جهنم من با او فصل
جهنم من با او🍷 فصل ۲
# پارت ۹
ویو الکس : داشت میفتاد گرفتمش و کشیدمش سمت خودم که قشنگ افتاد تو بغلم زل زده بودم به چشماش که گفت ...
لونا : وایییی بب ... خشین من دی ...گه برم بابات نجات دادنمم ممنون
الکس : آها ... او ... کی خواهش میکنم
( نویسنده : جون بابا تماس چشم تو چشمی گرفتن یه وقت نکشیمون 😂 )
لونا : با ... با اجازه
الکس : خدافظ
ویو لونا : با دو رفتم و خودم رو تو دفتر کارم قایم کردم یه نگاه تو آینه انداختم ... واییی خدا لپام قرمز شده ... ای خدا بد سوتی دادمممم ... دستام رو گذاشتم رو صورتم و یواش یواش رو زانوهام فرود اومدم و به خنگ بازیا اندیشیدم .... ( نویسنده : الهی 😂 )
( خب بریم سراغ ا.ت و کوکی عزیزمون )
ا.ت : کوک حوصلم سر رف
کوک : چیکار کنم سر نره ؟
ا.ت : ببرتم بیرون
کوک : مگه تو خواب ببینی بری بیرون یه چیت میشه الکس خفه میکنه منو
ا.ت : کاری بات نداره ببر دیگه لطفااااا
کوک : نه 😕
ا.ت : عههههه میخوای بفرستم بری پیش مامان عزیزت ؟
کوک : شما دلت میاد ؟ تازه مامان واقعیم نیس
ا.ت : صحیح راست میگی دلمم که چی بگم نمیدونم شاید ( پوزخند )
کوک : اوه اوه اوکی منم دلم میاد تا میتونم ...
ا.ت : آها باشه ولی منم انتقام بلدما
کوک : 😑
ا.ت : عههههه من میخوام برم بیرون
کوک : کجااااا نخیرم بگی بشین بینم
ا.ت : نموخوام
کوک : هوفففف دیوونم کردی تو برم مرخصت کنم برگردم
ا.ت : ایول
کوک : ( نیشخند )
ویو کوک : رفتم و ا.ت رو مرخص کردم رفتم تو اتاقش دیدم قشنگ یه تاب سیاه رنگ و یه شلوارک کوتاه شیاه پوشیده با یه کت چرمی سفید موهاش رو دم اسبی بسته و یه عینک دودی هم زده کلشم کرده تو گوشی ....
کوک : اهمممم
ا.ت : اومدی ؟ اوکی پاشو بریم
کوک : خانم دکتر نزاش بری
ا.ت : چیییی ؟ چراااا ؟
کوک : نزاش دیگه گف زنت زیادی خوشگله نزار کسی ببینتش منم گفتم باشه دیگه مرخص نشدی
ا.ت : منو مسخره میکنی آره ؟
کوک : من ؟ نه من پسر به این با ادبی مسخره کنم ؟ اونم تو ؟
ا.ت : ادب اصلا ازت میباره ببینم کم تو دانشگا مسخرم کردی ؟
کوک : صد بارم گفتم ببخشید تازه اون موقع دوست داشتم باور نمیکردم اذیتت میکردم و میخواستم به قلبم بفهمونم که دوست ندارم ولی داشتم
ا.ت : اکی خب بریم من کپک زدم تو این بیمارستان
کوک : نه کپک نزن
ا.ت : چرا ؟ منظور ؟
کوک : بماند ( نیشخند )
ا.ت : کوک در رو
کوک : وایسا
ا.ت : اونوقت چرا ؟
کوک : چون ارباب جئون میگه
ا.ت : عههه
کوک : آرهههههه خب بیا بریم ( دست ا.ت رو میگیره )
ا.ت : بریم ( لبخند )
ویو ا.ت : سوار ماشین آقا شدیم گفتم بریم یه رستورانی جایی از سر شانس قشنگم حداقل یه ساعت و خوردهای تا رستورانی که میخواستیم بریم راه بود همین که سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین خوابم برد ...
( پرش زمانی به ۴۰ دیقه بعد )
ویو ا.ت : ......
# پارت ۹
ویو الکس : داشت میفتاد گرفتمش و کشیدمش سمت خودم که قشنگ افتاد تو بغلم زل زده بودم به چشماش که گفت ...
لونا : وایییی بب ... خشین من دی ...گه برم بابات نجات دادنمم ممنون
الکس : آها ... او ... کی خواهش میکنم
( نویسنده : جون بابا تماس چشم تو چشمی گرفتن یه وقت نکشیمون 😂 )
لونا : با ... با اجازه
الکس : خدافظ
ویو لونا : با دو رفتم و خودم رو تو دفتر کارم قایم کردم یه نگاه تو آینه انداختم ... واییی خدا لپام قرمز شده ... ای خدا بد سوتی دادمممم ... دستام رو گذاشتم رو صورتم و یواش یواش رو زانوهام فرود اومدم و به خنگ بازیا اندیشیدم .... ( نویسنده : الهی 😂 )
( خب بریم سراغ ا.ت و کوکی عزیزمون )
ا.ت : کوک حوصلم سر رف
کوک : چیکار کنم سر نره ؟
ا.ت : ببرتم بیرون
کوک : مگه تو خواب ببینی بری بیرون یه چیت میشه الکس خفه میکنه منو
ا.ت : کاری بات نداره ببر دیگه لطفااااا
کوک : نه 😕
ا.ت : عههههه میخوای بفرستم بری پیش مامان عزیزت ؟
کوک : شما دلت میاد ؟ تازه مامان واقعیم نیس
ا.ت : صحیح راست میگی دلمم که چی بگم نمیدونم شاید ( پوزخند )
کوک : اوه اوه اوکی منم دلم میاد تا میتونم ...
ا.ت : آها باشه ولی منم انتقام بلدما
کوک : 😑
ا.ت : عههههه من میخوام برم بیرون
کوک : کجااااا نخیرم بگی بشین بینم
ا.ت : نموخوام
کوک : هوفففف دیوونم کردی تو برم مرخصت کنم برگردم
ا.ت : ایول
کوک : ( نیشخند )
ویو کوک : رفتم و ا.ت رو مرخص کردم رفتم تو اتاقش دیدم قشنگ یه تاب سیاه رنگ و یه شلوارک کوتاه شیاه پوشیده با یه کت چرمی سفید موهاش رو دم اسبی بسته و یه عینک دودی هم زده کلشم کرده تو گوشی ....
کوک : اهمممم
ا.ت : اومدی ؟ اوکی پاشو بریم
کوک : خانم دکتر نزاش بری
ا.ت : چیییی ؟ چراااا ؟
کوک : نزاش دیگه گف زنت زیادی خوشگله نزار کسی ببینتش منم گفتم باشه دیگه مرخص نشدی
ا.ت : منو مسخره میکنی آره ؟
کوک : من ؟ نه من پسر به این با ادبی مسخره کنم ؟ اونم تو ؟
ا.ت : ادب اصلا ازت میباره ببینم کم تو دانشگا مسخرم کردی ؟
کوک : صد بارم گفتم ببخشید تازه اون موقع دوست داشتم باور نمیکردم اذیتت میکردم و میخواستم به قلبم بفهمونم که دوست ندارم ولی داشتم
ا.ت : اکی خب بریم من کپک زدم تو این بیمارستان
کوک : نه کپک نزن
ا.ت : چرا ؟ منظور ؟
کوک : بماند ( نیشخند )
ا.ت : کوک در رو
کوک : وایسا
ا.ت : اونوقت چرا ؟
کوک : چون ارباب جئون میگه
ا.ت : عههه
کوک : آرهههههه خب بیا بریم ( دست ا.ت رو میگیره )
ا.ت : بریم ( لبخند )
ویو ا.ت : سوار ماشین آقا شدیم گفتم بریم یه رستورانی جایی از سر شانس قشنگم حداقل یه ساعت و خوردهای تا رستورانی که میخواستیم بریم راه بود همین که سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین خوابم برد ...
( پرش زمانی به ۴۰ دیقه بعد )
ویو ا.ت : ......
- ۷.۰k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط