عقدی که قلب را دزدید
عقدی که قلب را دزدید
پارت ۲ | اولین ملاقات
سه روز بعد...
عمارت خانوادگی «جئون».
باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز خاکستری بود.
ماشین مشکی خاندان پارک از دروازه آهنی عظیم عبور کرد.
بیش از پنجاه محافظ، دو طرف مسیر ایستاده بودند.
آت از ماشین پیاده شد.
کت مشکی بلندش با باد آرام تکان میخورد.
نگاهش روی عمارت باشکوه مقابلش ثابت ماند.
زیر لب گفت:
«از همین حالا از اینجا متنفرم...»
در بزرگ عمارت باز شد.
یکی از محافظها با احترام گفت:
«رئیس منتظر شماست.»
...
داخل سالن اصلی...
لوسترهای کریستالی، فرش قرمز و سکوتی سنگین، فضا را پر کرده بود.
در انتهای سالن...
مردی روی صندلی بزرگ نشسته بود.
کتوشلوار کاملاً مشکی...
ساعت نقرهای...
و نگاهی که از هر اسلحهای خطرناکتر بود.
جئون جونگکوک.
قد بلند ۱۹۰ سانتیمتریاش حتی در حالت نشسته هم ابهت خاصی داشت.
وقتی آت نزدیک شد، جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
چند قدم برداشت...
تا جایی که فقط یک قدم با او فاصله داشت.
چشم در چشم هم...
هیچکدام حاضر نبود نگاهش را بدزدد.
جونگکوک با لبخند محوی گفت:
«پس تو همون عروسی هستی که اینهمه دربارهش شنیدم.»
آت بدون ذرهای ترس جواب داد:
«نه... من زنی هستم که مجبورش کردید اینجا بیاد.»
چند نفر از افراد دو خاندان نفسشان را حبس کردند.
هیچکس تا آن روز با رئیس جئون اینگونه حرف نزده بود.
اما جونگکوک فقط لبخند زد.
«جالبی...»
آت با لحنی سرد گفت:
«فقط یه چیز رو یادت باشه.»
«چی؟»
«این ازدواج فقط روی کاغذه. نه بیشتر.»
جونگکوک چند ثانیه به چشمانش خیره ماند.
بعد آرام خم شد و در حالی که فقط آت صدایش را میشنید، گفت:
«روی کاغذ شروع میشه... ولی شاید یه روز، خودت بخوای کنارم بمونی.»
آت بیدرنگ عقب رفت.
«اون روز هیچوقت نمیرسه.»
جونگکوک خندید.
«خواهیم دید، خانم پارک.»
در همان لحظه، درِ سالن باز شد.
یکی از افراد خاندان جئون با عجله وارد شد.
«رئیس! خبر بدی داریم... یکی از انبارهای هر دو خاندان همزمان منفجر شده!»
لبخند از چهره جونگکوک محو شد.
آت هم اخم کرد.
این اتفاق...
نمیتوانست تصادفی باشد.
کسی در سایهها، میخواست این ازدواج هرگز به سرانجام نرسد...
پایان پارت ۲ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۲ | اولین ملاقات
سه روز بعد...
عمارت خانوادگی «جئون».
باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز خاکستری بود.
ماشین مشکی خاندان پارک از دروازه آهنی عظیم عبور کرد.
بیش از پنجاه محافظ، دو طرف مسیر ایستاده بودند.
آت از ماشین پیاده شد.
کت مشکی بلندش با باد آرام تکان میخورد.
نگاهش روی عمارت باشکوه مقابلش ثابت ماند.
زیر لب گفت:
«از همین حالا از اینجا متنفرم...»
در بزرگ عمارت باز شد.
یکی از محافظها با احترام گفت:
«رئیس منتظر شماست.»
...
داخل سالن اصلی...
لوسترهای کریستالی، فرش قرمز و سکوتی سنگین، فضا را پر کرده بود.
در انتهای سالن...
مردی روی صندلی بزرگ نشسته بود.
کتوشلوار کاملاً مشکی...
ساعت نقرهای...
و نگاهی که از هر اسلحهای خطرناکتر بود.
جئون جونگکوک.
قد بلند ۱۹۰ سانتیمتریاش حتی در حالت نشسته هم ابهت خاصی داشت.
وقتی آت نزدیک شد، جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
چند قدم برداشت...
تا جایی که فقط یک قدم با او فاصله داشت.
چشم در چشم هم...
هیچکدام حاضر نبود نگاهش را بدزدد.
جونگکوک با لبخند محوی گفت:
«پس تو همون عروسی هستی که اینهمه دربارهش شنیدم.»
آت بدون ذرهای ترس جواب داد:
«نه... من زنی هستم که مجبورش کردید اینجا بیاد.»
چند نفر از افراد دو خاندان نفسشان را حبس کردند.
هیچکس تا آن روز با رئیس جئون اینگونه حرف نزده بود.
اما جونگکوک فقط لبخند زد.
«جالبی...»
آت با لحنی سرد گفت:
«فقط یه چیز رو یادت باشه.»
«چی؟»
«این ازدواج فقط روی کاغذه. نه بیشتر.»
جونگکوک چند ثانیه به چشمانش خیره ماند.
بعد آرام خم شد و در حالی که فقط آت صدایش را میشنید، گفت:
«روی کاغذ شروع میشه... ولی شاید یه روز، خودت بخوای کنارم بمونی.»
آت بیدرنگ عقب رفت.
«اون روز هیچوقت نمیرسه.»
جونگکوک خندید.
«خواهیم دید، خانم پارک.»
در همان لحظه، درِ سالن باز شد.
یکی از افراد خاندان جئون با عجله وارد شد.
«رئیس! خبر بدی داریم... یکی از انبارهای هر دو خاندان همزمان منفجر شده!»
لبخند از چهره جونگکوک محو شد.
آت هم اخم کرد.
این اتفاق...
نمیتوانست تصادفی باشد.
کسی در سایهها، میخواست این ازدواج هرگز به سرانجام نرسد...
پایان پارت ۲ 🖤🥀
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #عقدی_که_قلب_را_دزدید #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۵۳۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط