
چه مضحک است؛ آدم میتواند تمام عمرش را در خانهای خیالی زندگی کند و وقتی از آن بیرونش میکنند، به اندازهی کسی که واقعاً همهچیزش را از دست داده، ویران شود..
من هنوز گاهی برایت حرف میزنم. از گلهایی که خشک شدهاند، از کتابهایی که نخواندهام، از شبهایی که خوابم نمیبرد و از قلبی که دیگر مثل سابق به هیچچیز اعتماد نمیکند؛ حرفهایم را برایت میگویم چون هنوز نمیدانم با این همه کلمهای که برای تو کنار گذاشته بودم، چه کنم. بعضی جملهها فقط برای یک نفر ساخته میشوند؛ وقتی او میرود، جمله هم بیخانمان میشود.
کاش میشد یک بار دیگر ببینمت؛ نه برای آنکه برگردی، نه برای آنکه چیزی را درست کنیم. فقط میخواستم چند لحظه روبهرویت بنشینم و نگاهت کنم. میخواستم مطمئن شوم آدمی که اینهمه شب در خوابهایم به دنبالش گشتهام، واقعاً وجود داشته است؛ که دستهایی که دلم برایشان تنگ شده، روزی دستهای مرا لمس کردهاند و آن لبخند لعنتی، روزی به خاطر من روی لبانت نشسته است.
بعد شاید بلند میشدم، پالتویم را میپوشیدم و بیآنکه پشت سرم را نگاه کنم، از در بیرون میرفتم. چون بعضی آدمها را باید یک بار دیگر دید تا برای همیشه باور کرد که دیگر نمیتوان داشتشان.
میدانی، من از تمام شدن عشق نمیترسم، از این میترسم که روزی از خواب بیدار شوم و دیگر نتوانم صدایت را به یاد بیاورم؛ از اینکه نامت را بشنوم و قلبم مثل قلب یک غریبه آرام بماند. از اینکه روزی برسد که حتی دلتنگی هم از من خسته شود و تو، با تمام روزهایی که در من زندگی کردهای، به خاطرهای محو در انتهای ذهنم تبدیل شوی.
با این حال، اگر آن روز برسد، برایت غمگین نخواهم شد. شاید فقط پنجره را باز کنم، به آسمان نگاه کنم و بگذارم باد آخرین ذرات این عشق را با خودش ببرد. نه چون دیگر دوستت ندارم، بلکه چون نمیشود تا ابد برای آتشی که خاموش شده، هیزم آورد و دستهای خود را سوزاند.
دلم برایت تنگ شده است؛ نه آنقدر که بخواهم صدایت کنم، نه آنقدر که به بازگشتت امید داشته باشم. دلتنگیام شبیه خاکستر سیگاریست که ساعتها پیش خاموش شده، اما هنوز اگر انگشتت را میان آن بکشی، سیاهیاش روی پوستت میماند. تو رفتهای و من ماندهام با چیزی که نه میتوانم به کسی نشانش بدهم، نه میتوانم انکارش کنم...
گاهی فکر میکنم اگر آن روز کمی بیشتر نگهت میداشتم، اگر پیش از رفتنت دستت را میان دستهایم میگرفتم و از تو میخواستم چند دقیقهی دیگر بمانی، شاید امروز خاطرهات اینقدر دور نبود، شاید هنوز میتوانستم چشمانم را ببندم و گرمای پیشانیات را به یاد بیاورم، بیآنکه چیزی در سینهام فرو بریزد. اما من هیچوقت در نگه داشتن آدمها خوب نبودم؛ فقط بلد بودم رفتنشان را تماشا کنم و بعد، در تنهایی، برای لحظههایی که دیگر تکرار نمیشوند سوگواری کنم.
تو نمیدانی چند بار در ذهنم به خانهای برگشتهام که هرگز با هم در آن زندگی نکردیم. برایت کنار پنجره صندلی گذاشتهام، روی میز دو فنجان چای چیدهام و شبهایی را تصور کردهام که سرت را روی شانهام میگذاشتی و من از چیزهای بیاهمیت حرف میزدم تا خواب به چشمانت بیاید؛ در آن خانه، هیچکس خداحافظی نمیکرد. هیچکس دست دیگری را رها نمیکرد و صبحها، وقتی نور از لابهلای پردهها عبور میکرد، هنوز برای دوست داشتن یکدیگر فرصت داشتیم.
چه مضحک است؛ آدم میتواند تمام عمرش را در خانهای خیالی زندگی کند و وقتی از آن بیرونش میکنند، به اندازهی کسی که واقعاً همهچیزش را از دست داده، ویران شود..
من هنوز گاهی برایت حرف میزنم. از گلهایی که خشک شدهاند، از کتابهایی که نخواندهام، از شبهایی که خوابم نمیبرد و از قلبی که دیگر مثل سابق به هیچچیز اعتماد نمیکند؛ حرفهایم را برایت میگویم چون هنوز نمیدانم با این همه کلمهای که برای تو کنار گذاشته بودم، چه کنم. بعضی جملهها فقط برای یک نفر ساخته میشوند؛ وقتی او میرود، جمله هم بیخانمان میشود.
کاش میشد یک بار دیگر ببینمت؛ نه برای آنکه برگردی، نه برای آنکه چیزی را درست کنیم. فقط میخواستم چند لحظه روبهرویت بنشینم و نگاهت کنم. میخواستم مطمئن شوم آدمی که اینهمه شب در خوابهایم به دنبالش گشتهام، واقعاً وجود داشته است؛ که دستهایی که دلم برایشان تنگ شده، روزی دستهای مرا لمس کردهاند و آن لبخند لعنتی، روزی به خاطر من روی لبانت نشسته است.
بعد شاید بلند میشدم، پالتویم را میپوشیدم و بیآنکه پشت سرم را نگاه کنم، از در بیرون میرفتم. چون بعضی آدمها را باید یک بار دیگر دید تا برای همیشه باور کرد که دیگر نمیتوان داشتشان.
میدانی، من از تمام شدن عشق نمیترسم، از این میترسم که روزی از خواب بیدار شوم و دیگر نتوانم صدایت را به یاد بیاورم؛ از اینکه نامت را بشنوم و قلبم مثل قلب یک غریبه آرام بماند. از اینکه روزی برسد که حتی دلتنگی هم از من خسته شود و تو، با تمام روزهایی که در من زندگی کردهای، به خاطرهای محو در انتهای ذهنم تبدیل شوی.
با این حال، اگر آن روز برسد، برایت غمگین نخواهم شد. شاید فقط پنجره را باز کنم، به آسمان نگاه کنم و بگذارم باد آخرین ذرات این عشق را با خودش ببرد. نه چون دیگر دوستت ندارم، بلکه چون نمیشود تا ابد برای آتشی که خاموش شده، هیزم آورد و دستهای خود را سوزاند.
- ۶۲۲
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط