پارت ۲
پارت ۲
سرمو انداختم پایین
جونگکوک:دارم باتو حرف میزنم منو نگاه کن
صداش نسبتا بلند بود به خاطر همین همسایه بغلیمون از توی خونش داد زد
همسایه:چه خبره نصفه شبی اقا مردم خوابنا
جونگکوک نگاهشو ازم گرفتو به در خونه همسایه نگاه کرد
جونگکوک:ببخشید...
دوباره رو کرد به منو مچ دستمو گرفتو کشید توی خونه
نه اونقدر محکم که درد بگیره نه اونقدر اروم
چسبیدم به دیوار
یه دستشو گذاشت رو دیوارو بهم نگاه کرد
سرم هنوز پایین بود
با دستش چونمو گرفت بالا
جونگکوک:تا الان کجا بودی؟ مگه نگفتی باهم بریم بیرون؟ من همه قرارای شرکتو برای بیرون رفتن با تو کنسل کردم بعد تو حتی جوابمم نمیدی
ا.ت:ببخشید گوشیم خاموش شد
جونگکوک:میتونستی از یه خراب شده ای بزنیش به شارژ یا با یه گوشی دیگه ای بهم خبر بدی.... قرارایی که کنسل کردم فدای سرت میدونی چقدر نگرانت بودم؟ بعد تو حتی عرض قائل نشدی یه پیام کوچیک بهم بدی!
ا.ت:معذرت میخوام حال مین هو بد بود....
جونگکوک: همیشه اونارو به من ترجیح میدی این که چیز جدیدی نیست. منم اینجا نگرانت بودم خب...
جونگکوک خیلی کم پیش میومد که عصبی بشه الانم خیلی سعی داشت که خودشو کنترل کنه
دستشو از رو دیوار برداشتو رفت سمت پذیرایی روی کاناپه نشست، لپ تاپشو باز کردو باهاش کار کرد
منم اروم از پشت سرش رد شدمو رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم(عکسش اسلاید بعد)
رفتم سمت اشپزخونه
در یخچالو باز کردم همه چیز دست نخورده بود حتی عذایی که درست کرده بودم
ا.ت:کوکی تو شام نخوردی؟!
جواب نداد رفتم توی پذیرایی جلو وایسادم
ا.ت: با تو بودماااا
جونگکوک: چه اهمیتی داره؟
ا.ت: پوففففف داره که میپرسم
جونگکوک:...... نه نخوردم
ا.ت:چرا؟.... نباید تا الان گشنه میموندی
بلاخره نگام کرد
جونگکوک:چون نگران یه خانمی بودم که ظاهرا منو پیچونده بود
چشمامو چرخوندمو دوباره بهش نگاه کردم
ا.ت:(نفس کلافه) الان برات یه جیزی درست میکنم
هیچی نگفت دوباره مشغول کارش شد
خب اره حق داشت من بهش قول داده بودم اگه منم جای اون بودم ناراحت میشدم.
تصمیم گرفتم براش جاپچه که درست کنم.
موهامو گوجه ای شلخته بستم
پیاز،هویچ، قارچ و سبزیجاتو خوردشون کردم
صدای قاشق کف ماهیتابه توی اشپزخونه پیچیده بودو کم کم بوی غذا همه اشپز خونه رو گرفت
جونگکوک: حاظر نشد
ا.ت:خیلی گرسنه ای بیا کمک کن زود تر اماده بشه
جونگکوک: نه من فقط امیدوارم مثل اون کیک شاهکارت اشپزخونه رو نترکونی
ا.ت:جونگکوککککککک
صدای خنده اش از توی پذیرایی میومد که باعث شد خودمم لبخند بزنم ولی سریع جمعش کردم
هر دفعه ازم ناراحت بود از اون قصیه کیک خراب شده استفاده میکرد حالا یه بار کیکو سوزوندم مگه چی شده حالا؟
ایششش
همیشه هیمنقدر سریع دعوا هامونو یادمو_
جونگکوک:من هنوز عصبیم از دستت
نخیررر انگار این دفعه اقا راضی نمیشه
برگشتم سمت کارم نودلای شیشه ای رو توی اب جوش گذاشتم تا نرم بشه
دیگه اخرای کارم بود غدارو تزئین کردمو گذاشتم رو میز ناهار خوری ظرف لیوانو و نودل خوری اوردمو چاپستیکارو گداشتم کنار بشقابا
که یهو دستای کوک دور کمرم حلقه شد
ا.ت:تو گفتی قهری
جونگکوک:هنوزم میگم ولی لان شارژم تموم شده
سرشو فرو برد توی گرندمو نفس کشید
اروم هولش دادم....
ادامه دارد...
سرمو انداختم پایین
جونگکوک:دارم باتو حرف میزنم منو نگاه کن
صداش نسبتا بلند بود به خاطر همین همسایه بغلیمون از توی خونش داد زد
همسایه:چه خبره نصفه شبی اقا مردم خوابنا
جونگکوک نگاهشو ازم گرفتو به در خونه همسایه نگاه کرد
جونگکوک:ببخشید...
دوباره رو کرد به منو مچ دستمو گرفتو کشید توی خونه
نه اونقدر محکم که درد بگیره نه اونقدر اروم
چسبیدم به دیوار
یه دستشو گذاشت رو دیوارو بهم نگاه کرد
سرم هنوز پایین بود
با دستش چونمو گرفت بالا
جونگکوک:تا الان کجا بودی؟ مگه نگفتی باهم بریم بیرون؟ من همه قرارای شرکتو برای بیرون رفتن با تو کنسل کردم بعد تو حتی جوابمم نمیدی
ا.ت:ببخشید گوشیم خاموش شد
جونگکوک:میتونستی از یه خراب شده ای بزنیش به شارژ یا با یه گوشی دیگه ای بهم خبر بدی.... قرارایی که کنسل کردم فدای سرت میدونی چقدر نگرانت بودم؟ بعد تو حتی عرض قائل نشدی یه پیام کوچیک بهم بدی!
ا.ت:معذرت میخوام حال مین هو بد بود....
جونگکوک: همیشه اونارو به من ترجیح میدی این که چیز جدیدی نیست. منم اینجا نگرانت بودم خب...
جونگکوک خیلی کم پیش میومد که عصبی بشه الانم خیلی سعی داشت که خودشو کنترل کنه
دستشو از رو دیوار برداشتو رفت سمت پذیرایی روی کاناپه نشست، لپ تاپشو باز کردو باهاش کار کرد
منم اروم از پشت سرش رد شدمو رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم(عکسش اسلاید بعد)
رفتم سمت اشپزخونه
در یخچالو باز کردم همه چیز دست نخورده بود حتی عذایی که درست کرده بودم
ا.ت:کوکی تو شام نخوردی؟!
جواب نداد رفتم توی پذیرایی جلو وایسادم
ا.ت: با تو بودماااا
جونگکوک: چه اهمیتی داره؟
ا.ت: پوففففف داره که میپرسم
جونگکوک:...... نه نخوردم
ا.ت:چرا؟.... نباید تا الان گشنه میموندی
بلاخره نگام کرد
جونگکوک:چون نگران یه خانمی بودم که ظاهرا منو پیچونده بود
چشمامو چرخوندمو دوباره بهش نگاه کردم
ا.ت:(نفس کلافه) الان برات یه جیزی درست میکنم
هیچی نگفت دوباره مشغول کارش شد
خب اره حق داشت من بهش قول داده بودم اگه منم جای اون بودم ناراحت میشدم.
تصمیم گرفتم براش جاپچه که درست کنم.
موهامو گوجه ای شلخته بستم
پیاز،هویچ، قارچ و سبزیجاتو خوردشون کردم
صدای قاشق کف ماهیتابه توی اشپزخونه پیچیده بودو کم کم بوی غذا همه اشپز خونه رو گرفت
جونگکوک: حاظر نشد
ا.ت:خیلی گرسنه ای بیا کمک کن زود تر اماده بشه
جونگکوک: نه من فقط امیدوارم مثل اون کیک شاهکارت اشپزخونه رو نترکونی
ا.ت:جونگکوککککککک
صدای خنده اش از توی پذیرایی میومد که باعث شد خودمم لبخند بزنم ولی سریع جمعش کردم
هر دفعه ازم ناراحت بود از اون قصیه کیک خراب شده استفاده میکرد حالا یه بار کیکو سوزوندم مگه چی شده حالا؟
ایششش
همیشه هیمنقدر سریع دعوا هامونو یادمو_
جونگکوک:من هنوز عصبیم از دستت
نخیررر انگار این دفعه اقا راضی نمیشه
برگشتم سمت کارم نودلای شیشه ای رو توی اب جوش گذاشتم تا نرم بشه
دیگه اخرای کارم بود غدارو تزئین کردمو گذاشتم رو میز ناهار خوری ظرف لیوانو و نودل خوری اوردمو چاپستیکارو گداشتم کنار بشقابا
که یهو دستای کوک دور کمرم حلقه شد
ا.ت:تو گفتی قهری
جونگکوک:هنوزم میگم ولی لان شارژم تموم شده
سرشو فرو برد توی گرندمو نفس کشید
اروم هولش دادم....
ادامه دارد...
- ۶۳۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط