{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شد

باران آرام روی شیشه‌های عمارت پارک می‌لغزید.

سکوتی سنگین، تمام سالن را در بر گرفته بود؛ سکوتی که حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم جرئت شکستن آن را نداشت.

پارک آت با قدم‌هایی آرام از راهروی طبقه دوم عبور کرد. پیراهن مشکی بلندش روی زمین کشیده می‌شد و موهای بلندش، که از بالای سر مشکی و در انتهایشان آبی نیمه‌شب بود، روی شانه‌هایش می‌رقصیدند.

او دیگر آن دختر پنج‌ساله‌ای نبود که پشت در اتاق، قتل مادرش را با چشمانی اشک‌آلود دیده بود.

آن دختر، سال‌ها پیش مرده بود.

حالا فقط «پارک آت» باقی مانده بود...

زنی بیست‌وپنج‌ساله، با قامتی آراسته، نگاهی سرد و ذهنی که از هر اسلحه‌ای خطرناک‌تر بود.

در دنیای مافیا، فقط کافی بود کسی نام او را زمزمه کند.

معامله‌ها امضا می‌شدند.

جنگ‌ها متوقف می‌شدند.

و دشمنان، قبل از دیدنش، تسلیم می‌شدند.

آت وارد سالن شد.

پدرش، رئیس خاندان پارک، پشت میز بزرگی نشسته بود.

بدون آنکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
«بنشین.»

آت بی‌هیچ پرسشی روبه‌رویش نشست.

چند ثانیه سکوت...

سپس مرد پوشه‌ای مشکی را روی میز گذاشت.

«وقتشه ازدواج کنی.»

آت حتی پلک هم نزد.

«با چه کسی؟»

«جئون جونگکوک.»

برای اولین بار، نام مردی شنیده می‌شد که حتی مافیا هم از او حساب می‌برد.

رئیس بی‌رقیب خاندان جئون.

سی ساله.

شماره یک مافیای مرد جهان.

مردی که گفته می‌شد اگر لبخند بزند، یعنی کسی قرار است بمیرد...

پدر ادامه داد:
«این ازدواج، اتحاد دو خاندان را تضمین می‌کند. بعد از آن، هیچ باندی جرئت نزدیک شدن به ما را نخواهد داشت.»

آت پوشه را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

مردی با کت مشکی، موهای تیره، چشمانی نافذ و پیرسینگ لب و ابرو.

نگاهش آن‌قدر سرد بود که انگار از دل زمستان بیرون آمده باشد.

آت چند ثانیه به عکس خیره ماند.

بعد آرام پوشه را بست.

«قبول می‌کنم.»

نه از روی علاقه...

نه از روی اجبار...

بلکه چون از کودکی یاد گرفته بود احساسات، جایی در دنیای او ندارند.

---

در همان لحظه...

عمارت خاندان جئون.

جونگکوک با حوله‌ای روی شانه از پله‌ها پایین آمد.

خدمتکارها با دیدنش سرهایشان را پایین انداختند.

حضورش، حتی بدون حرف زدن، سنگینی خاصی داشت.

پدرش فنجان قهوه را روی میز گذاشت و گفت:
«برای تحکیم قدرت خاندان، باید ازدواج کنی.»

جونگکوک بدون تغییر حالت صورتش پرسید:
«با چه کسی؟»

«پارک آت.»

چند نفر از افراد حاضر ناخودآگاه نفسشان را حبس کردند.

نامی که افسانه شده بود.

زنی که هیچ‌کس جرئت نداشت مقابلش بایستد.

جونگکوک لبخند کم‌رنگی زد.

«پس بالاخره می‌خواهم ملکه مافیا را از نزدیک ببینم.»

---

سه روز بعد...

عمارت خاندان پارک.

چراغ‌های کریستالی می‌درخشیدند.

محافظان دو خاندان در دو سوی سالن ایستاده بودند.

هیچ‌کس حق اشتباه نداشت.

درهای بزرگ عمارت باز شد.

جونگکوک وارد شد.

کت‌وشلوار مشکی سفارشی، قدم‌های محکم و نگاهی که هیچ احساسی را بروز نمی‌داد.

اما درست همان لحظه...

صدای آرام پاشنه‌کفش روی پله‌ها پیچید.

همه نگاه‌ها به سمت راه‌پله برگشت.

پارک آت، با وقاری مثال‌زدنی، آرام از پله‌ها پایین می‌آمد.

لبخندی بسیار محو روی لب داشت؛ نه برای دلبری، نه برای جلب توجه...

فقط برای آنکه چهره‌اش بیش از حد سرد به نظر نرسد.

جونگکوک برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند.

تمام چیزهایی که درباره پارک آت شنیده بود...

برای توصیف این زن کافی نبود.

و برای اولین بار در سال‌های فرمانروایی‌اش بر دنیای مافیا، احساس کرد چیزی می‌تواند تمرکزش را به هم بزند.

اما او هنوز نمی‌دانست...

این ازدواج، آغاز یک اتحاد نبود.

آغاز جنگی بود که سال‌ها پیش، با خون دو کودک بی‌گناه نوشته شده بود...
پایان پارت اول

اگه می‌خواین ادامه بدم اگرم نه نزارم ؟

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی تی #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

خب بچها یه فیک دارم می‌نویسم خلاصهاسم پیوند خون و اختیارپارک...

سناریو تصویریشرایط یه سناریو تصویری دیگهکامنتا ۱۰ لایک ۲۰این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط